رنگارنگ

رنگارنگ | شعر

Raish
رنگارنگ

سلامتی

سلامتی اونايی كه درد دل همه روگوش ميدن، اما معلوم نيست خودشون كجادرددل ميكنن! سلامتی اون دلی كه هزاربارشكست,ولی هنوزهم شكستن بلدنيست ! سلامتی اونايی كه تو اوج سختی ومشكلات بجای اينكه تركمون كنن, دركمون ميكنن! سلامتی رفيقی كه تورفاقت كم نذاشت ولی كم برداشت تا رفیقش کم نیاره.


موضوعات مرتبط: شعر ، اس ام اس

تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۱ | 10:47 | نویسنده : Raish |

حس قشنگ

صدای بال ملایک کنار آبشار خیال

 چه روشنی بخش است

در این کناره دنیا در این سکوت عزیز

نگاه من به دو چشم بهاری توست

هوای لطیفیست !!

گوییا امشب تنم به زیر قطره ی نمناک آسمان

هجوم وحشی این تند باد سرما را

حس نخواهد کرد .

 

 

 


موضوعات مرتبط: شعر

تاريخ : چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۰ | 1:19 | نویسنده : Raish |

شعر ماندگار

با سلام

يكي از اشعار دوستان خوبم بود گفتم بزارم تا همه فيض ببرن نظر يادتون نره

 

پشت این پنجره تنهایی

و درین خانه ی متروک دلم

سالیانی است تک و تنهایم

تک و تنها به چه می اندیشم

تک و تنها به سرانجام خودم

به اسیری در خاک

یا هبوطی ازلی بر ته قلب دنیا

هرچه بادا باد

من نکو می دانم

هر چه هستم

هر چه نامم خوانند

حکمتی خفته در این دنیایم

خلقتم بی هدف و فایده نیست

من همان استادم که قلم را آرام

تا ته جوهر عشق

تا ته نورو صفا

صفحه صفحه از عشق

صفحه صفحه از نور                                    

نکته رانی کرده است ..                                                              ..


موضوعات مرتبط: شعر

تاريخ : چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۰ | 1:18 | نویسنده : Raish |

انار

انار

در سینه ات اناری بود

با کشاکش شکفتن

رفتی

دست تنها شدیم من و ساقه ای رسیده ی گندم

و طلا عیار پایینی داشت

با تنها یک دست و اناری ترک برداشته بر سینه ات

برگشته ای

و طلا هنوز هم عیار پایینی دارد

در مزرعه گندم.


موضوعات مرتبط: شعر

تاريخ : سه شنبه دهم خرداد ۱۳۹۰ | 21:11 | نویسنده : Raish |

شعر عاشقانه به زباني انگليسي و فارسي


love is wide ocean that joins two shores

عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند ميدهد

life whithout love is none sense and goodness without love is impossible

زندگي بدون عشق بي معني است و خوبي بدون عشق غير ممکن

love is something silent , but it can be louder than anything when it talks

عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود

love is when you find yourself spending every wish on him

عشق آن است که همه خواسته ها را براي او آرزو کني

love is flower that is made to bloom by two gardeners

عشق گلي است که دو باغبان آن را مي پرورانند

love is like a flower which blossoms whit trust

عشق گلي است که در زمين اعتماد مي رويد

love is afraid of losing you

عشق يعني ترس از دست دادن تو

no matter what the question is love is the answer

پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد
when you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough

وقتي هيچ چيز جز عشق نداشته باشيد آن وقت خواهيد فهميد که عشق براي همه چيز کافيست

love is the one thing that still stands when all else has fallen

زماني که همه چيز افتاده است عشق آن چيزي است که بر پا مي ماند

love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without it

عشق مثل هوايي است که استشمام مي کنيم آن را نمي بينيم اما هميشه احساس و مصرفش مي کنيم و بدون ان خواهيم مرد


موضوعات مرتبط: شعر

تاريخ : جمعه ششم خرداد ۱۳۹۰ | 0:34 | نویسنده : Raish |

..........

deborah.mihanblog.com

زن را به وفايش نه به جمالش

مرد را به عقلش نه به ثروتش 

دوست را به محبتش نه به کلامش
عاشق را به صبرش نه به ادعايش مال را به برکتش نه به مقدارش
deborah.mihanblog.com
                    خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

اتومبيل را به کاراییش نه به مدلش

غذا را به کيفيتش نه به کميتش
deborah.mihanblog.com
                     درس را به استادش نه به سختیش
دانشمند را به علمش نه به مدرکش مدير را به عمل کردش نه به جایگاهش

شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش دل را به پاکیش نه به صاحبش
جسم را به سلامتش نه به لاغریش

سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش

deborah.mihanblog.com


موضوعات مرتبط: شعر

تاريخ : جمعه ششم خرداد ۱۳۹۰ | 0:23 | نویسنده : Raish |

تنهایی............

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را


کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم


ومن شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند


و من گریان ونالانم و من تنهای تنهایم


درون کلبه ی خاموش خویش اما


کسی حال من غمگین نمی پرسد


و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم


درون سینه ی پرجوش خویش اما


کسی حال من تنها نمی پرسد


و من چون تک درخت زرد پاییزم


که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او


و دیگر هیچی از من نمی ماند


موضوعات مرتبط: شعر

تاريخ : جمعه ششم خرداد ۱۳۹۰ | 0:21 | نویسنده : Raish |

دلم گرفته......

