- چی شده مامان؟ آمنه چیزیش شده؟
- نه! ولی دردش شروع شده باید ببریمش دکتر!
نه ماه بود منتظر این روزها بودیم ولی حالا انگار دلهره ولمان نمیکرد. آمنه باردار بود و دکتر برای سزارین دوشنبه هفته بعد را تاریخ داده بود.
- ولی مامان! امروز سه شنبه است، یه هفته دیگه تاریخ زایمانه، نکنه اشتباه میکنی؟
- نه مادر! اگه من مادرتونم میدونم اینا درد زایمانه!
ده بیست دقیقه تا پایان کار مانده بود ولی پریدم بیرون و ماشین را روشن کردم و خیلی سریع رسیدم خانه، آمنه رنگش پریده بود، به قول خودش درد میگرفت و ول میکرد، ترسیدم گفتم:
- آمنه! بذار زنگ بزنیم اورژانس، آخه با این وضعیتی که تو داری و این چاله چولهها و ترافیک توی خیابون من میترسم خودم برسونمت بیمارستان!
زنگ زدیم اورژانس و چند دقیقه بعد آمبولانس آمد و آمنه و مادر سوار شدند و من هم پشت سرشان راه افتادم، بعد از مدتها انتظار «سارینا» داشت به دنیا میآمد، اسمش را از مدتها قبل انتخاب کرده بودیم، یعنی از وقتی آمنه رفت سونوگرافی و معلوم شد بچه دختر است، داستان انتخاب اسم شروع شد، انواع و اقسام اسمها را دوست و غریبه و آشنا پیشنهاد میداد، آمنه هم که حوصله این چیزها را دارد، همه اسمها را با معنایشان توی دفتر مینوشت و ده روز پیش جلسه نهایی انتخاب اسم شروع شد و وقتی به توافق نرسیدیم رای گرفتیم و سارینا با اختلاف دو رای آبنوس را شکست داد و اسم نی نی آمنه شد سارینا! بین من و آمنه فقط سه سال اختلاف سنی وجود داشت، برای همین از بچگی یکجورهایی خیلی به هم نزدیک شدیم، داشتم دایی میشدم و حس میکردم نی نی آمنه را مثل خودش خیلی دوست خواهم داشت، یوسف شوهرش این روزها بدجور درگیر چند سمینار بود و مدام بین تهران – مشهد و تهران – اهواز پرواز داشت، ۱۰ سالی بود که به عنوان یکی از اساتید، دورههای آموزش ایمنی در صنایع و کارخانهها سمینار برگزار میکرد و توی کارش هم خیلی وارد بود، برای همین اکثر صنایع و کارخانهها وقتی دورهای، چیزی داشتند از او دعوت میکردند، حالا هم به خیال اینکه زمان زایمان آمنه هفته بعد است تا روز جمعه توی اهواز سمینار داشت، مادر خواست به او زنگ بزند اما آمنه نگذاشت.
- آخه مامان! کاری از دستش برنمیاد، تا بخواد بره سراغ بلیط و از اهواز پاشه بیاد اینجا سارینا به دنیا اومده! بذار غافلگیرش کنیم!
بیمارستان زنان و زایمان شرایط خودش را داشت، آمنه را که پذیرش کردند من همانجا توی سالن انتظار نشستم، مادر همراه آمنه بالا رفت، زنگ زدم و به مادر یوسف موضوع را گفتم، نیم ساعت بعد با آقای شجاعی و یک دسته گل خودشان را رساندند بیمارستان!
- سلام امین جان! نوه من کجاست؟!
- سلام خانم شجاعی! هنوز که به دنیا نیومده!
- ای بابا! شما یه جوری گفتی بیایید بیمارستان که من گفتم الان بچه راه افتاده داره میره مدرسه!
بعد خودش و آقای شجاعی که به عصای چوبی قهوهای رنگی تکیه داده بود و کمی میلنگید خندیدند.
- تو نمیدونی امین آقا! نوه از بچه آدم شیرین تره! سارینا میشه ششمی! ولی انگار واسه من اولیه.
هر دو پیر و بازنشسته بودند و خیلی یواش اما شانه به شانه و کنار هم راه میرفتند. داشتم با خودم فکر میکردم که یک روز من هم اینجور موهایم سفید و قدم خمیده میشود که صدای پرستار باعث شد از جا بپرم:
- همراه خانم محمدی زاده! برین طبقه سه، بچه تون رو میتونید بینید!
من و خانم و آقای شجاعی به سمت آسانسوری که صدای پرستار از آن میآمد رفتیم، دسته گل را دادند من بگیرم، دختر جوان با دستکشهای سفید و روپوش پرستاری جلو آمد و گفت: شما همراه خانم محمدیزاده هستید؟ ببخشید آسانسور گیر کرده با من بیایید از پلهها بریم بالا!
خانم و آقای شجاعی نگاهی به هم انداختند و گفتند: امین جان تو برو! ما که پای اومدن از پلهها رو نداریم، منتظرتون میمونیم، با موبایلت هم یه عکس ازش بگیر، میخوایم این کوچولومون رو ببینیم!
