گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.
موضوعات مرتبط: داستان
خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگماردهاند؟»گفت:....
میدانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!
موضوعات مرتبط: داستان
روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند به این صورت که سر و رو شون رو کثیف کردند ومقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند.
سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودندویک راست به پیش استاد رفتند.
مسئله رو با استاد اینطور مطرح کردند:
که دیشب به یک مراسم عروسی خارج ازشهر رفته بودندو در راه برگشت از شانس بد یکی از لاستیک های ماشین پنچرمیشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشین به یه جایی رسوندنش واین بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسیدند کلی از اینها اصرار و از استاد انکار، آخر سر قرار میشه سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این ۴ نفرازطرف استاد برگزار بشه،
آنها هم بشکن زنان از این موفقیت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول میشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد میرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند
استاد عنوان می کنه بدلیل خاص بودن و خارج از نوبت بودن این امتحان باید هر کدوم از دانشجوها توی یک کلاس بنشینند و امتحان بدن که آنها به خاطر داشتن وقت کافی وآمادگی لازم باکمال میل قبول می کنند.
امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بیست بود:
۱ ) نام و نام خانوادگی؟ ۲ نمره
۲ ) کدام لاستیک پنچر شده بود؟ ۱۸ نمره
الف) لاستیک سمت راست جلو
ب) لاستیک سمت چپ جلو
ج) لاستیک سمت راست عقب
د) لاستیک سمت چپ عقب
.
.
.
موضوعات مرتبط: داستان
یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهینها تربیت شده و آماده شکار است اما نمیداند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخهای قرار داده تکان نخورده است.
این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند.
روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد …
پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد.
صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است.
پادشاه دستور داد تا معجزهگر شاهین را نزد او بیاورند.
درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد.
پادشاه پرسید: «تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟
کشاورز گفت: سرورم، کار سادهای بود، من فقط شاخهای راکه شاهین روی آن نشسته بود بریدم. شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.
موضوعات مرتبط: داستان
شیر نگران معشوق بود و میترسید بوسیله حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود…
پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست،
شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.
دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، ...
گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…
نتیجه
اخلاقی : هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید !! و در دنیا رو سه چیز حساب
نکنید اولی خوشگلی تون دومی معشوقتون و سومی را یادم رفت. اها اینکه تو
یاد کسی بمونید وقتی لازمه .
موضوعات مرتبط: داستان
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر
پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!
موضوعات مرتبط: داستان
در
این مقاله یك سری آمار جالب از زمانهای صرف شده برای كارهای مختلف در طول
عمر برای آمریكایی ها ارائه شده است كه با كمی دقت حتماً تایید می كنید كه
دانستن آنها مفید واقع می شود. البته آنچه در اینجا می بینید زمانهایی است
كه برای انجام كار و حرفه صرف نشده است. شما در پایان عمرتان چقدر عمر بی
فایده خواهید داشت؟
1086 روز در مریضی
3 سال در میتینگ
8 ماه صرف باز كردن ایمیل های بی مصرف كه بعضاً فرستنده آنها هم مشخص نیست.
17 ماه صرف نوشیدن قهوه و دیگر نوشیدنی ها
2 سال صخبت با تلفن
5 سال منتظر خط واحد هسنتد
9 ماه در ترافیك معطل می شوند
4 سال برای پختن و خوردن
یك و نیم سال برای ازدواج و ملزومات آن
یك و نیم سال به لباس پوشیدن
7 سال در حمام
12 سال به تماشای تلوزیون
3 سال به خرید
1 سال به دنبال چیزهایی كه نمی دانند كجا گذاشته اند می گردند
24 سال می خوابند
موضوعات مرتبط: داستان
موضوعات مرتبط: داستان
نامه عاشقانه خيلي جالب حتما بايد تا آخر بخوني تا متوجه بشي
نامه يک پسر عاشق به دختر مورد علاقه اش لطفا تا آخرشو بخونيد تا متوجه عشق پسر به دختر بشيد.

1- محبت شديدي كه صادقانه به تو ابراز ميكردم
2- دروغ و بي اساس بود و در حقيقت نفرت من نسبت به تو
3- روز به روز بيشتر مي شود و هر چه بيشتر تو را مي شناسم
4- به پستي و دورويي تو بيشتر پي ميبرم و
5- اين احساس در قلب من قوت ميگيرد كه بالاخره روزي بايد
6- از هم جدا شويم و ديگر من به هيچ وجه مايل نيستم كه
7- شريك زندگي تو باشم و اگرچه عمر دوستي ما همچون عمر گلهاي بهار كوتاه بود اما
8- توانستم به طبيعت پست و فرومايه تو پي ببرم و
9- بسياري از صفات ناشناخته تو بر من روشن شد و من مطمئنم
10- اين خودخواهي ، حسادت و تنگ نظري تو را هيچ كس نميتواند تحمل كند و با اين وضع
11- اگر ازدواج ما سر بگيرد ، تمام عمر را
12- به پشيماني و ندامت خواهيم گذراند . بنابراين با جدايي ازهم
13- خوشبخت خواهيم بود و اين را هم بدان كه
14- از زدن اين حرفها اصلا عذاب وجدان ندارم و باز هم مطمئن باش
15- اين مطالب را از روي عمق احساسم مينويسم و چقدر برايم ناراحت كننده است اگر
16- باز بخواهي در صدد دوستي با من برآيي . بنابراين از تو ميخواهم كه
17- جواب مرا ندهي . چون حرفهاي تو تمامش
18- دروغ و تظاهر است و به هيچ وجه نميتوان گفت كه داراي كمترين
19- عواطف ، احساسات و حرارت است و به همين سبب تصميم گرفتم براي هميشه
20- تو و يادگار تلخ عشقت را فراموش كنم و نمی توانم قانع شوم كه
21- تو را دوست داشته باشم و شريك زندگي تو باشم .
موضوعات مرتبط: داستان
موضوعات مرتبط: داستان
پسر ازجيبش پول درآورد وآنرا شمرد.سپس پرسيد قيمت بستني ساده چقدر است؟آنجا افراد ديگري بودند كه منتظربستني بودند.گارسون در حاليكه كمي بداخلاق وبي حوصله بود با تندي گفت:35 سنت است.پسردوباره پولش را شمرد وگفت لطفاً يك بستني ساده بدهيد.گارسون بستني را همراه با صورت حساب براي او برد پسر بستني اش را خورد وپولش را به صندوق پرداخت كرد.وقتي گارسون ميزراتميز مي كردشروع به گريه كردن كرد…..در گوشه بشقاب 15 سنت بابت انعام براي او گذاشته بود.پسر به جاي بستني گردويي ،بستني ساده گرفت تا بتواند به او انعام دهد!
موضوعات مرتبط: داستان
بچه هایش نجات پیدا کردند و گفتند : آخی خوب شد مرد, راهت شدیم از این غذای تکراری!!!
این است واقعیت تلخ روزگار ما…
موضوعات مرتبط: داستان
موضوعات مرتبط: داستان
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.
موضوعات مرتبط: داستان
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس **** گاه تو خواهم شد »
***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست
***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
موضوعات مرتبط: داستان ، اس ام اس
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به
دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت
انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…
موضوعات مرتبط: داستان
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس **** گاه تو خواهم شد »
***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست
***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
موضوعات مرتبط: داستان
موضوعات مرتبط: داستان
داستان آموزنده امتحان وزیران
یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند
و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند :
از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود
و اینکه این کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.
همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند
و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند…
وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند !
وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات
را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد…
اما وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد
و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند،
پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود
و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود…
و وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد
کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود !!!
روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند
و وقتی وزیران نزد شاه آمدند، به سربازانش دستور داد،
سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند…!!!
شما کیسه خود را چگونه پر می کنید …؟!!
موضوعات مرتبط: داستان
شیوانا با دوتن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند. با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد ، طبیعی بود که بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می کردند و وقتی به استراحتگاهی می رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می رفتند…
همسفران نزدیک شیوانا و شاگردانش دو مرد تاجر بودند که هر دو اهل دهکده
شیوانا بودند. یکی از مردان همیشه برای عیش و خوشگذرانی از بقیه جدا می
شد. اما آن دیگری همراه شیوانا و شاگردانش و بسیاری دیگر از کاروانیان از
گروه جدا نمی شد. یک روز در حین پیاده روی یکی , از شاگردان شیوانا از او سوالی در مورد معنای واقعی عشق
پرسید. همسفر خوشگذران این سوال را شنید و خود را علاقه مند نشان داد و
گفت:” عشق یعنی برخورد من با زندگی! تجربه های شیرین زندگی را برخودم حرام
نمی کنم. همسرم که در دهکده از کارهای من خبر ندارد. تازه اگر هم توسط شما
یا بقیه خبردار شد با خرید هدیه ای او را راضی به چشم پوشی می کنم. به هر
صورت وقتی که به دهکده برگردم او چاره ای جز بخشیدن من ندارد. بنابراین
من از هیچ تجربه لذت بخشی خودم را محروم نکردم و هم با خرید هدایای فراوان
عشق همسرم را حفظ کردم. این می شود معنای واقعی عشق!”
شیوانا رو به شاگرد کرد و گفت:” این دوست ما از یک لحاظ حق دارد. عشق یعنی انجام کارهایی که محبوب را خوشحال می کند. اما این همه عشق نیست. بلکه چیزی مهم تر از آن هست که این رفیق دوم ما که در طول سفر به همسر خود وفادار است و حتی در غیبت او خیانت هم نمی کند، دارد به آن عمل می کند. بیائید از او بپرسیم چرا همچون همکارش پی عیاشی و عشرت نمی رود؟”
مرد دوم که سربه زیر و پابند اخلاقیات بود تبسمی کرد و گفت:” به نظر من عشق فقط این نیست که کارهایی که محبوب را خوشایند است انجام دهیم. بلکه معنای آن این است که از کارهایی که موجب ناراحتی و آزردگی خاطر محبوب می شود دوری جوئیم. من چون می دانم که انجام حرکتی زشت از سوی من ، حتی اگر همسرم هم خبردار نشود، می تواند روزی روزگاری موجب آزردگی خاطر او شود و چه بسا این روزی روزگار در آن دنیا و پس از مرگ باشد، بازهم دلم نمی آید خاطر او را مکدر سازم و به همین خاطر به عنوان نگهبان امانت او به شدت اصول اخلاقی را در مورد خودم اجرا می کنم و نسبت به آن سخت گیر هستم. “
شیوانا سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت:” دقیقا این معنای عشق است. مهم نیست که برای ربودن دل محبوب چقدر از خودت مایه می گذاری و چقدر زحمت می کشی و چه کارهای متنوعی را انجام می دهی تا خود را برای او دلپذیر سازی و سمت نگاهش را به سوی خود بگردانی. بلکه عشق یعنی مواظب رفتار و حرکات خود باشی و عملی مرتکب نشوی که محبوب ناراحت شود. این معنای واقعی دوست داشتن است.”
موضوعات مرتبط: داستان
- چی شده مامان؟ آمنه چیزیش شده؟
- نه! ولی دردش شروع شده باید ببریمش دکتر!
نه ماه بود منتظر این روزها بودیم ولی حالا انگار دلهره ولمان نمیکرد. آمنه باردار بود و دکتر برای سزارین دوشنبه هفته بعد را تاریخ داده بود.
- ولی مامان! امروز سه شنبه است، یه هفته دیگه تاریخ زایمانه، نکنه اشتباه میکنی؟
- نه مادر! اگه من مادرتونم میدونم اینا درد زایمانه!
ده بیست دقیقه تا پایان کار مانده بود ولی پریدم بیرون و ماشین را روشن کردم و خیلی سریع رسیدم خانه، آمنه رنگش پریده بود، به قول خودش درد میگرفت و ول میکرد، ترسیدم گفتم:
- آمنه! بذار زنگ بزنیم اورژانس، آخه با این وضعیتی که تو داری و این چاله چولهها و ترافیک توی خیابون من میترسم خودم برسونمت بیمارستان!
