امام محمد باقر از امیر المومنین (ع) روایت فرموده: هنگامی که آیت الکرسی نازل شد رسول خدا (ص) فرمود آیه الکرسی آیه ای است که از گنج عرش نازل شده و زمانی که این آیه نازل گشت هر بتی که در جهان بود با صورت به زمین خورد.
در این زمان ابلیس ترسید و به قومش گفت :"امشب حادثه ای بزرگ اتفاق افتاده است باشید تا من عالم را بگردم و خبر بیاورم.
ابلیس عالم را گشت تا به شهر مدینه رسید مردی را دید و از او سوال کرد: " دیشب چه حادثه ای اتفاق افتاد"
مرد گفت "رسول خدا فرمود:" آیه ای از گنج های عرش نازل شد که بت های جهان به خاطر آن آیه همگی با صورت به زمین خوردند. ابلیس بعد از شنیدن حادثه به نزد قومش رفت و حادثه را به آن ها خبر داد.
خانمی با لباس کتان راه راه ، و شوهرش با کت و شلوار نخ نما شده و خانه دوز! در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رئیس دانشگاه هاروارد شدند. منشی فورا متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند.
مرد به آرامی گفت: مایل هستیم رئیس را ببینیم. منشی با بی حوصلگی گفت: ایشان تمام روز گرفتارند.
اولین روزهایی که در سوئد بودم، یکى از همکارانم هر روز صبح مرا با ماشینش از هتل برمی داشت و به محل کار می برد. ماه سپتامبر بود و هوای سوئد در این ماه کمى سرد و گاهی هم برفى است. در آن زمان، 2000 کارمند ولوو با ماشین شخصى به سر کار می آمدند.
ما صبح ها زود به کارخانه می رسیدیم و همکارم ماشینش را در نقطه دورترى نسبت به ورودى ساختمان پارک می کرد و ما کلی پیاده راه می پیمودیم تا وارد ساختمان محل کارمان شویم. روز اوّل، من چیزى نگفتم، همین طور روز دوم و سوم. تا اینکه بالاخره روز چهارم به همکارم گفتم:... ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 9:9  توسط وحید کریمی
|
زدي وارد کلبه فقيرانه عارفي شد اين کلبه درخارج شهر واقع شده بود عارف بيداربود اوجز يک پتو چيزي نداشت .
اوشب ها نيمي از پتو را زير خود مي انداخت ونيمي ديگر را روي خود مي کشيد روزها نيز بدن برهنه خويش را با آن مي پوشاند.
عارف
پير دزد راديد وچشمان خود رابست ،مبادا دزد را شرمنده کرده باشد آن دزد
راهي دراز را آمده بود، به اميد آنکه چيزي نصيبش شود .اوبايد درفقري شديد
بوده باشد، زيرا به خانه محقرانه اين پير عارف زده بود.
عارف پتو را برسرکشيدوبراي حال زار آن دزد و نداري خويش گريست .
"خدايا چيزي در خانه من نيست و اين دزد بينوا بادست خالي و نااميد از اين جا خواهد رفت.
اگر او دوسه روز پيش مرا از تصميم خويش باخبر ساخته بود ،مي رفتم ، پولي قرض مي گرفتم،
وبراي اين مردک بينوا روي تاقچه مي گذاشتم"
آن عارف فرزانه نگران نبود که دزد اموال اوراخواهد برد اونگران بود که چيزي در خور ندارد تا نصيب دزد شود
واوراخوشحال کند .
داخل خانه عارف تاريک بود .پيرمرد شمعي روشن کرد تا دزد بتواند درپرتو آن زمين نخورد وخانه را بهتر وارسي کند.
استاد شمع را برد تا روي تاقچه بگذارد که ناگهان با دزد چهره به چهره برخورد کرد دزد بسيار ترسيده بود.
او مي دانست که اين مرد مورد اعتماد اهالي شهر است بنابر اين اگر به مردم موضوع دزدي او را بگويد همه باور خواهند کرد .
اما
آ?ن پير عارف گفت: نترس آمده ام تا کمکت کنم داخل خانه تاريک است . وانگهي
من سي سال است که در اين خانه زندگي مي کنم وهنوز هيچ چيز در آن پيدا
نکرده ام بيا با هم بگرديم اگر چيزي پيدا کرديم پنجاه پنجاه تقسيمش مي مي
کنيم .
البته اگر تو راضي
باشي. اگر هم خواستي مي توني همه اش را برداري زيرا من سالها گشته ام و
چيزي پيدا نکرده ام .پس همه آن مال تو. بالاخره يابنده تو بودي .
دل دزد نرم شد.استاد نه او را تحقير کرد نه سرزنش.
