گریه زن بلندتر شد. مرد چشم هایش را باز کرد. زن را در آغوش گرفت: باز چی دیدی؟
زن بازویش را روی سینه اش چلیپا کرد و سرش را به سینه ی مرد فشرد. اشک هایش سینه ی مرد را خیس می کرد. مرد موهای زن را دسته کرد و بالای سرش روی بالش رها کرد.
زن سرجایش نیم خیز شد و لبه ی تخت نشست. توی آینه ی میز آرایش روبرویش، موهای آشفته اش را نگاه کرد. با پا کنار تخت دنبال کفشهایش گشت. دمپایی مرد نزدیکتر بود. آنها را پوشید و برخواست. چراغ توالت را روشن کرد. توی آیینه ی توالت چشم هایش پف کرده و سرخ بود و موهایش خیس و درهم.
شیر آب گرم و سرد را با هم پیچاند. خیره شد به سرازیر شدن آب در چاهک دستشویی. توی آینه موهایش را با دست مرتب کرد. کف خیس دستش را گذاشت روی چشم هایش و سریع برداشت. دستهایش را از آب پر و خالی کرد. شیر آب گرم را بست. فشار آب کمتر شد. دستش را دوباره پر و روی صورتش خالی کرد. آب از گودی گلویش سرخورد و روی سینه اش جاری شد.
مرد گفت: بیام پیشت؟
زن برگشت. حضور سایه ای را پشت سرش حس کرد. توی آینه، پشت سرش را نگاه کرد. کاشی سفید و تهویه خاموش.
شیر آب سرد را پیچاند و خارج شد. اتاق پذیرایی تاریک روشن بود. لباس های شسته کنار شوفاژ روی بند آویزان بودند. یکی از چشم های عروسک بزرگ و زرد رنگی روی مبل بسته و چشم دیگرش به روبرو خیره بود. زن عروسک را برداشت. روی مبل خواباند و چشم بازش را با دست بست. مرد گفت: چکار می کنی؟
زن برگشت. زیرپوش سفید مرد را از کنار تخت برداشت و روی پاتختی گذاشت.
نور چراغ توالت مثل یک مثلث کشیده و باریک تا روی تخت آمده بود و سر تیزش روی پاهای مرد که از پتو بیرون مانده بود، افتاده بود. زن چراغ روشن توالت را نگاه کرد و روبه مرد برگشت. مرد بلند شد. چراغ را خاموش کرد و برگشت. زن را که ایستاده بود روبروی آینه در آغوش گرفت. زن سرش را تکیه داد به شانه مرد. مرد گفت: چقدر داغی. بازم شوفاژ تا آخر بازه دیگه؟
زن روی تخت کنار پنجره دراز کشید. دیوار کنار پنجره سرد بود. پاهایش را تکیه داد به دیوار.
مرد پشت برهنه و نمناک زن را نوازش کرد. عقربه های ساعت آرام و بی صدا می چرخیدند. پشت عقربه ها روی صفحه ی ساعت تصویر گندمزاری بود که خوشه های گندمش را باد پراکنده بود. سایه ی زن و مردی در گندمزار بود. موهای زن توی باد رها. بالاتر از مزرعه زیر عدد دوازده نوشته بود: همواره عشق بی خبر از راه می رسد/ همچون مسافری که به ناگاه می رسد/ هنگام وصل ماست به باغ بلند شب/ وقتی که سیب نقره ای ماه می رسد. و با خط ریزتری زیرش: عشقتان جاوید.
انگشتان مرد از روی شانه های زن سر خوردند و بدنش لَخت شد. زن بلند شد. آرام روی تخت نشست. مرد پاهایش را جمع کرد و دستهایش را بالای سرش قلاب کرد. زن لحاف را روی پاهای مرد تا شانه هایش بالا کشید. گل های هشت پر برجسته که روی لحاف تکه دوزی شده بود روی شانه های مرد چین خورد.
زن برگشت طرف پنجره. پرده را کنار زد. دستگیره را چرخاند و خیره شد به تاریک روشن فضای پشت پنجره. هوای خنک و تازه ای اتاق را پر کرد. دانه های ریز باران تبدیل به برف شده بود و داشت تبریزی های کنار پنجره را می پوشاند. پنجره را بست و بلند شد. کشوی پا تختی را بیرون کشید. آلبوم سفید را برداشت روبه پنجره نشست و ورق زد. یکی از عکس ها را بیرون کشید زیر آن عکس دیگری بود. عکس خودش در لباس عروسی دست در دست مرد. در حیاط پر درخت تالار. دورتر کنار درخت چناری که تنه ی بزرگی داشت، مردی با کت و شلوار سیاه و بسته ای در دست آنها را تماشا می کرد . باد موهای مرد را پریشان کرده بود.
زن دست کشید را تصویر مردی که پشت درخت بود و چشم دوخت به گندمزار پشت صفحه ی ساعت.
مرد روی تخت به طرفش چرخید. نفس های منظم قفسه ی سینه اش را بالا و پایین می برد. زن توی آینه میز آرایش عبور مبهم سایه ای را حس کرد. دراز کشید. صورتش را چسباند به بازوی مرد و چشم هایش را بست.
موضوعات مرتبط: داستان