زنگ زدیم اورژانس و چند دقیقه بعد آمبولانس آمد و آمنه و مادر سوار شدند و من هم پشت سرشان راه افتادم، بعد از مدتها انتظار «سارینا» داشت به دنیا میآمد، اسمش را از مدتها قبل انتخاب کرده بودیم، یعنی از وقتی آمنه رفت سونوگرافی و معلوم شد بچه دختر است، داستان انتخاب اسم شروع شد، انواع و اقسام اسمها را دوست و غریبه و آشنا پیشنهاد میداد، آمنه هم که حوصله این چیزها را دارد، همه اسمها را با معنایشان توی دفتر مینوشت و ده روز پیش جلسه نهایی انتخاب اسم شروع شد و وقتی به توافق نرسیدیم رای گرفتیم و سارینا با اختلاف دو رای آبنوس را شکست داد و اسم نی نی آمنه شد سارینا! بین من و آمنه فقط سه سال اختلاف سنی وجود داشت، برای همین از بچگی یکجورهایی خیلی به هم نزدیک شدیم، داشتم دایی میشدم و حس میکردم نی نی آمنه را مثل خودش خیلی دوست خواهم داشت، یوسف شوهرش این روزها بدجور درگیر چند سمینار بود و مدام بین تهران – مشهد و تهران – اهواز پرواز داشت، ۱۰ سالی بود که به عنوان یکی از اساتید، دورههای آموزش ایمنی در صنایع و کارخانهها سمینار برگزار میکرد و توی کارش هم خیلی وارد بود، برای همین اکثر صنایع و کارخانهها وقتی دورهای، چیزی داشتند از او دعوت میکردند، حالا هم به خیال اینکه زمان زایمان آمنه هفته بعد است تا روز جمعه توی اهواز سمینار داشت، مادر خواست به او زنگ بزند اما آمنه نگذاشت.
- آخه مامان! کاری از دستش برنمیاد، تا بخواد بره سراغ بلیط و از اهواز پاشه بیاد اینجا سارینا به دنیا اومده! بذار غافلگیرش کنیم!
بیمارستان زنان و زایمان شرایط خودش را داشت، آمنه را که پذیرش کردند من همانجا توی سالن انتظار نشستم، مادر همراه آمنه بالا رفت، زنگ زدم و به مادر یوسف موضوع را گفتم، نیم ساعت بعد با آقای شجاعی و یک دسته گل خودشان را رساندند بیمارستان!
- سلام امین جان! نوه من کجاست؟!
- سلام خانم شجاعی! هنوز که به دنیا نیومده!
- ای بابا! شما یه جوری گفتی بیایید بیمارستان که من گفتم الان بچه راه افتاده داره میره مدرسه!
بعد خودش و آقای شجاعی که به عصای چوبی قهوهای رنگی تکیه داده بود و کمی میلنگید خندیدند.
- تو نمیدونی امین آقا! نوه از بچه آدم شیرین تره! سارینا میشه ششمی! ولی انگار واسه من اولیه.
هر دو پیر و بازنشسته بودند و خیلی یواش اما شانه به شانه و کنار هم راه میرفتند. داشتم با خودم فکر میکردم که یک روز من هم اینجور موهایم سفید و قدم خمیده میشود که صدای پرستار باعث شد از جا بپرم:
- همراه خانم محمدی زاده! برین طبقه سه، بچه تون رو میتونید بینید!
من و خانم و آقای شجاعی به سمت آسانسوری که صدای پرستار از آن میآمد رفتیم، دسته گل را دادند من بگیرم، دختر جوان با دستکشهای سفید و روپوش پرستاری جلو آمد و گفت: شما همراه خانم محمدیزاده هستید؟ ببخشید آسانسور گیر کرده با من بیایید از پلهها بریم بالا!
خانم و آقای شجاعی نگاهی به هم انداختند و گفتند: امین جان تو برو! ما که پای اومدن از پلهها رو نداریم، منتظرتون میمونیم، با موبایلت هم یه عکس ازش بگیر، میخوایم این کوچولومون رو ببینیم!
من و پرستار از پلهها بالا رفتیم.
- بهتون تبریک میگم، پسرتون و مادرش هر دو حالشون خوبه!
- پسرم؟!
- آره دیگه مگه شما باباش نیستین؟
- نه خانم! میگن یه بابایی خواب بود یکی به گوشیاش زنگ زد گفت اصغر بدبخت شدی! بچه ات مُرد! اون مرده هم قاطی میکنه و از پنج طبقه خودشو پرت میکنه پایین، به طبقه چهارم که میرسه به خودش میگه اصلا من بچه ندارم که، به طبقه سوم که میرسه میگه من زن ندارم که، به طبقه دوم که میرسه میگه بخدا من اصغر نیستم! حالا اولا من دایی شم، ثانیا بچه ما دختره نه پسر!
پرستار خندید و گفت:
- مگه شما همراه خانم آمنه محمدی زاده نیستین؟
- آره! من امینشون هستم!
- خب! ایشون هم بچه شون پسره! خودتون بیاین ببینین!
من همینجوریهاج و واج جلوی در شیشهای طبقه سه ایستاده بودم که نوشته بود ورود آقایان اکیدا ممنوع! پرستار رفت داخل و چند دقیقه بعد با یک چهارچرخ که پر از ملحفه سفید بود برگشت و گفت:
- این هم خواهرزاده تون!
- جانم؟! کجاست؟ اینا که ملحفه است همه اش!
پرستار ملحفهها را کنار زد، بچه خیلی کوچکی با دماغ گنده و چشمهای ریز و دستهای مشت کرده لای ملحفهها بود که روی مچ بند دور دستش با خط بد نوشته بودند: محمدیزاده!
گفتم: خانم! این بچه چرا اینقد خشنه؟ میشه برین بگردین یه بهترش رو بیارین! به خدا توی سونوگرافی به ما گفته بودن بچه دختره!
پرستار با خنده گفت: والا از این بهترش رو دیگه نداشتیم، مگه نونواییه که سفارش میدین این سوخته است یا لبههاش خمیره! تازه میگن خواهرزاده به داییاش میره! تو این ساعت هم فقط خانم محمدیزاده زایمان داشتن، با هیچکی هم عوض نشده، تشخیص جنسیت تو ماههای اول، بعضی وقتا اشتباه از کار در میآد! شما هم برید پایین پذیرش یه سری هزینهها هست پرداخت کنین. بگین شهشهانی منو فرستاده!
- این اسم خودتونه خانم؟
- نه اسمم نیست، فامیلیمه! شما چرا اینقدر سوال میپرسین! زود باشین برین دیگه!
خندهام گرفته بود.
- شما چرا دعوا دارین خانم؟ اینجور برخورد کنین ما تو فامیلون زایمان داشته باشیم اینجا نمیاریمشون دیگه مشتریتون نمیشیمها!
- خوبه خوبه! اون گلا رو هم ببر پایین بذار! اینجا بخشه، نمیشه گل آورد توش! سلیقهاش رو ببین! گل گلایول رو میبرن واسه ختم نه واسه تولد! خدا کنه این بچه به شما نره! الهی آمین!
نگاهی به گلها انداختم، این یکی را راست میگفت، با خودم فکر کردم حتما گلفروش اصلا نپرسیده برای چی گل میخوان یا اگه پرسیده گوش آقای شجاعی اینقدر سنگین است که اصلا نشنیده و طرف از خودش سلیقه به خرج داده و گلایول را قاطی گلها گذاشته است! از پلهها پایین آمدم و یک راست رفتم بخش، خانم شجاعی صدایم کرد: امین آقا! امین آقا! سارینای من خوشگله؟ ازش عکس گرفتی!
- آخ یادم رفت! ولی سارینا نیست و فکر نکنم بتونیم براش اسم بذاریم. چون یکی دو روزه باید براش شناسنامه بگیریم و با این اختلاف سلیقهای که ماها داریم به هیچ توافقی نمیرسیم!
رفتم پذیرش و برای آمنه و نینیاش تشکیل پرونده دادند. مقداری پول به صندوق دادم و قرار شد وقتی آمنه را به بخش منتقل کردند بریم بالا پیشش، ساعت نزدیک هشت و نیم شب بود، خواستم به یوسف زنگ بزنم، ولی دوست داشتم این خبر را خود آمنه بدهد، طاقت نمیآوردم بشینم و از پلهها بالا رفتم و در شیشهای را زدم، منتظر بودم خانم شهشهانی در را باز کند ولی خانم چاق و عصبانی سرش را از لای در شیشهای بیرون آورد و قبل از هر حرفی گفت:
- شما اینجا چیکار میکنید آقا؟!
هول شدم و گفتم اومدم از خانم شهشهانی عکس بگیرم!
- بله؟! شما چیکارشونی؟!
- ببخشید خانم! من همراه خانم محمدی زاده هستم، با خانم شهشهانی کار داشتم، فیش آوردم!
نگاه غضبناکی به من کرد و در را بست و بعد از چند دقیقه خانم شهشهانی آمد.
- سلام خانم! من اون قبض رو که گفتید پرداخت کردم!
- کار خوبی کردید! ولی چرا اومدید اینجا باز؟!
- گفتم اجازه میدید من از بچهمون عکس بگیرم با موبایل؟ مادرشوهر خواهرم میخواد ببیندش! در ضمن گفتن به شما بگم که خسته نباشید که سعی کردید نوه شون پسر بشه!
خانم شهشهانی خندهاش گرفته بود، گفت: آقای محمدیزاده! عکس گرفتن با موبایل اینجا ممنوعه، میگن برای بچه ضرر داره، یه ربع دیگه میاریمشون بخش با مادرشوهر خواهرتون پاشید بیایید اونجا! شما هم زود برید پایین تا زنگ نزدم حراست!
گفتم: نه بابا! واسه چی زنگ بزنید! چه زحمتیه! همینجا خوبه! هستیم حالا!
نمیدانم آن شب این همه زبان را از کجا آورده بودم، معمولا آدم ساکت و کمحرفی بودم ولی آن شب برعکس، شده بودم سلسه جبال نمک! از پلهها پایین آمدم و نیم ساعت بعد صدایمان کردند و رفتیم بخش، آمنه را بوسیدم، چقدر رنگش پریده بود، همانجا زنگ زد و به یوسف موضوع را گفت. او هم از اینکه شنیده بود بچه پسر است شوکه شده بود، مادر و خانم و آقای شجاعی و من همه با هم داشتیم حرف میزدیم که خانم شهشهانی داخل آمد و گفت: آقایون! خانمها! خواهش میکن! ساعت نه شبه! الان ملاقات ممنوعه، ما واسه شرایط خاص اجازه دادیم بیاین تو، رعایت کنید خواهش میکنم!
تا چشمم به او افتاد گفتم: مامان! همین خانمه بود! خیلی منو دعوا کرد! خانم شهشهانی! یه جوری گفتید خانمها آقایون که فکر کردیم بیمارستان داره سقوط میکنه! شیطونه میگه آمنه رو برداریم بچه رو بذاریم خودشون بزرگ کنن!
فرداش آمنه را مرخص کردند، یوسف هم خودش را رسانده بود، سراغ خانم شهشهانی را گرفتم ولی گفتند استراحت است، دو سه روز به بهانههای مختلف مثل بیمه و تکمیل پرونده و این حرفها به بیمارستان آمدم ولی خانم شهشهانی را ندیدم، تا اینکه هفته بعد او را جلوی بیمارستان دیدم و سلام و علیک کردم.
- به به! آقای دایی! نینیتون چطوره!
- خوبه دستتون درد نکنه! من الان یه هفته است میآم ازتون تشکر بکنم ولی نیستید شما! دستپختتون حرف نداشت، والا همه ازش راضی هستن، اسمش رو گذاشتم علیرضا! بچه کم حرف، زحمتکش و سر به زیریه!
خانم شهشهانی خندید و گفت: فقط اومدید تشکر کنید یا…؟
- نه خب! فقط تشکر نبود، گفتم عذرخواهی هم بکنم. اون شب خیلی اذیتتون کردیم، والا به خدا من آدم اونجوری نیستم، یه وقت فکر بد نکنید اما نمیدونم چرا افتادم رو دور شوخی!
- خب بخشیدمتون! کاری ندارید؟ من باید برم خونه! از صبح سرکار بودم!
دستپاچه شدم، لحنش انگار یک دفعه خیلی جدی شده بود.
- والا یه زحمت براتون داشتم! توی این بیمارستان واسه علیرضا ما یه دختر خوب و خانم و خوش برخورد که احیانا پرستار باشه سراغ ندارید؟ میخوام براش آستین بالا بزنم!
