موضوعات مرتبط: شعر ، اس ام اس
چه روشنی بخش است
در این کناره دنیا در این سکوت عزیز
نگاه من به دو چشم بهاری توست
هوای لطیفیست !!
گوییا امشب تنم به زیر قطره ی نمناک آسمان
هجوم وحشی این تند باد سرما را
حس نخواهد کرد .
موضوعات مرتبط: شعر
يكي از اشعار دوستان خوبم بود گفتم بزارم تا همه فيض ببرن نظر يادتون نره
پشت این پنجره تنهایی
و درین خانه ی متروک دلم
سالیانی است تک و تنهایم
تک و تنها به چه می اندیشم
تک و تنها به سرانجام خودم
به اسیری در خاک
یا هبوطی ازلی بر ته قلب دنیا
هرچه بادا باد
من نکو می دانم
هر چه هستم
هر چه نامم خوانند
حکمتی خفته در این دنیایم
خلقتم بی هدف و فایده نیست
من همان استادم که قلم را آرام
تا ته جوهر عشق
تا ته نورو صفا
صفحه صفحه از عشق
صفحه صفحه از نور
نکته رانی کرده است .. ..
موضوعات مرتبط: شعر
عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند ميدهد
زندگي بدون عشق بي معني است و خوبي بدون عشق غير ممکن
عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود
عشق آن است که همه خواسته ها را براي او آرزو کني
عشق گلي است که دو باغبان آن را مي پرورانند
عشق گلي است که در زمين اعتماد مي رويد
عشق يعني ترس از دست دادن تو
پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد
وقتي هيچ چيز جز عشق نداشته باشيد آن وقت خواهيد فهميد که عشق براي همه چيز کافيست
زماني که همه چيز افتاده است عشق آن چيزي است که بر پا مي ماند
عشق مثل هوايي است که استشمام مي کنيم آن را نمي بينيم اما هميشه احساس و مصرفش مي کنيم و بدون ان خواهيم مرد
موضوعات مرتبط: شعر
زن را به وفايش نه به جمالش
مرد را به عقلش نه به ثروتش
دوست را به محبتش نه به کلامش عاشق را به صبرش نه به ادعايش مال را به برکتش نه به مقدارش
خانه را به آرامشش نه به اندازه اش
اتومبيل را به کاراییش نه به مدلش
غذا را به کيفيتش نه به کميتش
درس را به استادش نه به سختیش دانشمند را به علمش نه به مدرکش مدير را به عمل کردش نه به جایگاهش
شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش دل را به پاکیش نه به صاحبش
جسم را به سلامتش نه به لاغریش
سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش
موضوعات مرتبط: شعر
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
ومن شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان ونالانم و من تنهای تنهایم
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پرجوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پاییزم
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
و دیگر هیچی از من نمی ماند
موضوعات مرتبط: شعر
موضوعات مرتبط: شعر

بـــــه گوشــت میرســــــه روزی ....که بــعــد از تــــو چــــی شد حالــم.......
چـــه جـــوری گـــریـــه میـــکـــردم...کـــه از تو دســـت ور دارم....
نــشـــد گـــریــه کنـــم پــیــشــت....نخـــواســـتم بـــد شــه رفــتارم...
نــمی خواســـتم بفــهمی تـــو.....که مـــن طاقـــت نمـــیارم.....
دلــم واســه خــودم میــسـوخت...بــرای قـــلـــب درگـــیرم.....
یـــه روز تــو خــنده هات گفتی ..تو مــی مونی و مــن مــــیرم......
سرم رو گرم میکردم....که از یادم بـــره ایــن غـــم......
ولــی بازم شــبا تا صبح...تورو تو خـــواب میدیدم....
نمیدونســتی اینارو......چرا بایـــد میــفهمیدی...
من و دیدی ولی یکبار ازم چیزی نپرســیـــدی..........
موضوعات مرتبط: شعر
شب است و ماه می رقصد ستاره نقره می پاشدنسیم پونه و عطر شقایق ها ز لبهای هوس الود زنبق های وحشی بوسه می چیند و من تنهای تنهایم در این تاریکی شب خدایم آه خدایم صدایت میزنم بشنو صدایم .از زبان کارو فریادت دهم٬ اگرهستی برس به دادم!
خدا وندا...!
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شدی از قصه خلقت
از اینجا از آنجا بودنت !
خداوندا...!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر به تن داری
برای لقمه ی نانی
غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی
زمین و آسمان را کفر می گویی... نمی گویی؟
خداوندا...
اگر با مردم آمیزی
شتابان در پی روزی
ز پیشانی عرق ریزی
شب آزرده ودل خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین آسمان را کفر می گویی... نمی گویی؟
خدا وندا...
اگر در ظهرگرماگیر تابستان
تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری
لبت را بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف ترکاخ های مرمرین بینی
واعصا بت برای سکه ای این سو و آن سودر روان باشد
و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی... نمی گویی؟
خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت را...!
تو خود سلطان تبعیضی
تو خود یک فتنه انگیزی
اگر در روز خلقت مست نمی کردی
یکی را همچون من بدبخت
یکی را بی دلیل آقا نمی کردی
جهانی را چنین غوغا نمی کردی
دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد
دگر آهم نمی گیرد
دگر این سازها شادم نمی سازد
دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد
دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد
نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید
نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد.
اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد
برای نا مرادی های دل باشد
خدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟
فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟
اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟
به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد
که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم
خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست ؟!
شما ای مولیانی که می گویید خدا هست و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!
بگویید تا بفهمم
چرا اشک مرا هرگز نمی بیند؟
چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید
چرا او این چنین کور و کر و لال است
و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی
و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفتها را
چرا در پرده می گویم
خدا هرگز نمی باشد
من امشب ناله نی را خدا دانم
من امشب ساغر می را خدا دانم
خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد
خدای من شراب خون رنگ می باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدا هیچ است.
خدا پوچ است.
خدا جسمی است بی معنی
خدا یک لفظ شیرین است
خدا رویایی رنگین است
شب است و ماه میرقصد
ستاره نقره می پاشد
و گنجشک از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد
من اما سرد و خاموشم!
من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم
اگر حق است زدم زیر خدایی... !!!
عجب بی پرده امشب من سخن گفتم
خداوندا...
اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه؟!
چرا من روسیه باشم؟
چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟
خداوندا...
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی
تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
که نامردان به از مردان
ز خون پاک مردانت هزاران کاخها ساختند
خداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان را.
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب
عصیانت مصلوب خواهی
کردولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نورسته خویش گرم
میگیرد برادر شبانگاهان مستانه از
آغوش خواهر کام میگیرد نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا می لغزد
پس...قولت!
اگر مردانگی این است
به نامردی نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم ... !
موضوعات مرتبط: شعر