دزد گفت: مرا ببخشيد استاد.نمي دانستم که اين خانه شماست وگرنه جسارت نمي کردم.
عارف گفت: اما درست نيست که دست خالي از اين جابروي.من يک پتو دارم هوا دارد سرد مي شود لطف کن و اين پتو را از من قبول کن.
استاد
پتو را به دزد داد دزد از اينکه مي ديد در آن خانه چيزي جز پتو وجود ندارد
شگفت زده شد سعي کرد استاد را متقاعد کند تا پتو را نزد خود نگه دارد .
استادگفت: احساسات مرا بيش از اين جريحه دارنکن دفعه ديگر پيش از اين که به من سري بزني مرا خبر کن .
اگر به چيزي خاص هم نياز داشتي بگو تا همان را برايت آماده کنم تو مرا غافلگير و شرمنده کردي
مي
دانم که اين پتوي کهنه ارزشي ندارد اما دلم نمي آيد تو را بادست خالي
روانه کنم لطف کن وآن را از من بپذير .تا ابد ممنون تو خواهم بود .
دزد گيج شده بود او نمي دانست چه کار کند . تا کنون به چنين آدمي برخورد نکرده بود. خم شد
پاهاي استاد را بوسيد پتو را تا کرد و بيرون رفت.
او وزير و وکيل و فرماندار ديده بود ولي انسان نديده بود .
پيش از انکه دزد از خانه بيرون رود استاد صدايش کرد وگفت:
فراموش نکن که امشب مرا خوشحال کردي من همه عمرم را مثل يک گدا زندگي کرده ام .
من چون چيزي نداشتم از لذت بخشيدن نيز محروم بوده ام اما امشب تو به من لذت بخشيدن را چشاندي ممنونم.
هوا سرد شده بود . استادمي لرزيد .
استاد نشست وشعري سرود:
دلي دارم خواهان بخشيدن به همه چيز
اما دستاني دارم به غايت تهي
کسي به قصد تاراج سرمايه ام آمده بود
خانه خالي بود واوبادلي شکسته باز گشت.
اي ماه کاش امشب از آن من بودي ، تو را به دزد خانه ام مي بخشيدم
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 15:28  توسط وحید کریمی
|
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم.
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند. اسم این موجود «اطلاعات لطفاً» بود و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد.
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه برقرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد. انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم. تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم. تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم «اطلاعات لطفاً».
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: «اطلاعات».
- انگشتم درد گرفته ....
حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکهایم سرازیر شد!
پرسید: مامانت خانه نیست؟
گفتم: هیچکس خانه نیست.
پرسید: خونریزی داری؟
جواب دادم: نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
پرسید: دستت به جا یخی میرسد؟
گفتم: می توانم درش را باز کنم.
صدا گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.
یک روز دیگر هم به «اطلاعات لطفاً» زنگ زدم. صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات.
پرسیدم: «تعمیر» را چطور می نویسند؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوالهایم با «اطلاعات لطفاً» تماس می گرفتم. سوال های جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست. سوال های ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد. او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.
روزی که قناری ام مُرد با «اطلاعات لطفاً» تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرف هایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند. ولی من راضی نشدم.
پرسیدم: چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان این است که به یک مشت پَر در گوشه قفس تبدیل می شوند؟
فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم. دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. «اطلاعات لطفاً» متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم!
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می کردم. در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم. احساس می کردم که «اطلاعات لطفاً» چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد.
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم، هواپیمایمان در وسط راه؛ جایی نزدیک به شهر سابق من؛ توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: «اطلاعات لطفاً»!
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش، پاسخ داد: اطلاعات
ناخودآگاه گفتم: می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرام اش را شنیدم که می گفت: فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.
خندیدم و گفتم: پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟
گفت: تو هم می دانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچ وقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم.
گفت: لطفآ این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.
سه ماه بعد، من دوباره به آن شهر رفتم. یک صدای نا آشنا پاسخ داد: اطلاعات.
گفتم: می خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید: دوستش هستید؟
گفتم: بله یک دوست بسیار قدیمی.
گفت: متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت: صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، بگذارید بخوانمش.
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند: «به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد»
+ نوشته شده در جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 17:26  توسط وحید کریمی
|
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد...
مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم ! "
حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد؟" " خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد . "
او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود. با عشق ، مامان !!!
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 20:58  توسط وحید کریمی
|
رمان عاشقانه و زیبای همسفر که با فرمت جاوا قابل نصب بر روی گوشی های موبایل در اختیار شما قرار گرفته است.
دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود . دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 10:20  توسط وحید کریمی
|
مردی ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.
سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم ؟
- بله حتماً.چه سئوالي؟
- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟
- فقط ميخواهم بدانم.
- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار
پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود10 دلار به من قرض بدهيد ؟
مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كارمي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.
پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي
گرفتن پول ازمن چنين سئوالاتي كند؟
بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند وخشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نيازداشته است.
به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خوابي پسرم ؟
- نه پدر ، بيدارم.
- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.
پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش بردو از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟
پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا
مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 10:18  توسط وحید کریمی
|
سلام....
دخترک شانزده ساله بود که براي اولين بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صداي بمي داشت و هميشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتي نبود اما نمي خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اينکه راز اين عشق را در قلبش نگه مي داشت و دورادور او را مي ديد احساس خوشبختي مي کرد. در آن روزها، حتي يک سلام به يکديگر، دل دختر را گرم مي کرد. او که ساختن ستاره هاي کاغذي را ياد گرفته بود هر روز روي کاغذ کوچکي يک جمله براي پسر مي نوشت و کاغذ را به شکل ستاره اي زيبا تا مي کرد و داخل يک بطري بزرگ مي انداخت. دختر با ديدن پيکر برازنده پسر با خود مي گفت پسري مثل او دختري با موهاي بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهايي بسيار سياه ولي کوتاه داشت و وقتي لبخند مي زد، چشمانش به باريکي يک خط مي شد. در 19 سالگي دختر وارد يک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهي بزرگ در پايتخت راه يافت. يک شب، هنگامي که همه دختران خوابگاه براي دوست پسرهاي خود نامه مي نوشتند يا تلفني با آنها حرف مي زدند، دختر در سکوت به شماره اي که از مدت ها پيش حفظ کرده بود نگاه مي کرد. آن شب براي نخستين بار دلتنگي را به معناي واقعي حس کرد. روزها مي گذشت و او زندگي رنگارنگ دانشگاهي را بدون توجه پشت سر مي گذاشت. به ياد نداشت چند بار دست هاي دوستي را که به سويش دراز مي شد، رد کرده بود. در اين چهار سال تنها در پي آن بود که براي فوق ليسانس در دانشگاهي که پسر درس مي خواند، پذيرفته شود. در تمام اين مدت دختر يک بار هم موهايش را کوتاه نکرد. دختر بيست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصيل شد و کاري در مدرسه دولتي پيدا کرد. زندگي دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطري هاي روي قفسه اش به شش تا رسيده بود. دختر در بيست و پنج سالگي از دانشگاه فارغ التحصيل شد و در شهر پسر کاري پيدا کرد. در تماس با دوستان ديگرش شنيد که پسر شرکتي باز کرده و تجارت موفقي را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دريافت کرد. در مراسم عروسي، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابي بنوشد، مست شد. زندگي ادامه داشت. دختر ديگر جوان نبود، در بيست و هفت سالگي با يکي از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روي يک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج مي کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره اي زيبا تا کرد.
ده سال بعد، روزي دختر به طور اتفاقي شنيد که شرکت پسر با مشکلات بزرگي مواجه شده و در حال ورشکستگي است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار مي دهند. دختر بسيار نگران شد و به جستجويش رفت.. شبي در باشگاهي، پسر را مست پيدا کرد. دختر حرف زيادي نزد، تنها کارت بانکي خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستيد، مواظب خودتان باشيد. زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگي مي کرد. در اين سالها پسر با پول هاي دختر تجارت خود را نجات داد. روزي دختر را پيدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پيش از آنکه پسر حرفي بزند گفت: دوست هستيم، مگر نه؟ پسر براي مدت طولاني به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبريک زيبايي برايش نوشت ولي به مراسم عروسي اش نرفت. مدتي بعد دختر به شدت مريض شد، در آخرين روزهاي زندگيش، هر روز در بيمارستان يک ستاره زيبا مي ساخت. در آخرين لحظه، در ميان دوستان و اعضاي خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سي و شش بطري دارم، مي توانيد آن را براي من نگهداريد؟ پسر پذيرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حياط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش يک ستاره زيبا را در دستش گذاشت و پرسيد: پدر بزرگ، نوشته هاي روي اين ستاره چيست؟ مرد با ديدن ستاره باز شده و خواندن جمله رويش، مبهوت پرسيد: اين را از کجا پيدا کردي؟ کودک جواب داد: از بطري روي کتاب خانه پيدايش کردم. پدربزرگ، رويش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گريه مي کنيد؟ کاغذ به زمين افتاد. رويش نوشته شده بود::
معناي خوشبختي اين است که در دنيا کسي هست که بي اعتنا به نتيجه، دوستت دارد.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 20:21  توسط وحید کریمی
|
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 19:46  توسط وحید کریمی
|
وقتی در آن بالا مستقر شد، اخبار دقیقی به دست ما رسید. حتی فرماندهان خودمان هم نمیدانستند این اطلاعات را از كجا گیر میآورم. فقط جعفری میدانست. مثلاً یك روز میگفتم: نیم ساعت دیگر عراقیها حمله میكنند. یا میگفتم: بر روی خط لشكر امام حسین (ع) یا خط ولی عصر (عج ) یا جاده امالقصر حمله كردند. یك روز آمد و پرسید: تو این اخبار را از كجا میآوری؟ یا باید با آن طرف ارتباط داشته باشی یا یك كار دیگری میكنی. خیلی هم ناراحت شده بود! یك شب به احمد غلامپور كه فرمانده قرارگاه كربلا بود، گفتم: امشب به خط شما حمله میشود. آن شب تا ساعت چهار صبح بیدار بود. برایش مسلم بود كه وقتی گفتم حمله میشود، حتماً حمله صورت خواهد گرفت. در همین زمان بود كه گفت: كور خواندی این دفعه نگرفت. قاطع گفتم: به شما حمله میشود. همه خوابیدند. تقریباً ساعت چهار و نیم بود كه بچههای لشكر ولی عصر (عج) گفتند: عراقیها حمله كردند. بلافاصله بوسیله بیسیم با قرارگاه كربلا تماس گرفتم. به احمد غلامپور گفتم: عراقیها آمدند! گفت: هیچ خبری نیست! بعد از چند لحظه صدای لشكر هفت و چهار امام حسین (ع) بلند شد.عراقیها چنان با شدت حمله كرده بودند كه خط لشكر هفت و لشكر چهارده شكسته شد. عراقیها با نفربر این طرف خاكریز آمدند. بعد با كمك لشكر هشت نجف و نیروهای كمكی دیگر عراقیها منهدم شدند. تا ساعت هشت صبح حمله آنها دفع شد و با تلفات سنگینی به عقب برگشتند. احمد غلامپور و عزیز جعفری به طور جدی گفتند: این اخبار را از كجا میآوری؟ مجبور شدم دكل را نشان بدهم. گفتم آن دكل را تا به حال دیدهاید؟ گفتند: بله. پرسیدم: چه میبینید؟ گفتند: فقط دكل برق. گفتم: خوب نگاه كنید. دوربین به دستشان دادم. گفتند: یك چیزی هست. گفتم: همان دیدهبان لشكر اسلام است. احمد غلامپور گفت: این همه مدت دیدهبان آن بالا بوده؟ گفتم: بله. پرسید: حالا بگو چه كسی آنجاست. گفتم: شریف مطوری. با تعجب پرسید: پس كی غذا میخورد؟ گفتم: صبح با غذا بالا میرود و شب برمیگردد. همانجا غذایش را میخورد و نمازش را هم میخواند. البته یكی دیگر هم با او همكاری میكرد. تا اینكه عراقیها مستأصل شدند.با پاتك كاری از پیش نمیبردند. اطلاعات دقیق و لحظه به لحظهای كه به ما میرسید، دشمن را از هرگونه حركتی باز میداشت. حدود ده كیلومتر در عمق عراق دید داشتیم. شناساییها هم، با توجه به درهم ریختگی خط پدافندی دشمن، به خوبی انجام میشد. لذا هرگونه رخنه برای آنها امكان پذیر نبود. پس از گذشت چند روز بالاخره عراقیها متوجه موضوع شدند. شاید علت این بود كه تعدادی از دكلها را قطع كردیم. برای اینكه هواپیماهای خودی موقع پرواز در سطح پایین با آنها برخورد نكنند. عراقیها عامل اصلی را شناسایی كردند و با تداوم و شدت توپخانه و تانك بالاخره دیدهبان مخلص ما را به شهادت رساندند. شریف مطوری در بالای دكل به شهادت رسید. وقتی مطلع شدم آن بالا شهید شده و روی همان تخته افتاده، خیلی ناراحت شدم. واقعاً برایم زجرآور بود. كمیلیفر و كاج را با دو سه نفر دیگر فرستادم و گفتم: غروب بروید جنازهاش را بیاورید. وقتی غروب شد رفتند جنازه او را پایین بیاورند. هنگام پایین آوردن، وقتی به حدود چهارمتری زمین میرسند جنازه میافتد كه این موضوع دل همه را به درد آورد. این بچهها این جور كار میكردند. وقتی تاریخ جنگهای دیگر را میخوانیم، متوجه میشویم هر كس براساس مبنا و اصولی جنگیده. اما هیچجا نمیبینیم كه افرادش اینطور از خودگذشتگی و ایثار داشته باشند. هفتاد و پنج روز دفع همه پاتكها مدیون او بود. وقتی میگویند بنای بزرگ روی پایه محكمی بنا میشود همین است. گذشت و ایثار علت مقاومت ما در آن مدت بود.