خانم شهشهانی نمیتوانست جلوی خندهاش را بگیرد، گفتم: ببخشید! فکر کنم اینجا واسه حرف زدن جای خوبی نباشه، میتونم برسونمتون؟
![]()
دو ماه پیش وقتی با یک دسته گل کوچک توی سالن انتظار بیمارستان قدم میزدم یک دفعه یاد اولین روزی افتادم که با مینا برخورد کردم، حالا همه، من را اینجا توی بیمارستان به واسطه مینا میشناختند، به قول آمنه توی بیمارستان تو امین نیستی، اسمت میشه شوهر خانم شهشهانی! دل توی دلم نبود تا سارینا به دنیا بیاید، سه سال از آشنایی من و مینا میگذشت و حالا توی همان بیمارستان منتظر به دنیا آمدن سارینای خودمان بودیم، برگشتم به آمنه گفتم: همهاش منتظرم صدای خود مینا رو بشنوم که از توی راهرو صدا بزنه: همراه خانم شهشهانی بیاد بالا!
موضوعات مرتبط: داستان
داستان زیبای آرزوی کافی
اخیراً در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم.
هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل
کردند.
مادر گفت: ” دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم.”
دختر جواب داد: ” مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو
همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم .”
آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش
نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که میخواست و احتیاج
داشت که گریه کند. من نمیخواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این
سؤال اینکار را کرد: ” تا حالا با کسی خداحافظی کردید که میدانید برای
آخرین بار است که او را میبینید؟
” جواب دادم: ” بله کردم. منو ببخشید که فضولی میکنم چرا آخرین خداحافظی؟ “
او جواب داد: ” من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی میکنه.
من چالشهای زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای
مراسم دفن من خواهد بود . “
“وقتی داشتید خداحافظی میکردید شنیدم که گفتید ” آرزوی کافی را برای تو میکنم. ” میتوانم بپرسم یعنی چه؟ “
او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: ” این آرزویست که نسل بعد از نسل به
ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن.” او مکثی کرد و
درحالیکه سعی میکرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: ”
وقتی که ما گفتیم ” آرزوی کافی را برای تو میکنم. ” ما میخواستیم که
هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته میماند داشته باشیم. ”
سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد
:
آرزوی خورشید کافی برای تو میکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است.
آرزوی باران کافی برای تو میکنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .
آرزوی شادی کافی برای تو میکنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .
آرزوی رنج کافی برای تو میکنم که کوچکترین خوشیها به بزرگترینها تبدیل شوند .
آرزوی بدست آوردن کافی برای تو میکنم که با هرچه میخواهی راضی باشی .
آرزوی از دست دادن کافی برای تو میکنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی .
آرزوی سلامهای کافی برای تو میکنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحت تری داشته باشی .
بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت .
می گویند که تنها یک دقیقه طول میکشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت میکشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول میکشد تا او را فراموش کنید .
تقدیم به شما … دوست عزیز
آرزوی کافی برایت می کنم . . .
موضوعات مرتبط: داستان

یادداشت های شخصی آنتوان چخوف سال ۱۸۸۰
منبع شبهای مسکو
نظر به عزم راسخی که برای
اقدام به يک ازدواج کاملاً قانونی دارم ،خاضعانه در نهايت افتخار و خوشوقتی
و احساس رضايت کامل از کليه خانم های محترمه استدعا می شود لطف بفرمايند
مراتب ذيل را مورد عنايت قرار دهند :
نخست اينکه اينجانب يک مرد می باشم
. قــدم دو آرشين و هشت ورشوک [ 176 سانتی متر ] است . جوان هستم . هنوز
تا ايام کهولت زياد فاصله دارم ، درست به اندازه فاصله مرغ پاچله از عيد
پطرس. اصل و نسب دار می باشم . زيبا نيستم ، اما خيلی زشت هم نمی باشم. عدم
زشتی ام به حدی است که بارها در تاريکی مطلق با اشخاص بسيار زيبا عوضی
گرفته شده ام . چشم هايم ميشی است . روي گونه هايم ( افسوس!) چال نمي افتد.
از دندان های آسيابم دو تايش خراب است. از عهده خوشامدگويی های ظريف بر
نمی آيم اما به تنابنده ای هم اجاره نمی دهم در استحکام عضلاتم شک کند.
نمره دستکشم هفت و سه چهارم می باشد . بجز پدر و مادری فقير ولی نجيب چيزی
ندارم .اما آينده ام کاملاً درخشان است. دوستدار پروپاقرص خوشگل ها عموماً و
خدمتکارها خصوصاً می باشم . به همه چيز اعتقاد دارم . توفيقم در مقوله
ادبيات به حدی است که از مطالعه ستون صندوق پست مجله « استر کازا » بندرت
گريه ام می گيرد . خيال دارم در آينده رمانی به رشته تحرير درآورم که
قهرمانش ( که زن زيباروی معصيت کاری خواهد بود) همسر آينده خود اينجانب
باشد. در شبانه روز دوازده ساعت می خوابم . بربروار پرخورم . تنها در جمع
دوستان ودکا مینوشم. آشنايان خوبی دارم دوتاشان اديبند يکيشان شاعر يکيشان
مفتخور ، که از طريق صفحات جريده شريفه « روسکايا گازتا » به تعليم ابناء
بشر مشغولند . شاعران محبوبم عبارتند از پوشکاريف و گاهی هم خودم . عاشق
پيشه ام اما حسود نيستم . قصد دارم طبق شرايطی که خود و طلبکارانم می دانيم
ازدواج کنم.
![]()
اين بود مشخصات اينجانب . و اما مشخصات همسر آينده ام:
زير
سی ساله و بالای پانزده ساله . کاتوليک نباشد ، يعني به يقين بداند که در
اين دنيا آدم مصون از گناه وجود ندارد . يهودی هم پذيرفته نمي شود . دختران
يهودی هميشه از آدم مي پرسند:« چرا يک خط در ميان مي نويسي؟ چرا نمی روی
دم دست بابام پول در آوردن ياد بگيری ؟ » ، و اينجور حرفها اصلاً به مزاج
اينجانب نمی سازد. موطلايی باشدو چشم آبی و ( لطفاً در صورت امکان)
ابرومشکی . نه رنگ پريده باشد نه سرخرو ، نه چاق باشد نه لاغر ، نه دراز
باشد نه کوتاه . تو دل برو باشد و جنی هم نباشد. سرش تراشيده نباشد ، وراج
نباشد و مدام کنج خانه ننشيند. ضمناً بايد خوش خط باشد چون به يک نساخ ماهر
نيازمندم. البته کار نسخه برداريش زياد نيست . به مجلاتی که با آنها
همکاري دارم علاقه داشته باشد و رويه آنها را سرمشق خود قرار دهد .
مجلات
« تفريح » و « تازه هاي روز » و « نانا » را نخواند و از سرمقاله های «
نامه های مسکو » متاثر نشود و از خواندن سر مقالات « ساحل» هم غش و ضعف
نکند .
بايد بتواند آواز بخواند ، برقصد ، بنويسد ، بپزد ، بريان کند ،
بلبل زبانی کند ، شيرمال بپزد ( اما گوش مال ندهد) ، براي شوهر جانش پول
قرض بگيرد . با استفاده از امکانات شخصی خوش سر و لباس باشد ، و کاملاً و
از هر نظر مطيع باشد .
نبايد تنش را بخاراند ، جير و وير کند ، جيغ
بکشد ، فرياد بزند ، گاز بگيرد ، دندان نشان بدهد ، ظرف و ظروف بشکند يا در
خانه براي دوستان پشت چشم نازک کند .
بداند که شاخ زيبنده آدم نيست و
هر چه کوتاهتر باشد بهتر است و برای کسی که در ازاء دريافت وجوهات زير بار
اينجور امور مي رود خطرش کمتر است .
اسمش نبايد ماترُينا يا آکولينا يا
آودوتيا يا اسمهاي اُملی ديگری از اين قماش باشد. اصلا بهتر است اسم با اصل
و نسب دارتری داشته باشد مثل اوليا ، لنوچکا ، ماروسکا ، کاتيا ، ليپا و
غيره .
ميان او و مادرش که همانا مادر زن مکرمه اينجانب است به اندازه
اينجا تا پشت کوه قاف فاصله باشد ( در غير اينصورت اينجانب هيچ تضمينی
نخواهم داد )
داشتن حداقل ۲۰۰۰۰۰ روبل نقره از اهم واجبات است .
ناگفته نماند که در صورت موافقت طلبکاران اينجانب ، می توان در ماده اخير اصلاحاتی به عمل آورد .
خوب این نوشته آنتوان چخوف که برای پیدا کردن همسری مناسب نگاشته چطور بود ؟؟؟؟
موضوعات مرتبط: داستان
فقط یک ماه او را در آغوش گرفتم…
هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!
اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک میریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟
موضوعات مرتبط: داستان
ادامه مطلب
پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت.
روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد
آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!
روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!
هنوز یک هفته از
این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه
برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی
داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!
پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من
بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی،
زمین خورد و پایش شکست. سایت پاتوق ۹۸ :همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب
شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده
یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!
چند روز بعد نیروهای دولتی برای
سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی
دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام،
معاف شد.
همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟
امان از حرف مردم!!!
موضوعات مرتبط: داستان
کتیبه استوانه ای کوروش ، این کتیبه در سال 1971میلادی توسط سازمان ملل متحد به همه زبان های دنیا ترجمه و به عنوان نخستین منشور حقوق بسر جهان معرفی و ثبت گردید. قدمت: 540پ.م محل کشف:خرابه های شهر باستانی بابل(درجنوب عراق) محل نگهداری: انگلستان- موزه لندن
موضوعات مرتبط: داستان ، تحقیق
ادامه مطلب
من آن گلبرگ مغرورم
که می میرم ز بی آبی
ولی با خفت و خواری
پی شبنم نمی گردم

ناصر حجازی در تهران، محله آریانا (مالک اشتر) در تاریخ 28 آذرماه 1328 به دنیا آمد. وی دروازه بان سابق تیم های استقلال (تاج) و تیم ملی ایران است که اکنون به مربیگری می پردازد. یکی از محبوب ترین و مشهور ترین فوتبالیست های ایرانی بشمار می رود، در استقلال تهران از او بعنوان تنها اسطوره ی این باشگاه نام می برند. در سال 1378 کنفدراسیون فوتبال آسیا (تنها به خاطر بی لیاقتی مسئولان فوتبال ایران) وی را بعنوان دومین دروازه بان برتر قرن بیستمِ این قاره انتخاب کرد. پدرش متولد تبریز بود و آژانس املاک داشت. وی با چهار خواهر و یک برادر در خانواده ای 8 نفری زندگی می کرد. در کودکی بازیگوش بود و در سوم دبستان، ششم ابتدایی و ششم دبیرستان رفوزه شد. اما به هر ترتیب موفق شد دیپلم بگیرد. دوران دبستان را در دبستان هخامنش طی کرد و دوره دبیرستان را در بیرستان های سعادت، سینا، سهند و شرف طی کرد. رشته اصلی وی بسکتبال بود اما روزی با دوستانش به تماشای مسابقات فوتبال منطقه ی 8 می رود در آنچا تیم مدرسه منتخب مدرسه اشان بازی داشته و اتفاقا دروازبان تیم آسیب دیده بوده است؛ حسین دستگاه (خبرنگار وقت کیهان ورزشی) که مربی تیم مدرسه بود او را صدا می زند و پست دروازبانی را به او می سپارد. دو ماه بعد همراه با تیم کیهان ورزشی که بازیکنانی همچون غلام وفاخواه، مهدی مناجاتی و مجید حلوایی را به خدمت داشت راهی گرگان میشود تا برای این تیم بازی کند. در گرگان در حالی که وی تنها 16 سال داشت نتیجه را 1-0 واگذار کردند. فردی به نام هویدا اولین پیشنهاد حرفه ای فوتبال را به او کرد و وی به تیم دسته دومی دارایی پیوست. و به تحصیلاتش ادامه داد و توانست در مدرسه عالی ترجمه مدرک لیسانس مترجمی زبان انگلیسی بگیرد.