من و پرستار از پلهها بالا رفتیم.
- بهتون تبریک میگم، پسرتون و مادرش هر دو حالشون خوبه!
- پسرم؟!
- آره دیگه مگه شما باباش نیستین؟
- نه خانم! میگن یه بابایی خواب بود یکی به گوشیاش زنگ زد گفت اصغر بدبخت شدی! بچه ات مُرد! اون مرده هم قاطی میکنه و از پنج طبقه خودشو پرت میکنه پایین، به طبقه چهارم که میرسه به خودش میگه اصلا من بچه ندارم که، به طبقه سوم که میرسه میگه من زن ندارم که، به طبقه دوم که میرسه میگه بخدا من اصغر نیستم! حالا اولا من دایی شم، ثانیا بچه ما دختره نه پسر!
پرستار خندید و گفت:
- مگه شما همراه خانم آمنه محمدی زاده نیستین؟
- آره! من امینشون هستم!
- خب! ایشون هم بچه شون پسره! خودتون بیاین ببینین!
من همینجوریهاج و واج جلوی در شیشهای طبقه سه ایستاده بودم که نوشته بود ورود آقایان اکیدا ممنوع! پرستار رفت داخل و چند دقیقه بعد با یک چهارچرخ که پر از ملحفه سفید بود برگشت و گفت:
- این هم خواهرزاده تون!
- جانم؟! کجاست؟ اینا که ملحفه است همه اش!
پرستار ملحفهها را کنار زد، بچه خیلی کوچکی با دماغ گنده و چشمهای ریز و دستهای مشت کرده لای ملحفهها بود که روی مچ بند دور دستش با خط بد نوشته بودند: محمدیزاده!
گفتم: خانم! این بچه چرا اینقد خشنه؟ میشه برین بگردین یه بهترش رو بیارین! به خدا توی سونوگرافی به ما گفته بودن بچه دختره!
پرستار با خنده گفت: والا از این بهترش رو دیگه نداشتیم، مگه نونواییه که سفارش میدین این سوخته است یا لبههاش خمیره! تازه میگن خواهرزاده به داییاش میره! تو این ساعت هم فقط خانم محمدیزاده زایمان داشتن، با هیچکی هم عوض نشده، تشخیص جنسیت تو ماههای اول، بعضی وقتا اشتباه از کار در میآد! شما هم برید پایین پذیرش یه سری هزینهها هست پرداخت کنین. بگین شهشهانی منو فرستاده!
- این اسم خودتونه خانم؟
- نه اسمم نیست، فامیلیمه! شما چرا اینقدر سوال میپرسین! زود باشین برین دیگه!
خندهام گرفته بود.
- شما چرا دعوا دارین خانم؟ اینجور برخورد کنین ما تو فامیلون زایمان داشته باشیم اینجا نمیاریمشون دیگه مشتریتون نمیشیمها!
- خوبه خوبه! اون گلا رو هم ببر پایین بذار! اینجا بخشه، نمیشه گل آورد توش! سلیقهاش رو ببین! گل گلایول رو میبرن واسه ختم نه واسه تولد! خدا کنه این بچه به شما نره! الهی آمین!
نگاهی به گلها انداختم، این یکی را راست میگفت، با خودم فکر کردم حتما گلفروش اصلا نپرسیده برای چی گل میخوان یا اگه پرسیده گوش آقای شجاعی اینقدر سنگین است که اصلا نشنیده و طرف از خودش سلیقه به خرج داده و گلایول را قاطی گلها گذاشته است! از پلهها پایین آمدم و یک راست رفتم بخش، خانم شجاعی صدایم کرد: امین آقا! امین آقا! سارینای من خوشگله؟ ازش عکس گرفتی!
- آخ یادم رفت! ولی سارینا نیست و فکر نکنم بتونیم براش اسم بذاریم. چون یکی دو روزه باید براش شناسنامه بگیریم و با این اختلاف سلیقهای که ماها داریم به هیچ توافقی نمیرسیم!
رفتم پذیرش و برای آمنه و نینیاش تشکیل پرونده دادند. مقداری پول به صندوق دادم و قرار شد وقتی آمنه را به بخش منتقل کردند بریم بالا پیشش، ساعت نزدیک هشت و نیم شب بود، خواستم به یوسف زنگ بزنم، ولی دوست داشتم این خبر را خود آمنه بدهد، طاقت نمیآوردم بشینم و از پلهها بالا رفتم و در شیشهای را زدم، منتظر بودم خانم شهشهانی در را باز کند ولی خانم چاق و عصبانی سرش را از لای در شیشهای بیرون آورد و قبل از هر حرفی گفت:
- شما اینجا چیکار میکنید آقا؟!
هول شدم و گفتم اومدم از خانم شهشهانی عکس بگیرم!
- بله؟! شما چیکارشونی؟!