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته
 
 از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته
 
 یک سینه غرق مستی دارد هوای باران
 
از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
 
امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن
 
شرمنده‌ام خدایا امشب دلم گرفته
 
خون دل شکسته بر دیدگان تشنه
 
  باید شود هویدا امشب دلم گرفته
 
 ساقی عجب صفایی دارد پیاله تو
 
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
 
 گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است
 
 فردا به چشم اما امشب دلم گرفته


موضوعات مرتبط: شعر

تاريخ : جمعه ششم خرداد ۱۳۹۰ | 0:20 | نویسنده : Raish |

گریه........

دوستت دارم به اندازه ی گریه گنجشک...درسته کمه...ولی گنجشکا وقتی گریه می کنن میمیرن

 

بـــــه گوشــت میرســــــه روزی ....که بــعــد از تــــو چــــی شد حالــم.......

چـــه جـــوری گـــریـــه میـــکـــردم...کـــه از تو دســـت ور دارم....

نــشـــد گـــریــه کنـــم پــیــشــت....نخـــواســـتم بـــد شــه رفــتارم...

نــمی خواســـتم بفــهمی تـــو.....که مـــن طاقـــت نمـــیارم.....

دلــم واســه خــودم میــسـوخت...بــرای قـــلـــب درگـــیرم.....

یـــه روز تــو خــنده هات گفتی ..تو مــی مونی و مــن مــــیرم......

سرم رو گرم میکردم....که از یادم بـــره ایــن غـــم......

ولــی بازم شــبا تا صبح...تورو تو خـــواب میدیدم....

نمیدونســتی اینارو......چرا بایـــد میــفهمیدی...

من و دیدی ولی یکبار ازم چیزی نپرســیـــدی..........


موضوعات مرتبط: شعر

تاريخ : جمعه ششم خرداد ۱۳۹۰ | 0:15 | نویسنده : Raish |

خداوندا برس دادم........

شب است و ماه می رقصد ستاره نقره می پاشدنسیم پونه و عطر شقایق ها ز لبهای هوس الود زنبق های وحشی بوسه می چیند و من تنهای تنهایم در این تاریکی شب خدایم آه خدایم صدایت میزنم بشنو صدایم .از زبان کارو فریادت دهم٬ اگرهستی برس به دادم!

خدا وندا...!

 اگر روزی بشر گردی

 زحال بندگانت با خبر گردی

 پشیمان می شدی از قصه خلقت

 از اینجا از آنجا بودنت !

 خداوندا...!

 اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

 لباس فقر به تن داری

 برای لقمه ی نانی

 غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی

 زمین و آسمان را کفر می گویی... نمی گویی؟

 خداوندا...

 اگر با مردم آمیزی

 شتابان در پی روزی

 ز پیشانی عرق ریزی

 شب آزرده ودل خسته

 تهی دست و زبان بسته

  به سوی خانه باز آیی

 زمین آسمان را کفر می گویی... نمی گویی؟

 خدا وندا...

 اگر در ظهرگرماگیر تابستان

 تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری

 لبت را بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

 و قدری آن طرف ترکاخ های مرمرین بینی

 واعصا بت برای سکه ای این سو و آن سودر روان باشد

 و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

 زمین و آسمان را کفر می گویی... نمی گویی؟

 خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت را...!

 تو خود سلطان تبعیضی

 تو خود یک فتنه انگیزی

 اگر در روز خلقت مست نمی کردی

 یکی را همچون من بدبخت

 یکی را بی دلیل آقا نمی کردی

 جهانی را چنین غوغا نمی کردی

 دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد

 دگر آهم نمی گیرد

 دگر این سازها شادم نمی سازد

 دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد

 دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد

 نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید

 نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد.

 اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد

 برای نا مرادی های دل باشد

 خدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟

 فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟

 اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟

 به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد

 که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم

 خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست ؟!

 شما ای مولیانی که می گویید خدا هست و برای او صفتهای توانا هم  روا دارید!

 بگویید تا بفهمم

 چرا اشک مرا هرگز نمی بیند؟

 چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید

 چرا او این چنین کور و کر و لال است

 و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی

 و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش

 کنون از دست داده آن صفتها را

 چرا در پرده می گویم

 خدا هرگز نمی باشد

 من امشب ناله نی را خدا دانم

 من امشب ساغر می را خدا دانم

 خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد

 خدای من شراب خون رنگ می باشد

 مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد

 خدا هیچ است.

 خدا پوچ است.

 خدا جسمی است بی معنی

 خدا یک لفظ شیرین است

 خدا رویایی رنگین است

 شب است و ماه میرقصد

 ستاره نقره می پاشد

 و گنجشک از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد

 من اما سرد و خاموشم!

 من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم

 اگر حق است زدم زیر خدایی... !!!

 عجب بی پرده امشب من سخن گفتم

 خداوندا...

 اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم

 ولی نه؟!

 چرا من روسیه باشم؟

 چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟

خداوندا...

 تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی

 تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند

 ولی من با دو چشم خویشتن دیدم

 که نامردان به از مردان

 ز خون پاک مردانت هزاران کاخها ساختند

 خداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان را.

 خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را

 تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب 

  عصیانت مصلوب خواهی

  کردولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نورسته خویش گرم 

  میگیرد برادر شبانگاهان مستانه از

 آغوش خواهر کام میگیرد نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر  می لرزد قدم ها در بستر فحشا می لغزد

 پس...قولت!

 اگر مردانگی این است

 به نامردی نامردان قسم

 نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم ... !


موضوعات مرتبط: شعر

تاريخ : جمعه ششم خرداد ۱۳۹۰ | 0:14 | نویسنده : Raish |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.