موضوعات مرتبط: داستان
ادامه مطلب
بهروز وثوقی را باید فراتر از یک اسطوره دانست بهروز وثوقی بخشی از فرهنگ ماست تصویر بهروز و بهروز بودن آرمان وآرزوی هر جوان اهل سینمای دیروز و هر عاشق سینمای قبل از انقلاب امروز است . بهروز مجموعه ای است از عشاقی چون مردانگی ساده دلی علشق پیشگی و جوان مردی . سال 1316 شمسی در شهرستان آذربایجان خلیل وثوقی به دنیا آمد و او را به یمن آنروز بهروز هم نامیدند بهروز فرزند ارشد خانواده بود . چهار برادر کوچکتر و به نامهای فیروز چنگیز بهزاد و شهزاد و دو خواهر به نامهای گادون و مهین . بعدها به خانواده سه نفری آنها اضافه شد که البته متاسفانه دو خواهر بهروز به دلیل بیماری حصبه از دنیا رفتند . تب داغ تصویر متحرک و جادوی سینما بهروز را نیز به خود جذب می کند و مثل همسالان خود شیفته صدا و تصویر می شود
کارش را تئاتر مدرسه آغاز می کند و رویای ناصر ملک مطیعی شدن را در سر می پروراند. اولین کلاس بازیگری را نزد دیوید سن می گذراند و از این طریق تجربه های تئاتر های لاله زار شروع شد . بهروز وثوقی اولین حضور خود را در فیلم سینمایی طوفان در شهر ما کاری از ساموئل خاچیکیان می داند که در این فیلم با همکلاسیان مدرسه نقش سیاهی لشکر را بازی می کرد و در همان جا بود که موفق می شود برای اولین بار ناصر ملک مطیعی را از نزدیک ببیند . بهروز به دنبال عشق به بازیگری وارد دنیای دوبله که نزدیکترین فضا به هنرپیشگی هست می شود و یک روز یک اتفاق ساده و آشنایی یکی از دوستانش با مدیر استودیو عصر طلایی امین امینی بهروز را روانه دنیای واقعی سینما می کند و از آن پس بازیگری بهروز بصورت حرفه ای آغاز می شود . ساعات کار زیاد ومخالفت خانواده با حضور بهروز در دنیای سینما هیچکدام نمی تواند مانع محکمی برای ادامه کار او شود و هر روز مصمم تر از دیروز پله های ترقی را طی می کند تا اینکه قرارداد بازی در شش فیلم را با استودیو عصر طلایی تنظیم می کند که از آن جمله اند : صد کیلو داماد(1340) گل گمشده (1341) فرشته ای در خانه من(1342)... . بهروز وثوقی با قدرت خاص خودش در بازیگری در اکثر نقشها خوش می درخشد چه وقتی که در نقش آدم بد و شرور ظاهر می شود مثل گل گمشده (1341) لذت گناه (1343) و ... چه زمانیکه در نقش یک دلاور و قهرمان جلوی دوربین قرار می گیرد . سال 1348 فرا می رسد و مسعود کیمیایی به دنبال ساخت قیصر به سراغ بهروز می رود . قیصر واقیعت تلخ قسمتی از جامعه را به تصویر می کشد و بر خلاف پیش بینی های قبل از ساخت با استقبال خوبی روبرو می شود . شاید بتوان گفت که با فیلم قیصر بهروز وثوقی هم در دوره از بازیگری پا گذاشت .
قیصر استاندارد شکن سینمای ایران شد ...
دوران طلایی استودیو عصر طلایی فراموش نشدنیست
جایزه بهترین بازیگر نقش مرد را از دومین جشنواره سپاس و همچنین دیپلم افتخار را از انجمن منتقدان فیلم ایران برای بازی در قیصر از آن خود کرد . ادامه کار با مسعود کیمیایی و فیلم رضاموتوری (1349) جایزه سومین جشنواره سپاس را نصیب او کرد . بهروز در هر نقشی به خوبی می درخشید و فیلم های او یک به یک در صفحات جاودانه تاریخ درج می شوند .
بازیهای او نه تنها توجه جشنواره های میهنی را به خود جلب کرد بلکه بهروز به عنوان نماینده ای از سینمای ایران در جشنواره های بین المللی هم افتخار کسب کرد . فیلم داش آکل مسعود کیمیایی که در سال 1350 ساخته شد داستان مردانگی واز خود گذشتگی داش آکل را به نمایش می گذاشت و این فیلم منتقدان جشنواره را تحت تاثیر قرار داد و آنها برای ادای احترام و تبریک به حضور قوی بهروز در نقش داش آکل جایزه این جشنواره را به او می دهند .
زندگی قهرمان محمد تنگستانی زمینه ساز داستان فیلم موفق تنگسیر شد و جایزه جشنواره دهلی نو را برای بهروز به ارمغان آورد .
حول و حوش سال 53 بود که رابطه عاشقانه بهروز و پوری بنایی زیبا ستاره آن زمان بی ثمر ماند و بهروز با گوگوش زندگی مشترک خود را آغاز کرد و البته این ازدواج هم دوام زیادی پیدا نکرد . اما سال 1354 و فیلم گوزن ها ساخته دیگری از مسعود کیمیایی تلخهای زندگی سید و قدرت را به تصویر می کشد .
بهروز برای بازی در نقش سید به مدت چهار ماه تمام در بین معتادین رفت و آمد می کند و از نزدیک به حرکات و رفتار آنها آشنا می شود و فرامرز قریبیان هم نقش قدرت را بعهده می گیرد و هر دو با بازی خارق العاده ای صحنه های هر چند دردناک اما به یاد ماندی گوزن ها را خلق می کنند . در واقع بهروز بعد از قیصر از نقش یک آدم شرور به یم شهروند درگیر و قربانی حوادث روزگار در فیلمها تبدیل می شود و به خوبی مشکلات جامعه را به تصویر می کشد و به قولی بالای شهریها را با حوادث روزانه ای که اکثر مردم جامعه با آن دست و پنجه نرم می کنند آشنا می کند تا نوبت به شاهکار سینمای ایران سوته دلان کاری از علی حاتمی می رسد . در واقع سوته دلان بعد از طوقی (1349) دومین همکاری بهروز با علی حاتمی است .
در داستان سوته دلان که بر گرفته از یک ماجرای حقیقی است بهروز با کله خربزه ای شکل در نقش یک عقب مانده ذهنی به نام مجید ظاهر می شود . برادر مجید حبیب الله خان که خود را وقف زندگی مادر و برادرش مجید کرده به امید بهبودی مجید او را به امامزاده داود می برد . مجید در دوران بحرانی قرار می گیرد و هر روز به دنبال عشقی تازه خانه را ترک می کند . حبیب الله خان برای حل این مشکل تصمیم می گیرد برای مجید زن پیدا کند و در این راستا زن بدکاره ای را به خانه می آورد . در کمال ناباوری زن هم به عشق مجید جواب مثبت می دهد و تصمیم می گیرد با او ازدواج کند . وقتی مجید متوجه می شود که زن یک بدکاره است حالش بد می شود و بالاخره در راه امامزاده داود جان می دهد . بازی شاهکار بهروز در کنار بازی زیبای شهره آغداشلو صحنه هایی را خلق می کند که حتی بعد از بارها بیننده را تحت تاثیر قرار می دهد . وثوقی پس از سوته دلان به آمریکا سفر کرد تا در فیلم گربه در قفس کار بهمن زرین بازی کند .
فیلم مشترک ایران و آمریکا به نام کاروان ها هم فیلمی بود که در سال 1357 ساخته شد و بهروز در کنار بازیگرانی چون آنتونی کوئین جنیفر اونیل کریستو فرلی قرار گرفت و همتایان ایرانی او هم پرویز قریب افشار و محمد علی کشاورز بودند . بعد از فیلم نفس بریده که کاری بود از سیروس الوند بهروز در سفر کوتاهی به آمریکا آمد و در همان زمان بود که ایران هم انقلاب شد و بهروز برای همیشه ماندگار غربت شد .
البته در سالهای غربت نشینی هم بهروز دست از فعالیت سینمایی نکشید و در سریالها و فیلم های مختلفی چون ابوالهول (1980) تهدید(1989) ترور در بورلی هینز (1991) و تلافی (1999) بازی کرد . چند سال پیش هم جشنواره داوران اس آنجلس بعد از آنکه عباس کیارستمی جایزه خود را به بهروز اهدا کرد . مراسم بزرگداشتی از بهروز وثوقی و مروری بر آثار او برگزار کرد و از این اسطوره ایرانی و کارهای منحصر بفردش تجلیل کرد .
بهروز که با همسرش کتایون امجدی نزدیک به 30 سال است که زندگی خوشی را در شمال کالیفرنیا دارد . این روزها در تئاتری از هوشنگ توزیع به نام از ماهواره با عشق بر روی صحنه می رود و خیلی دوستان خود را در سالنهای مختلف تئاتر می بیند و عشق آنان را به شیرممد و مجید و داش آکل در چشمهایشان مشاهده می کند .
موضوعات مرتبط: داستان

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن به صدا در آمد.
زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید دختر کوچکش را به او داد.
زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید،
ماشین را روشن کرد و به نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد…
وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشته کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.
زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال دخترش هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتوموبیل را باز کند.
زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم.
هوا داشت تاریک می شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا امیدی زانو زد و گفت: خدایا کمکم کن!
در همین لحظه مردی ژولیده با لباسهای کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ، من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد…!
زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم، مشکلی پیش آمده؟
زن جواب داد: بله، دخترم خیلی مریض است و من باید هرچه سریع تر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی توانم درش را باز کنم.
مرد از او پرسید که آیا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد!
زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: خدایا متشکرم!
سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید!
مرد سرش را برگرداند و گفت: نه خانم، من مرد شریفی نیستم. من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام!!!
خدا برای کمک به زن یک دزد فرستاده بود، آن هم یک دزد حرفه ای!
زن آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتما به دیدنش برود…
فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شرکت شد، فکرش را هم نمی کرد که روزی به عنوان راننده مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود . . .
موضوعات مرتبط: داستان
خراسان: دلم برایش می سوخت و دوست داشتم به او کمک کنم اما راضی نبودم که به این شکل با هم نامزد شویم و بدون هیچ تحقیقاتی به پسر دایی ام بله بگویم…
افسوس که پدر و مادرم عجله داشتند و می گفتند چون والدین علیرضا سال ها قبل در حادثه ای فوت کرده اند و او سرد و گرم روزگار را چشیده است می تواند مرد زندگی بشود. حتی مادرم نیز معتقد بود که علیرضا آدم بی کس و کاری است و ما می توانیم او را هر طور که دلمان می خواهد تربیت کنیم و به راه بیاوریم.
عروس جوان در دایره اجتماعی کلانتری جهاد مشهد افزود: من چند بار قبل از مجلس عقدکنان از خانواده ام خواستم تا کمی حساس تر به مسئله ازدواجم توجه کنند و عجولانه و احساسی تصمیم نگیرند اما پدر و مادرم می گفتند: خیالت راحت باشد چرا که بچه های اقوام ما سالم و قابل اعتمادند و اهل هیچ کلک بازی نیستند. البته این را هم بگویم که خانواده ام برای ارث و میراث علیرضا نیز دندان گرد کرده بودند و نقشه ای در سر داشتند.
مراسم عقدکنان ما با شادی و خوشحالی میهمان ها برگزار شد و من به عقد علیرضا درآمدم اما پس از گذشت چند هفته متوجه حرکات و رفتار مشکوک او شدم. با اندکی دقت فهمیدم پسر دایی ام به کریستال اعتیاد دارد و کلاه بزرگی سرم رفته است.
با روشن شدن این واقعیت خیلی نگران شده بودم و موضوع را به پدر و مادرم اطلاع دادم. آن ها هم ناراحت شدند و تصمیم گرفتند به هر قیمتی که شده علیرضا را ترک بدهند. اما ما با وجود گذشت ۷ ماه نه تنها نتیجه ای نگرفتیم بلکه روز به روز ناامیدتر شدیم.
متاسفانه در این مدت علیرضا چندین بار از منزل خواهران و برادرانم و همچنین خانه خودمان سرقت کرده است و از مدتی قبل با توجه به اصرار او برای رفت و آمد با یکی از دوستانش دریافتم که نقشه پلیدی در سر دارد و می خواهد با کمک همسر دوستش مرا به فساد اخلاقی بکشاند.
امروز نامزدم به بهانه عیادت از مادر بیمار یکی از دوستانش مرا به خانه ای برد که هیچ کس در آن جا نبود. او در آن جا زندانی ام کرد و رفت. من که خیلی ترسیده بودم شیشه پنجره را شکستم و خودم را به سختی نجات دادم. می خواهم طلاقم را بگیرم و امیدوارم هیچ دختر جوانی با سهل انگاری خانواده اش و دلسوزی های بی جا به چنین سرنوشتی دچار نشود.