- ببخشید خانم! من همراه خانم محمدی زاده هستم، با خانم شهشهانی کار داشتم، فیش آوردم!
نگاه غضبناکی به من کرد و در را بست و بعد از چند دقیقه خانم شهشهانی آمد.
- سلام خانم! من اون قبض رو که گفتید پرداخت کردم!
- کار خوبی کردید! ولی چرا اومدید اینجا باز؟!
- گفتم اجازه میدید من از بچهمون عکس بگیرم با موبایل؟ مادرشوهر خواهرم میخواد ببیندش! در ضمن گفتن به شما بگم که خسته نباشید که سعی کردید نوه شون پسر بشه!
خانم شهشهانی خندهاش گرفته بود، گفت: آقای محمدیزاده! عکس گرفتن با موبایل اینجا ممنوعه، میگن برای بچه ضرر داره، یه ربع دیگه میاریمشون بخش با مادرشوهر خواهرتون پاشید بیایید اونجا! شما هم زود برید پایین تا زنگ نزدم حراست!
گفتم: نه بابا! واسه چی زنگ بزنید! چه زحمتیه! همینجا خوبه! هستیم حالا!
نمیدانم آن شب این همه زبان را از کجا آورده بودم، معمولا آدم ساکت و کمحرفی بودم ولی آن شب برعکس، شده بودم سلسه جبال نمک! از پلهها پایین آمدم و نیم ساعت بعد صدایمان کردند و رفتیم بخش، آمنه را بوسیدم، چقدر رنگش پریده بود، همانجا زنگ زد و به یوسف موضوع را گفت. او هم از اینکه شنیده بود بچه پسر است شوکه شده بود، مادر و خانم و آقای شجاعی و من همه با هم داشتیم حرف میزدیم که خانم شهشهانی داخل آمد و گفت: آقایون! خانمها! خواهش میکن! ساعت نه شبه! الان ملاقات ممنوعه، ما واسه شرایط خاص اجازه دادیم بیاین تو، رعایت کنید خواهش میکنم!
تا چشمم به او افتاد گفتم: مامان! همین خانمه بود! خیلی منو دعوا کرد! خانم شهشهانی! یه جوری گفتید خانمها آقایون که فکر کردیم بیمارستان داره سقوط میکنه! شیطونه میگه آمنه رو برداریم بچه رو بذاریم خودشون بزرگ کنن!
فرداش آمنه را مرخص کردند، یوسف هم خودش را رسانده بود، سراغ خانم شهشهانی را گرفتم ولی گفتند استراحت است، دو سه روز به بهانههای مختلف مثل بیمه و تکمیل پرونده و این حرفها به بیمارستان آمدم ولی خانم شهشهانی را ندیدم، تا اینکه هفته بعد او را جلوی بیمارستان دیدم و سلام و علیک کردم.
- به به! آقای دایی! نینیتون چطوره!
- خوبه دستتون درد نکنه! من الان یه هفته است میآم ازتون تشکر بکنم ولی نیستید شما! دستپختتون حرف نداشت، والا همه ازش راضی هستن، اسمش رو گذاشتم علیرضا! بچه کم حرف، زحمتکش و سر به زیریه!
خانم شهشهانی خندید و گفت: فقط اومدید تشکر کنید یا…؟
- نه خب! فقط تشکر نبود، گفتم عذرخواهی هم بکنم. اون شب خیلی اذیتتون کردیم، والا به خدا من آدم اونجوری نیستم، یه وقت فکر بد نکنید اما نمیدونم چرا افتادم رو دور شوخی!
- خب بخشیدمتون! کاری ندارید؟ من باید برم خونه! از صبح سرکار بودم!
دستپاچه شدم، لحنش انگار یک دفعه خیلی جدی شده بود.
- والا یه زحمت براتون داشتم! توی این بیمارستان واسه علیرضا ما یه دختر خوب و خانم و خوش برخورد که احیانا پرستار باشه سراغ ندارید؟ میخوام براش آستین بالا بزنم!
خانم شهشهانی نمیتوانست جلوی خندهاش را بگیرد، گفتم: ببخشید! فکر کنم اینجا واسه حرف زدن جای خوبی نباشه، میتونم برسونمتون؟
![]()
دو ماه پیش وقتی با یک دسته گل کوچک توی سالن انتظار بیمارستان قدم میزدم یک دفعه یاد اولین روزی افتادم که با مینا برخورد کردم، حالا همه، من را اینجا توی بیمارستان به واسطه مینا میشناختند، به قول آمنه توی بیمارستان تو امین نیستی، اسمت میشه شوهر خانم شهشهانی! دل توی دلم نبود تا سارینا به دنیا بیاید، سه سال از آشنایی من و مینا میگذشت و حالا توی همان بیمارستان منتظر به دنیا آمدن سارینای خودمان بودیم، برگشتم به آمنه گفتم: همهاش منتظرم صدای خود مینا رو بشنوم که از توی راهرو صدا بزنه: همراه خانم شهشهانی بیاد بالا!
موضوعات مرتبط: داستان
