رنگارنگ

روزگار ما

Raish
رنگارنگ

روزگار ما

زمستانی سرد و سوزان کلاغی غذایی نداشت تا به بچه هایش بدهد و آنها را سیر کند پس گوشت بدن خود رو میکند تا به بچه هایش بدهد و با این کار بچه هایش از گرسنگی نمردند ولی خودش رفته رفته ضعیف میشد تا بالاخره با تمام شدن زمستان کلاغ مرد.

بچه هایش نجات پیدا کردند و گفتند : آخی خوب شد مرد, راهت شدیم از این غذای تکراری!!!

این است واقعیت تلخ روزگار ما…


موضوعات مرتبط: داستان

تاريخ : جمعه یکم دی ۱۳۹۱ | 18:55 | نویسنده : Raish |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.