موضوعات مرتبط: داستان
مدتی یک شماره ناشناس با منزل ما تماس میگرفت و هر موقع من گوشی را بر میداشتم صحبت میکرد، انگار مرا میشناخت…
سکینه متولد ۶۴ اهل یکی از شهرستانهای اصفهان است که ۷ برادر و ۳ خواهر دارد و دو برادر و یک خواهرش ازدواج کردهاند و بقیه آنها در خانه مادرش زندگی میکنند. پدرش نیز حدود ۴ سال پیش از دنیا رفت و زحمت زندگی به دوش مادرش افتاد و مادرش هم برای اینکه خرج آنها را تامین کند در خانه مردم کار میکرد.
سکینه این حرفها را زمانی گفت که به جرم دزدی، اعتیاد و حمل مواد مخدر بازداشت و در حالی که دستبند به دستش بود در واحد مشاوره کلانتری مرکز تفت از توابع استان یزد زندگی خود را تعریف میکرد.او میگفت: در فروردین ۸۷ با مردی ازدواج کردم که ۵۰ سال سن داشت یعنی دو برابر سن خودم و ماجرای ازدواج ما چنین بود که مدتی یک شماره ناشناس با منزل ما تماس میگرفت و هر موقع من گوشی را برمیداشتم صحبت میکرد انگار مرا میشناخت.
میگفت میدونم ازدواج نکردی میخواهم از شما خواستگاری کنم ولی قبل از آن باید با شما آشنا شوم اصلاً قصد مزاحمت ندارم.این تماسها هر روز ادامه پیدا کرد و برادرانم به من بدبین شده بودند. یک روز که زنگ تلفن به صدا در آمد گوشی را خودم برداشتم همان صدای ناشناس، شماره موبایلی به من داد و گفت اگر خواستی با این شماره تماس بگیر اینطور بهتر است به او گفتم اصلاً تو کی هستی؟ از کجا مرا میشناسی؟ گفت جواب همه سوالهایت را میدهم هر موقع به من زنگ زدی و با هم آشنا شدیم و تلفن را قطع کرد.
من هم که میخواستم به واقعیت پی ببرم و این مرد را بشناسم با خواسته وی موافقت کردم و با او تماس گرفتم و قرار ملاقات گذاشتیم بعد از چند روز او را در کنار پارک دیدم مردی بود حدود ۵۰ ساله، لاغر اندام با موهای جو گندمی. به او گفتم تو که جای پدر من هستی چرا به من زنگ میزدی و از من خواستگاری کردی؟ تو که معلومه زن و بچه داری! از حرف من ناراحت شد و گفت این حرف را نزن من هنوز ازدواج نکردم و حتی فرصت نشده که به ازدواج فکر کنم تا اینکه تو را به من معرفی کردند.
من هم اهل این شهر نیستم و قصه زندگیش را برایم تعریف کرد.بعد از این ماجرا رابطه ما حدود ۸ ماه ادامه داشت و او توانسته بود با حرفهای شیرین دروغین خود از زندگیش اعتماد مرا جلب کند. بنابراین با مهریه ۵۰۰ سکه بهار آزادی و ۵۰ میلیون پول نقد تن به این ازدواج دادم (برخلاف خواسته برادرها و مادرم) و در دفتر ازدواج شهر خودمان صیغه عقد جاری شد.فردای آن روز طبق گفتههای خودش به شهر او که خانهاش آنجا بود آمدیم تا در کنار هم زندگی خود را آغاز کنیم.
در خانه که باز شد با زنی روبرو شدم. گفت کاری داشتید خانم؟ شوهرم جلو آمد و به من گفت خانه تو اینجاست و آن وقت بود که فهمیدم این زن هووی من است با چهار بچه که یک دختر و یک پسرش هم ازدواج کرده بودند.
از آن روز بود که بدبختیم شروع شد شوهرم معتاد از آب درآمد و کم کم مرا هم معتاد کرد اول تریاک و چند ماه اخیر هم هروئین. میخواستم به خانه مادرم برگردم ولی دیگر روی برگشتن نداشتم چون بخاطر این مرد معتاد خائن با خانوادهام جنگیده بودم و او را به دست آورده بودم بخاطر همین در خانه ماندم، سوختم و ساختم چرا که این بدبختی نتیجه اشتباهات خودم بود که زندگی را ساده گرفته بودم.هر روز با هوویم دعوا داشتیم و اگر من کوتاه نمیآمدم از خانه بیرونم میکرد.
هر روز برسر چیزی بیخود دعوا به پا میکرد و نمیگذاشت آب خوش از گلویم پایین رود شوهرم بعد از مدتی که از ازدواجمان گذشت مرا روانه خیابان کرد تا برای او مواد تهیه کنم.در یکی از روزها شوهرم به من گفت: من دیگر پولی برای خرید مواد ندارم و از من خواست که به اتاق هوویم بروم و طلاهای او را بردارم و برای فروش به بازار ببریم. من هم چون پولی برای مواد نداشتم و به مواد احتیاج داشتم با درخواستش موافقت کردم.
روزی که هوویم خانه نبود رفتم و طلاهایش که داخل کمد بود برداشتم و بعد از چند روز که آبها از آسیاب افتاد آن را با راهنمایی شوهرم به بازار برای فروش بردم و هوویم که از قبل متوجه دزدیده شدن طلاها شده بود و به من و شوهرم شک کرده بود با هماهنگی پلیس ۱۱۰ مرا که در طلافروشی بودم با مقداری هروئین که در جیبم بود دستگیر کردند و به کلانتری آوردند.
حالا به جرم دزدی، اعتیاد و حمل مواد مخدر در بازداشتگاه به سر میبرم تا برای اقدامات قضایی به دادسرا ارجاع شوم و شوهرم که این مدت مسبب بدبختی من بود و مرا به روز سیاه نشانده بود خود را کنار کشید و از همهچیز اظهار بیاطلاعی کرد و به همراه همسر اولش شاکی پرونده من شده و راه خودش را از من جدا کرد و همه جرمها را به گردن من انداخت.
حالا نه روی بازگشت به خانه را دارم و نه حتی میتوانم به خانوادهام خبر دهم چه بلایی به سرم آمده تا شاید بتوانند کمکم کنند و نه دیگر میخواهم با این مرد خائن زندگی کنم و بعد از اینکه کارم با دادگاه به اتمام رسید مهریه خود را که شوهرم برای راضی کردن ازدواج با وی به اختیار خودش تعیین کرده بود به اجرا میگذارم و این را میدانم که اشتباه کردم.
موضوعات مرتبط: داستان
روزی روزگاری موشی بود که درون لانه ای زندگی می کرد. لانه ی خانواده ی آن موش از سرزمین موش ها خیلی دور بود. اما آن موش تا به حال هیچ گاه بیرون از لانه نرفته بود. هیچ کدام از خانواده ی موش ها در نزدیکی آن ها زندگی نمی کردند. چون این موش نزد نا مادری و نا پدری خود بزرگ شده بود. او زمانی که تازه به دنیا آمده بود پدر و مادرش زیر پای یک شیر بزرگ له شدند و فقط او که در لانه مانده بود زنده ماند. دوستان پدر و مادرش که هیچ بچه ای نداشتند او را به فرزندی قبول کردند و بعد از مرگ آن دو نتوانستند خود را به سرزمین موش ها برسانند و در همان جا درون لانه شان زندگی کردند. آن ها بعد از حادثه هیچ گاه به موش کوچولو اجازه ی بیرون رفتن را ندادند و همیشه خودشان برای تهیه ی غذا بیرون می رفتند و آن هم سریع بر می گشتند. موش کوچولو همیشه از مادرش و پدرش درباره ی گذشته می پرسید. خانواده ی ما کجا هستند؟ هم بازی های من کجا زندگی می کنند؟ چرا من مدرسه نمی روم؟ چرا من اجازه ی خروج از لانه را ندارم؟ مادرش می گفت: چند روز دیگر هم تحمل کن ولی او همیشه همین را می گفت. آن ها به موش کوچولو گفته بودند که دنیای خارج از لانه خطرناک است. موش ها خیلی کوچکند به همین دلیل باید تحمل می کردند. اما یک روز که مامان موش و بابا موش برای تهیه غذا بیرون رفته بودند موش کوچولو تصمیم گرفت بیاید بیرون و دنیای خارج از لانه را ببیند او از لانه بیرون آمد دور و برش همه سبز و زیبا بود و صدای پرندگان سر تا سر جنگل را پر کرده بود. موش کوچولو وقتی درختان را دید این طور تصور کرد که هیولاهایی هستند با قامتی بلند که موهای پریشان دارند و پایشان محکم است. او سریعاً برگشت داخل لانه و بیشتر نگاه کرد. متوجه شد که هیچ چیز تغییر نکرده باز هم بیرون آمد به سبزه و درختان همه سلام کرد. چون از همه ی آن ها می ترسید و هنوز گمان می کرد این ها همان غول هایی هستند که مادر برایش تعریف کرده است همین طور که با همه چیز سلام می کرد و جلو می رفت متوجه شد هیچ چیز تغییری نکرده است. با خود می گفت: چه هیولاهای مغروری. چون من موش هستم حتی سرشان را خم نمی کنند؛ با من سلام کنند. ناگهان در یک چشم به هم زدن دنیا برای موش تغییر کرد چشمانش را با ترس باز کرد. هیولای قرمزی روبرویش ایستاده بود. چه بویی می داد. موش با خود گفت: این تیر هیولا بود یا سلام کرد. به طرفش رفت. گفت: چه کوچک است. این برای شکم گرسنه من خوب است سیرم می کند. همین که دهانش را باز کرد یک چیزی محکم به سرش خورد. باز هم همان چیز قرمز خوشبو بود. این بار سریع دهانش را باز کرد و گاز محکمی به آن زد و آن را خورد. ناگهان درخت قد خم کرد و به موش گفت: این هم هدیه من برای تو که تازه از لانه بیرون آمده ای. موش اول ترسید و گمان کرد می خواهد او را بخورد. اما درخت با آن دست داد و گفت سیب قرمز نوش جانت. جلوتر آمد همین طور که با درخت خداحافظی می کرد و دم تکان می داد سرش به چیز محکمی خورد. بیهوش به روی زمین افتاد. بعد از چند دقیقه بلند شد. جلو رفت گفت: این چیز به این بلند و محکمی چیست؟ اندکی تحمل کرد. گمان می کرد حتماً همین هیولا است. کمی از آن فاصله گرفت ولی ناگهان پرنده ای جیک جیک کنان گفت: از این صخره بالا برو و موش که نمی دانست این پرنده است گفت: صدای تو مثل صدای پرنده ای است که توی رادیو خانه ماست. گفت: من خودم پرنده واقعی هستم جیک و جیک. موش گفت: یعنی این غول نیست گفت: نه این سنگ است. نترس و از آن بالا برو و بقیه راهت را ادامه بده. موش هم با شیطنت از صخره بالا رفت و راهش را ادامه داد. او خوشحال بود که هیچ غولی را ندیده است. همین طور آواز می خواند و می گفت: چه قدر من شادم امروز... من چه شادم امروز... اما ناگهان احساس کرد یک موش مانند خودش روبرویش ایستاده. پلک می زد آن هم پلک می زد. این طرف می رفت آن هم می آمد. آن طرف می رفت آن هم می رفت. رفت که در بغل بگیرد او را ناگهان احساس کرد زیر پایش خالی شده و در حال مردن است. فکر کرد خواب می بیند. اما دست و پا زد. چیز لغزنده ای داشت به او کمک و او را تا سطح آب هدایت می کرد. ناگهان احساس کرد بر روی زمین ایستاده است. پرسید این چه بود؟ ماهی گفت: این برکه ی آب بود و من هم ماهی هستم. موش تشکر کرد از ماهی اما ماهی به او گفت: تو چرا سفید هستی. من موش های زیادی دیده ام اما سفید نبوده اند. موش گفت: این هم یک نشانه است. موش خداحافظی کرد و به راه افتاد. با خود می گفت: این همان ماهی داستان های مادرم است. من تا به حال ماهی ندیده بودم. همین طور داشت می رفت که ناگهان زیر پایش تغییر کرد. فکر کرد زمین لرزه است.
اما خوب دقت کرد. متوجه شد این ها همان بچه سنگ های آن صخره هستند که گنجشک خانم گفته بود. اما کمی آن طرف تر هیولاهای واقعی بودند. موش با شنیدن صدایشان نزدیک تر رفت. دید که همه ی حیوانات هستند ترسید و همان جا از دور نگاه می کرد و منتظر خوابیدن آن ها بود. ناگهان فیل آمد و گفت: سلام موش کوچولو. می خواهی از این جا گذر کنی و بروی خوب بیا از خرطوم من بالا برو. بعد از این جا به جایی می رسی که تمام خانواده های موش ها آن جا هستند. اما آ ن ها مثل تو سفید نیستند آن ها با تو فرق می کنند. او رفت و رفت تا رسید آن جا همه ی موش ها بودند که به خوبی زندگی می کردند. موش به محض اینکه می خواست وارد محوطه بشود. ناگهان دو موش بزرگ که سلاح داشتند جلوی آن را گرفتند. اما موش پیر همراه عصا سمت در آمد و گفت: به آن اجازه دهید داخل بیاید. موش کوچولو از آن پرسید شما چه کسی هستید؟ گفت: من فرمانروای اینجا هستم. تو پدر و مادرت را خیلی وقت پیش از دست دادی. پس بفرما. خوش آمدی. تو جانشین من باش. خیلی شجاعی که از این همه مانع گذشتی. بعد از آن موش کوچولو از موش پیر اجازه خواست تا فضای این جا را ببیند. همین طور که داشت می رفت ناگهان موش سفید دیگری را دید که پاپیون قرمز رنگی را به گردن آویخته بود. موش پیر باز هم به آن نزدیک شد و گفت: این دختر عموی شماست. مبارک باشد. و آن ها با هم دوست شدند تا در آینده ای نزدیک با هم ازدواج کنند.
خوش عاقبت کسی است که شجاع و از هیچ چیز باکی نداشته باشد. البته موش کوچولو یک کار اشتباه هم کرد . اینکه بدون اجازه ی پدر و مادر به بیرون از لانه رفت. اما ظاهراً طبیعت با او دوست بود.
موضوعات مرتبط: داستان

ماركوپولو جهانگرد مشهور ونيزي در سال 1254 ميلادي متولد شد . پدرش نيكولوپولو بازرگان سرشناس بود كه براي تجارت به سرزمين هاي دور دست سفر مي كرد ماركو كه داستان سفرهاي پرماجراي پدر را از زبان مادر شنيده بود از همان كودكي به سفرهاي دريايي و ديدن سرزمين هاي ناشناخته علاقه داشت . روزها در بندرگاه گردش مي كرد و از ديدن كشتي هاي بزرگ بادباني ، غرق شگفتي مي شد . نوشته هاي عربي و چيني روي بسته هاي كالا را مي ديد و دلش مي خواست معناي اين اشكال عجيب را كشف كند . شنيده بود كشتي هايي كه از مشرق زمين مي آيند ، كالاهايي چون ابريشم ، ادويه و جواهرات گرانبها با خود مي آورند . شش ساله بود كه پدرش نيكولو همراه عمويش مافئو سفري طولاني را آغاز كردند . سفري كه سال ها به درازا كشيد . روزها و هفته ها و ماه ها از پي هم سپري مي شد و ماركوي كوچولو براي بازگشت پدر ، روز شماري مي كرد اين انتظار چنان طولاني شد كه ماركو كم كم چهره پدر را هم از ياد برد . در اين دوران دشوار بود كه مادرش را از دست داد . مرگ مادر ضربه هولناكي بود كه ماركو از ان به عنوان تلخ ترين خاطره زندگي اش ياد مي كند روزي از روزهاي سال 1269 ميلادي ، كشتي بادباني بزرگي در ساحل ونيز پهلو گرفت ماركو كه در آن زمان نوجواني پانزده ساله بود ، ناگهان صورت آشناي پدر و عمويش مافئو پولو را در ميان سرنشينان كشتي شناخت .

نيكولوپولو با چشمان اشكبار ، فرزندش ماركو را در اغوش گرفت . در اين دوران بود كه ماركو داستان مسافرت هاي پر حادثه پدر را مي شنيد و روح ماجراجويي اش بيدار مي شد . داستان سفر طولاني نيكولو و مافئو پولو به سرزمين چين ، هيجان انگيزترين داستاني بود كه ماركو تا ان زمان شنيده بود . در سال 1271 ميلادي ،زماني كه ماركوپولو هفده ساله بود، همراه پدر عمويش سفري دور را آغاز كرد . از همين زمان بود كه نام ماركوپولو به عنوان جهانگردي جوان و جسور،بر سر زبان ها افتاد .آن ها با كشتي كوچكي از درياي مديترانه گذشته و به اكرا رسيدند. در اين شهر با كشيشي به نام تئوبالد آشنا شدند. نيكولو ماجراي سفر به چين و درخواست قوبيلاي قاآن امپراطور چين را براي تئوبالد تعريف كرد و گفت كه امپراطور چينبا آيين مسيحيت آشنا شده و آرزو دارد مسيحيت در سرزمين چين رواج پيدا كند . تئوبالد دو كشيش داوطلب را به نيكولوپولو معرفي كرد تا همراه آن ها به چين رواج سفر كنند . پنج مرد آماده سفري طولاني از غرب به شرق آسيا شدند . از شهريت المقدس به طرف لاياس و از آنجا به سوي سواحل درياي خزر رفتند . ماركوپولو براي اوليبن بار بود كه فوران چشمه هاي نفت را به چشم مي ديد مرمان اين مناطقئ از نفت چشمه ها براي روشن كردن فانوس هايشان استفاده مي كردند . اين جا سرزميني بود كه در جغرافياي امروز باكو ناميده مي شود .

براي سفر به شرق دور ، بايد از سرزمين پهناور ايران عبور مي كردند . بايد از گذررگاه هاي پر پيچ و خم كوهستاني . از شنزارهاي خشك و سوزان و دشت هاي باتلاقي مي گذشتند . اين سفر براي دو كشيشي ، دشوار و طاقت فرسا بود . بنابراين از ادامه سفر منصرف شدند . اما سه مرد ونيزي به راه خود ادامه دادند . گاه سوار بر شتر و زماني با اسب و قاطر و گاهي با پاي پياده پيش مي رفتند . پس از چند ماه به شهر بغداد رسيدند ماركوپولو از ديدن اين شهر افسانه اي شگفت زده شده بود و فكر مي كرد بغداد زيباترين شهر مشرق زمين است .نيكولوپولو مي گفت ، سفر زميني بسيار دشوار است . بنابراين تصميم داشتند با عبور از شهر كرمان خود را به بندرگاهي در جنوب شرقي ايران برسانندذ و با كشتيي به هندوستان و از انجا به چين بروند . درباره صحراي سوزان گبي ، داستان هاي وحشتناكي شنيده بودند . در مسير كرمان ، از دشت هاي سرسبزي عبور كردند با ديدن مناطق سرسبز و خرم در ميان ان بيابان هاي خشك و سوزان غرق شگفتي مي شدند . ماركوپولو در سفرنامه اش به هيجان انگيز بودن سفر در سرزمين پهناور ايران اشاره مي كند . در كرمان راه دو شاخه مي شد . سمت شمال ، به افغانستان مي رسيد و راه جنوب به بندر هرمز ختم مي شد . ان ها به طرف جنوب رفتند پس از هفته ها دشواري و خستگي به بندر هرمز رسيدند . كشتي هايي كه در اين بندرگاه پهلو مي گرفتند ساختمان عجيب و متفاوتي داشتند در اين كشتي ها به جاي ميخ و بست هاي فلزي از ميله هاي چوبي و پوست درخت نارگيل استفاده شده بود .
تمام داستان در ادامه مطلب ميباشد
موضوعات مرتبط: داستان
ادامه مطلب
It was winter, and the weather was very cold. The children's mothers always sent them to school with warm coats and hats and gloves. The children came into the classroom in the morning and took off their coats, hats and gloves. They put their coats and hats on hooks on the wall, and they put their gloves in the pockets of their coats
Last Tuesday Miss Williams found two small blue gloves on the floor in the evening, and in the morning she said to the children, 'Whose gloves are these?', but no one answered
Then she looked at Dick. 'Haven't you got blue gloves, Dick?' she asked him
'Yes, miss,' he answered, 'but those can't be mine. I've lost mine'
خانم ويليامز يك معلم بود، و سي كودك در كلاسش بودند. آنها بچههاي خوبي بودند، و خانم ويليامز همهي آنها را دوست داشت، اما آن ها اغلب لباس ها ي خود را گم مي كردند.
زمستان بود، و هوا خيلي سرد بود. مادر بچه ها هميشه آنها را با كت گرم و كلاه و دستكش به مدرسه مي فرستادند. بچه ها صبح داخل كلاس مي آمدند و كت، كلاه و دستكش هايشان در مي آوردند. آن ها كت و كلاهشان را روي چوب لباسي كه بر روي ديوار بود ميگذاشتند، و دستكش ها را نيز در جيب كتشان مي ذاشتند.
سه شنبه گذشته هنگام غروب خانم ويليامز يك جفت دستكش كوچك آبي بر روي زمين پيدا كرد، و صبح روز بعد به بچه ها گفت، اين دستكش چه كسي است؟ اما كسي جوابي نداد.
در آن هنگام به ديك نگاه كرد و از او پرسيد. ديك، دستكش هاي تو آبي نيستند؟
او پاسخ داد. بله، خانم ولي اين ها نمي تونند براي من باشند. چون من براي خودمو گم كردم.
موضوعات مرتبط: داستان

از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟
گفت: بله فقط یک نفر.
- چه کسی؟
- سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشههای خود و در
حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم
که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه
خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد
ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی
این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.
گفتم: آخه من پول خرد ندارم!
گفت: برای خودت! بخشیدمش!
سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره
چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خرد ندارم باز همان
بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.
گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد
اینجا دچار این مسئله می شه، بهش میبخشی؟!
پسره گفت: آره من دلم می خواد ببخشم؛ از سود خودم میبخشم.
به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم
خدایا این بر مبنای چه احساسی این را میگوید.
بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم
تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در
فلان فرودگاه کی روزنامه می فروخته. یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند
یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش
کردند اداره؛
از او پرسیدم: منو می شناسی؟
گفت: بله! جناب عالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا می شناسدتون.
گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی دو بار چون
پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟
گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.
گفتم: حالا میدونی چه کارت دارم؟ میخواهم اون محبتی که به من کردی را
جبران کنم.
جوان پرسید: چه طوری؟
- هر چیزی که بخواهی بهت میدهم.
(خود بیلگیتس میگوید این جوان وقتی صحبت میکرد مرتب میخندید)
جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم می دی؟
- هر چی که بخواهی!
- واقعاً هر چی بخوام؟
بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت می دم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام
دادهام، به اندازه تمام آنها به تو میبخشم.
جوان گفت: آقای بیل گیتس نمی تونی جبران کنی!
گفتم: یعنی چی؟ نمیتوانم یا نمیخواهم؟
گفت: میخواهی اما نمیتونی جبران کنی.
پرسیدم: چرا نمیتوانم جبران کنم؟
جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو
بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران
نمیکنه. اصلا جبران نمیکنه. با این کار نمیتونی آروم بشی. تازه لطف شما
از سر ما زیاد هم هست!
بیل گیتس میگوید: همواره احساس میکنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این
جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست.
موضوعات مرتبط: داستان
سرش را بالا گرفت و بيبي را ديد كه به چارچوب در تكيه داده. كاغذ و مداد را روي تخت گذاشت. «ديگه نميتونم تنهات بذارم.»
«نگران من نباش.» بعد ادامه داد: «سعي ميكنم يك داستان جديد بنويسم.»
بيبي زيرلب چيزي گفت و به طرف پنجره رفت. موهايش روي شانههايش ريخته بود. هفت سال عاشقش بود. وقتي ازدواج كردند، هر دوبيست ساله بودند. از آرزوهاي بزرگي كه در سر داشتند يكي اين بود كههيچوقت از هم دور نباشند، حتي براي يك روز. از سيزده سالگي، كه عاشقش شده بود، تا پنج شش ماه پيش پاي هيچ زني به زندگياش باز نشده بود. بيبي موهايش را جمع كرد و پشت سرش بست. همانطور كه بيرون را نگاه ميكرد گفت:«تو هم بايد بيايي.» لحنش طوري بود كه انگار التماس ميكرد.
ـ ولي عزيزم ميدوني كه نميتونم.
ـ پس به مادرم ميگم، بياد اينجا.
ـ از نظر من اشكالي نداره، ولي ميدونم مادرت قبول نميكنه، نديدي بارقبل نيومد.
بيبي ديگر حرفي نزد و به طرف آشپزخانه به راه افتاد. اميت مداد را روي كاغذ گذاشت. «به غير از اتاق خواب، فقط يك اتاق كوچك داشتيم كه از آن بهعنوان كارگاه استفاده ميكرد. من هم ميز كارم را گوشه كارگاه گذاشته بودم وهر شب چند ساعتي سرم به نوشتن گرم بود. ميز شام را كه جمع ميكند هنوز به فكر رفتن است. نميدانم چهكار كنم كه خيالش راحت باشد. ميآيد روي تخت دراز ميكشد و به سقف خيره ميشود. كنارش مينشينم. ميگويد:«فردا بايد لباس مشتريها را تحويل بدهم.» بهطرفش هم ميروم و لباسهايش را ميبندم، نيمه شب از شدت تشنگي بيدار ميشوم و به آشپزخانه ميروم. وقتي برميگردم پتو را بهآرامي كنار ميزنم كه بيدار نشود. همانطور كه دراز كشيده ميگويد:«پس به شاگردم ميگويم نيايد، يك ماه تعطيل ميكنيم.» حرفش را نشنيده ميگيرم. دستم را در موهايش گم ميكنم. نگاهش ميكنم. انگار اصلاً نخوابيده است. مدتي در تاريكي به يكديگر خيره ميشويم.»
صبح روز بعد، اميت وقتي از خواب بيدار شد، بيبي را ديد كه با تلفن حرف ميزند. حدس زد بايد گونش باشد، چون به او ميگفت كه يك ماه صبر كند. گوش تيز كرد، اما نتوانست چيز ديگري بشنود. بعد از خوردن صبحانه روبوسي كردند و بيبي رفت. اميت احساس كرد كه تنهايي و سكوت اتاقها آزارش ميدهد. در اتاقها را باز كرد و دوباره بست. نميدانست چهكار بكند. حتي سر كار نرفت. چند تا از مشتريها در زدند، به آنها توضيح داد كه چهاتفاقي افتاده است. يكي از آنها زن چاقي بود كه اصرار ميكرد لباسش را تحويل بگيرد. فكر كرد به گونش تلفن بكند تا بيايد و لباس او را تحويل بدهد. فكر اينكه بعداً بيبي بفهمد او به گونش تلفن كرده، عرق خنكي روي پيشانياش نشاند. دستش را به پيشاني و بعد به پشت شلوارش كشيد. به گونش تلفن كرد. او هم آمد و به سراغ زن چاق، كه در كارگاه منتظر بود، رفت. بعد اميت به اتاق خواب رفت. كاغذ و مداد را كه روي عسلي كنار تخت بود برداشت و ادامه داد. «چشمهاي بادامي، پوست سفيد و موهاي لخت سياهش تضاد عجيبي با چشمهاي درشت، پوست سبزه و موهاي خرمايي همسرم دارد. تا شش ماه پيش هيچ توجهي به او نداشتم. يك روز كه سرزده وارد كارگاه شدم تا بنشينم و كارم را شروع كنم، ديدم كه پشت ميز كارم نشسته و دارد داستاني را كه تازه نوشتهام ميخواند. با ديدن من دستپاچه شد، خواست بلند شود كه از او خواستم بنشيند. گفت به داستان علاقه دارد. بعداً فهميدم تا اينجاي آشنايياش را با من بيكم و كاست براي همسرم تعريف كرده است.»
اميت سرش را بالا گرفت. از لاي در گونش را ديد كه زن چاق را بدرقه ميكند. مداد و كاغذ را روي عسلي گذاشت و بلند شد. صداي بسته شدن در را كه شنيد، دهانش خشك شد و مزة گس داد. تپش قلبش تندتر شد. يك لحظه حس كرد در خلايي پر از سكوت معلق مانده است. وقتي گونش به چارچوب در تكيه داد و با لبخند پرسيد:«داستان جديد نوشتهاي؟» صورتش داغ شد. احساس كرد اگر حرف بزند صدايش خواهد لرزيد. همان موقع تلفن زنگزد. حالا زانوهايش هم ميلرزيد. به گونش نگاه كرد. هر دو بيحركت وسط اتاق خواب ايستادند تا تلفن ساكت شد. هنوز ضربان قلبش به حالت عادي برنگشته بود كه تلفن دوباره به صدا درآمد. اينبار گوشي را برداشت و بهزحمت گفت:«بفرماييد». بيبي گفت:«چرا گوشي را برنميداري؟ يه ساعته دارم زنگ ميزنم. راستي داستان جديد را چهكار كردي؟» اميت نميدانست چه بگويد. گونش روي تخت نشست و نگاهش كرد. بيبي گفت:«صدامو ميشنوي؟ پرسيدم داستان جديد را چهكار كردي؟»
از خودش بدش آمد. كاغذ را كه روي عسلي بود در دستش مچاله كرد و ساكت ماند.
موضوعات مرتبط: داستان
بهترین لحظات زندگی
عاشق شدن.
آنقدر بخندید که دلتون درد بگیره.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتید ببینید هزار تا ایمیل داری.
به یه جای خوشگل
برید برای مسافرت.
به آهنگ مورد
علاقتون از رادیو گوش بدید.
به
رختخواب برید و به صدای بارش بارون گوش
بدید.
از حموم که اومدید
بیرون ببینید حو لتون گرمه
!
آخرین امتحانتون رو پاس
کنید.
یه کسی که
معمولا" زیاد نمیبینینش ولی دلتون می خواد ببینید بهتون تلفن
کنه.
توی یه شلواری که
تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردید پول پیدا کنید.
برای خودتون
تو آینه شکل در بیارید و بهش
بخندید.
تلفن نیمه شب داشته
باشید که ساعتها هم طول بکشه.
بدون دلیل
بخندید.
بطور تصادفی بشنوید
که یه نفر داره از شما تعریف می کنه.
از خواب پاشید و
ببینید که چند ساعت دیگه هم می تونید بخوابید.
آهنگی رو گوش کنید
که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره.
عضو یک تیم
باشید.
از بالای تپه به
غروب خورشید نگاه کنید.
دوستای جدید پیدا
کنید.
وقتی "اونو"
میبینید دلتون هری بریزه پایین
!
لحظات خوبی رو با دوستانتون سپری
کنید.
کسانی رو که
دوستشون دارید رو خوشحال ببینید پلیورش رو بپوشید و ببینید هنوزم بوی عطرش
رو میده.
یه دوست قدیمی رو
دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده.
عصر که شد کنار
ساحل قدم بزنید.
یکی رو داشته باشید
که بدونید دوستتون داره.
یادتون بیاد که
دوستای احمقتون چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندید
و
بخندید و ........ بازم
بخندید.
اینها بهترین
لحظههای زندگی هستند
قدرشون
رو بدونیم.
زندگی یک
مشکل نیست که حلش کرد بلکه یه هدیه است که باید ازش لذت
برد.
موضوعات مرتبط: داستان
عاشقانه می پرستمت وقتی می خوانمت قلبم به تپش می افتد و باز نام زیبای توست که بر لبانم جاری میشود.
شبها به یاد تو چشم بر هم می گذارم و به امید فردایی نزدیک تر به وصال یاد تو را در آغوش می کشم،
خدایا با تمام وجود احساست می کنم و فریاد می زنم:
"دوستت دارم......................دوستت دارم......................دوستت دارم..."
موضوعات مرتبط: داستان
استاد مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه ی خالی بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد. بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند.
سپس استاد ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره استاد ظرفی از ماسه را
برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او
یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله"
استاد دو
فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در
حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!همه دانشجویان خندیدند.
در حالی که صدای خنده فرو می نشست، استاد گفت: حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمادی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان ــ چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشینتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند. مسایل خیلی ساده".
استاد ادامه داد: اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنید، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنید، زمانی رو برای چک وب دوستان بگذارید. با دوستان و اطرافیان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونید.
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشید.
اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند".
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
استاد لبخند زد و گفت: خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله است، همیشه در اون جایی برای صرف دو فنجان قهوه برای با یک دوست هست".
موضوعات مرتبط: داستان
گریه زن بلندتر شد. مرد چشم هایش را باز کرد. زن را در آغوش گرفت: باز چی دیدی؟
زن بازویش را روی سینه اش چلیپا کرد و سرش را به سینه ی مرد فشرد. اشک هایش سینه ی مرد را خیس می کرد. مرد موهای زن را دسته کرد و بالای سرش روی بالش رها کرد.
زن سرجایش نیم خیز شد و لبه ی تخت نشست. توی آینه ی میز آرایش روبرویش، موهای آشفته اش را نگاه کرد. با پا کنار تخت دنبال کفشهایش گشت. دمپایی مرد نزدیکتر بود. آنها را پوشید و برخواست. چراغ توالت را روشن کرد. توی آیینه ی توالت چشم هایش پف کرده و سرخ بود و موهایش خیس و درهم.
شیر آب گرم و سرد را با هم پیچاند. خیره شد به سرازیر شدن آب در چاهک دستشویی. توی آینه موهایش را با دست مرتب کرد. کف خیس دستش را گذاشت روی چشم هایش و سریع برداشت. دستهایش را از آب پر و خالی کرد. شیر آب گرم را بست. فشار آب کمتر شد. دستش را دوباره پر و روی صورتش خالی کرد. آب از گودی گلویش سرخورد و روی سینه اش جاری شد.
مرد گفت: بیام پیشت؟
زن برگشت. حضور سایه ای را پشت سرش حس کرد. توی آینه، پشت سرش را نگاه کرد. کاشی سفید و تهویه خاموش.
شیر آب سرد را پیچاند و خارج شد. اتاق پذیرایی تاریک روشن بود. لباس های شسته کنار شوفاژ روی بند آویزان بودند. یکی از چشم های عروسک بزرگ و زرد رنگی روی مبل بسته و چشم دیگرش به روبرو خیره بود. زن عروسک را برداشت. روی مبل خواباند و چشم بازش را با دست بست. مرد گفت: چکار می کنی؟
زن برگشت. زیرپوش سفید مرد را از کنار تخت برداشت و روی پاتختی گذاشت.
نور چراغ توالت مثل یک مثلث کشیده و باریک تا روی تخت آمده بود و سر تیزش روی پاهای مرد که از پتو بیرون مانده بود، افتاده بود. زن چراغ روشن توالت را نگاه کرد و روبه مرد برگشت. مرد بلند شد. چراغ را خاموش کرد و برگشت. زن را که ایستاده بود روبروی آینه در آغوش گرفت. زن سرش را تکیه داد به شانه مرد. مرد گفت: چقدر داغی. بازم شوفاژ تا آخر بازه دیگه؟
زن روی تخت کنار پنجره دراز کشید. دیوار کنار پنجره سرد بود. پاهایش را تکیه داد به دیوار.
مرد پشت برهنه و نمناک زن را نوازش کرد. عقربه های ساعت آرام و بی صدا می چرخیدند. پشت عقربه ها روی صفحه ی ساعت تصویر گندمزاری بود که خوشه های گندمش را باد پراکنده بود. سایه ی زن و مردی در گندمزار بود. موهای زن توی باد رها. بالاتر از مزرعه زیر عدد دوازده نوشته بود: همواره عشق بی خبر از راه می رسد/ همچون مسافری که به ناگاه می رسد/ هنگام وصل ماست به باغ بلند شب/ وقتی که سیب نقره ای ماه می رسد. و با خط ریزتری زیرش: عشقتان جاوید.
انگشتان مرد از روی شانه های زن سر خوردند و بدنش لَخت شد. زن بلند شد. آرام روی تخت نشست. مرد پاهایش را جمع کرد و دستهایش را بالای سرش قلاب کرد. زن لحاف را روی پاهای مرد تا شانه هایش بالا کشید. گل های هشت پر برجسته که روی لحاف تکه دوزی شده بود روی شانه های مرد چین خورد.
زن برگشت طرف پنجره. پرده را کنار زد. دستگیره را چرخاند و خیره شد به تاریک روشن فضای پشت پنجره. هوای خنک و تازه ای اتاق را پر کرد. دانه های ریز باران تبدیل به برف شده بود و داشت تبریزی های کنار پنجره را می پوشاند. پنجره را بست و بلند شد. کشوی پا تختی را بیرون کشید. آلبوم سفید را برداشت روبه پنجره نشست و ورق زد. یکی از عکس ها را بیرون کشید زیر آن عکس دیگری بود. عکس خودش در لباس عروسی دست در دست مرد. در حیاط پر درخت تالار. دورتر کنار درخت چناری که تنه ی بزرگی داشت، مردی با کت و شلوار سیاه و بسته ای در دست آنها را تماشا می کرد . باد موهای مرد را پریشان کرده بود.
زن دست کشید را تصویر مردی که پشت درخت بود و چشم دوخت به گندمزار پشت صفحه ی ساعت.
مرد روی تخت به طرفش چرخید. نفس های منظم قفسه ی سینه اش را بالا و پایین می برد. زن توی آینه میز آرایش عبور مبهم سایه ای را حس کرد. دراز کشید. صورتش را چسباند به بازوی مرد و چشم هایش را بست.
موضوعات مرتبط: داستان
مدتی یک شماره ناشناس با منزل ما تماس میگرفت و هر موقع من گوشی را بر میداشتم صحبت میکرد، انگار مرا میشناخت…
سکینه متولد ۶۴ اهل یکی از شهرستانهای اصفهان است که ۷ برادر و ۳ خواهر دارد و دو برادر و یک خواهرش ازدواج کردهاند و بقیه آنها در خانه مادرش زندگی میکنند. پدرش نیز حدود ۴ سال پیش از دنیا رفت و زحمت زندگی به دوش مادرش افتاد و مادرش هم برای اینکه خرج آنها را تامین کند در خانه مردم کار میکرد.
سکینه این حرفها را زمانی گفت که به جرم دزدی، اعتیاد و حمل مواد مخدر بازداشت و در حالی که دستبند به دستش بود در واحد مشاوره کلانتری مرکز تفت از توابع استان یزد زندگی خود را تعریف میکرد.او میگفت: در فروردین ۸۷ با مردی ازدواج کردم که ۵۰ سال سن داشت یعنی دو برابر سن خودم و ماجرای ازدواج ما چنین بود که مدتی یک شماره ناشناس با منزل ما تماس میگرفت و هر موقع من گوشی را برمیداشتم صحبت میکرد انگار مرا میشناخت.
میگفت میدونم ازدواج نکردی میخواهم از شما خواستگاری کنم ولی قبل از آن باید با شما آشنا شوم اصلاً قصد مزاحمت ندارم.این تماسها هر روز ادامه پیدا کرد و برادرانم به من بدبین شده بودند. یک روز که زنگ تلفن به صدا در آمد گوشی را خودم برداشتم همان صدای ناشناس، شماره موبایلی به من داد و گفت اگر خواستی با این شماره تماس بگیر اینطور بهتر است به او گفتم اصلاً تو کی هستی؟ از کجا مرا میشناسی؟ گفت جواب همه سوالهایت را میدهم هر موقع به من زنگ زدی و با هم آشنا شدیم و تلفن را قطع کرد.
من هم که میخواستم به واقعیت پی ببرم و این مرد را بشناسم با خواسته وی موافقت کردم و با او تماس گرفتم و قرار ملاقات گذاشتیم بعد از چند روز او را در کنار پارک دیدم مردی بود حدود ۵۰ ساله، لاغر اندام با موهای جو گندمی. به او گفتم تو که جای پدر من هستی چرا به من زنگ میزدی و از من خواستگاری کردی؟ تو که معلومه زن و بچه داری! از حرف من ناراحت شد و گفت این حرف را نزن من هنوز ازدواج نکردم و حتی فرصت نشده که به ازدواج فکر کنم تا اینکه تو را به من معرفی کردند.
من هم اهل این شهر نیستم و قصه زندگیش را برایم تعریف کرد.بعد از این ماجرا رابطه ما حدود ۸ ماه ادامه داشت و او توانسته بود با حرفهای شیرین دروغین خود از زندگیش اعتماد مرا جلب کند. بنابراین با مهریه ۵۰۰ سکه بهار آزادی و ۵۰ میلیون پول نقد تن به این ازدواج دادم (برخلاف خواسته برادرها و مادرم) و در دفتر ازدواج شهر خودمان صیغه عقد جاری شد.فردای آن روز طبق گفتههای خودش به شهر او که خانهاش آنجا بود آمدیم تا در کنار هم زندگی خود را آغاز کنیم.
در خانه که باز شد با زنی روبرو شدم. گفت کاری داشتید خانم؟ شوهرم جلو آمد و به من گفت خانه تو اینجاست و آن وقت بود که فهمیدم این زن هووی من است با چهار بچه که یک دختر و یک پسرش هم ازدواج کرده بودند.
از آن روز بود که بدبختیم شروع شد شوهرم معتاد از آب درآمد و کم کم مرا هم معتاد کرد اول تریاک و چند ماه اخیر هم هروئین. میخواستم به خانه مادرم برگردم ولی دیگر روی برگشتن نداشتم چون بخاطر این مرد معتاد خائن با خانوادهام جنگیده بودم و او را به دست آورده بودم بخاطر همین در خانه ماندم، سوختم و ساختم چرا که این بدبختی نتیجه اشتباهات خودم بود که زندگی را ساده گرفته بودم.هر روز با هوویم دعوا داشتیم و اگر من کوتاه نمیآمدم از خانه بیرونم میکرد.
هر روز برسر چیزی بیخود دعوا به پا میکرد و نمیگذاشت آب خوش از گلویم پایین رود شوهرم بعد از مدتی که از ازدواجمان گذشت مرا روانه خیابان کرد تا برای او مواد تهیه کنم.در یکی از روزها شوهرم به من گفت: من دیگر پولی برای خرید مواد ندارم و از من خواست که به اتاق هوویم بروم و طلاهای او را بردارم و برای فروش به بازار ببریم. من هم چون پولی برای مواد نداشتم و به مواد احتیاج داشتم با درخواستش موافقت کردم.
روزی که هوویم خانه نبود رفتم و طلاهایش که داخل کمد بود برداشتم و بعد از چند روز که آبها از آسیاب افتاد آن را با راهنمایی شوهرم به بازار برای فروش بردم و هوویم که از قبل متوجه دزدیده شدن طلاها شده بود و به من و شوهرم شک کرده بود با هماهنگی پلیس ۱۱۰ مرا که در طلافروشی بودم با مقداری هروئین که در جیبم بود دستگیر کردند و به کلانتری آوردند.
حالا به جرم دزدی، اعتیاد و حمل مواد مخدر در بازداشتگاه به سر میبرم تا برای اقدامات قضایی به دادسرا ارجاع شوم و شوهرم که این مدت مسبب بدبختی من بود و مرا به روز سیاه نشانده بود خود را کنار کشید و از همهچیز اظهار بیاطلاعی کرد و به همراه همسر اولش شاکی پرونده من شده و راه خودش را از من جدا کرد و همه جرمها را به گردن من انداخت.
حالا نه روی بازگشت به خانه را دارم و نه حتی میتوانم به خانوادهام خبر دهم چه بلایی به سرم آمده تا شاید بتوانند کمکم کنند و نه دیگر میخواهم با این مرد خائن زندگی کنم و بعد از اینکه کارم با دادگاه به اتمام رسید مهریه خود را که شوهرم برای راضی کردن ازدواج با وی به اختیار خودش تعیین کرده بود به اجرا میگذارم و این را میدانم که اشتباه کردم.
موضوعات مرتبط: داستان
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم…
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب
داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم
تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون
حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام
گریست و دیگر چیزی نفهمید…
چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی
افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید
استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
قلب
دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…
موضوعات مرتبط: داستان
درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در یادداشت چنین نوشته بود:" شما هیچ بدهی به من ندارید.
من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،باید این کار رو بکنی.نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر میکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه
موضوعات مرتبط: داستان
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. ....
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. در
19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی
بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست
پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به
شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین
بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. روزها
می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به
یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود.
در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر
درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را
کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله
بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ
التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه
داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود. دختر
در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا
کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را
آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت
کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته
بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی
ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش
ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت:
فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا
تا کرد.
ده سال بعد، روزی
دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال
ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند.
دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا
کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن
بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش
را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن
پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این
سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و
خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر
همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی
بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک
ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش،
پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن
را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
موضوعات مرتبط: داستان
موضوعات مرتبط: داستان
یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .
روزگاري پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت. اوهمسر چهارم خود را بسيار دوست ميداشت و او را با گرانبهاترين جامه ها مي آراست با لذيذترين غذاها از او پذيرائي ميکرد، اين همسر ازهر چيزي بهترين را داشت. پادشاه همچنين همسر سوم خود را بسيار دوست ميداشت و او را کنار خود قرار ميداد اما هميشه از اين بيم داشت که مبادا اين همسر او را به خاطر ديگري ترک نماید. پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و هميشه با پادشاه مهربان و صبور و شکيبا بود، هر گاه پادشاه با مشکلي روبرو ميشد به او متوسل ميشد تا آنرا مرتفع نماید . همسر اول پادشاه شريک بسيار وفاداري بود و در حفظ و نگهداري تاج و تخت شاه بسيار مشارکت ميکرد. اما پادشاه اين همسر را دوست نمي داشت وبرعکس اين همسر شاه را عميقا دوست داشت ولي شاه به سختي به او توجه ميکرد.
روزي از اين روزها شاه بيمار شد و دانست که فاصله زيادي با مرگ ندارد. سراغ همسر چهارم خود که خيلي مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسيار دوست داشتم بهترين جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بيشترين مراقبتها را از تو بعمل آورده ام
اکنون که من دارم ميميرم آيا تو مرا همراهي خواهي کرد ؟
گفت:بهيچ وجه !! و بدون کلامي از آنجا دور شد اين جواب همانند شمشير تيزي بود که بر قلب پادشاه وارد شد.
پادشاه غمگين و ناراحت از همسر سوم خود پرسيد من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آيا تو مرا همراهي خواهي کرد و با من خواهي آمد ؟
گفت نه هرگز !! زندگي بسيار زيباست اگر تو بميري من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگي لذت ميبرم !
پادشاه نا اميد سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسيد من هميشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا ياري کردي من در حال مردنم آيا تو با من خواهي بود ؟
گفت نه متاءسفم من در اين مورد نميتوانم کمکي انجام دهم من در بهترين حالت فقط ميتوانم تو را داخل قبرت بگذارم !
اين پاسخ مانند صداي غرش رعد و برقي بود که پادشاه را دگرگون کرد !
در اين هنگام صدایی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهي خواهم کرد! هر کجا که تو قصد رفتن نمائي!
شاه نگاهي انداخت همسر اول خود را ديد! او از سوء تغذيه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائي بسيار اندوهناک و شرمساري گفت: من در زماني که فرصت داشتم بايد بيشتر از تو مراقبت بعمل ميآوردم من در حق تو قصور کردم ...
در حقيقت همه ما داراي چهار همسر يعني همفکر در زندگي خود هستيم:
همسر چهارم: همان جسم ماست مهم نيست که چه ميزان سعي و تلاش براي فربه شدن و آراستگي آن کرديم وقتي ما بميريم او ما را ترک خواهد کرد.
همسر سوم: دارائيها موقعيت و سرمايه ماست زماني که ما بميريم آنها نصيب ديگران ميشوند.
همسر دوم: خانواده و دوستانمان هستند مهم نيست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائي که ميتوانند باما بمانند همراهي تا مزار ماست.
همسر اول: روح ماست که اغلب در هياهوي دست يافتن به ثروت و قدرت و لذايذ فراموش ميشود . در حاليکه روح ما تنها چيزي است که هر جا برويم ما را همراهي ميکند.
پس از آن مراقبت کن او را تقويت کن و به او رسيدگي کن که اين بزرگترين هديه هستي براي توست.
موضوعات مرتبط: داستان
یکی بود ، یکی نبود
یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .
داستان روانشناسی رنگها
موضوعات مرتبط: داستان
ادامه مطلب
بر همین اساس باید در ابتدا ذکر شود که عواملی که در “نفع بیشتر مردان از ازدواج ” مطرح میشود، عواملی جامع و مانع برای جامعه ی ایرانی نیست و با توجه به اعتقادات مسلمین در باب ازدواج باید تاکید کرد که نفع طرفین از ازدواج خیلی بیشتر از مطالب عنوان شده است….
موضوعات مرتبط: داستان
ادامه مطلب
خودداری می کنیم.این کیفیت ، در تکنیکهای مشاوره ، به ” هنر خوب شنیدن ” موسوم است ؛ حالتی که بیانگر پذیرش طرف مقابل و مطالب وی است و کاربرد فراوانی در مشاوره دارد.
موضوعات مرتبط: داستان
ادامه مطلب