ماخذ:
كتاب جادههای سربی / خاطرات احمد سوداگر به كوشش محمدمهدی بهداروند / تهران / انتشارات سوره مهر / سازمان تبلیغات اسلامی / حوزه هنری / دفتر ادبیات و هنر مقاومت / 1383 / 324ص.
***
پی نوشت:
شش سال پیش وقتی كتاب خاطرات احمد سوداگر را میخواندم، نمیدانستم در متن این كتاب به دیدهبانی برمیخورم كه نام و یادش با جانفشانی مترادف است. او یك جوان عرب و اهل خرمشهر بود كه «شریف مطوری» نام داشت. گرچه سوداگر در كتاب خاطرات خود كه با نام «جادههای سربی» منتشر شده است فقط همین یك نمونه از فداكاری شریف مطوری را نوشته، اما همین هم كافی است كه بدانیم او تا چه اندازه در جنگ زحمت كشیده و در عملیاتها تأثیرگزار بوده است. چند سال پیش كه به اهواز رفته بودم، آقای كاج را دیدم. ایشان یكی از چند نفری است كه جنازه شریف مطوری را از بالای دكل پایین میآورد. از او درخواست كردم یك عكس از شریف مطوری به من بدهد كه حداقل چهره او را ببینم. او هم قول داد. هنوز پس از چند سال منتظر دیدن عكس دیدهبانی هستم كه با چشمهایش ارتش عراق را در فاو فلج كرده بود. اواسط سال 1367 كه احمد سوداگر فرمانده لشكر25 كربلا در مازندران بود، دكتر محمدمهدی بهداروند كه دوست قدیمی و همشهری اوست، در ساری پای حرفهای او مینشیند. حرفهای احمد دل 37 نوار كاست را در شبهای رمضان همان سال پر میكند و كتاب جادههای سربی متولد میشود. احمد سوداگر سال 1339 در دزفول به دنیا آمد. او از اولین روزهای جنگ وارد میدان میشود و همان روزها هم یك پایش را از دست میدهد. اواسط جنگ هم برادرش ـ محمود ـ به شهادت میرسد. احمد سوداگر از فرماندهان با تجربه جنگ است كه امروز مدیریت پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس را به عهده دارد.
____________________
* برگرفته از كتاب در حال چاپ «آنچه اتفاق افتاده1»؛ گزیده خاطرات رزمندگان، انتشارات سوره مهر
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 21:23  توسط وحید کریمی
|
عشق به زن تنِ او را خواستن و با او درآمیختن است تن به تنش ساییدن در او فرو رفتن
عقیل از خود پرسید اما آیا او زن است
بله چون عقیل او را به زنی میخواست میخواست آن دو پای لُختِ از پیرهن بیرونزده آن پستانها که برجستگیشان حالا دیده نمیشد چون او نشسته بود روی پنجههای پا پیرهنش بالا میرفت و پایین میآمد یا کشیده میشد با دستهای نازک انگشتهای بلند و باز به بالا و عقیل را واداشت نوک بیل خود بر زمین بگذارد پشت نخلی پنهان شود به تماشای بچههای نشسته پشت بوتههای گُل خار سه پسر و او تنها دختر بود
دختر کیسهی سبز دُعا را از روی شانهی پسرکی که کیسه به پیرهنش سنجاق بود کند و گفت حالا میبینید که هیچی توش نیست غیر از کاغذ سنجاق را باز کرده با نوک آن شروع کرد به شکافتن محل دوخت پارچهدعُا که به اندازهی کف دستش بود او روبهرو بود و پسرها پشت به عقیل چشمان درشت سیاهش انگار عقیل را دیده بودند اما به روی خود نمیآوردند چشمها وقتی برمیخواستند تا نگاهی به اطراف بیندازند نگاهی هم به عقیل میانداختند نه چشم به چشم بلکه فقط انتشار شیطنت نگاه بود که برای چند لحظه پَر میزد در اطراف با تمسخر باز برمیگشت به بچههای چمباتمهزدهی خیره به دستهای او دورتادور کیسهی سبز با نوک سنجاق شکافته شد کهنهکاغذها لای انگشتهایش از کیسه بیرون کشیده شدند کاغذهای زرد پُر از نوشتههای سیاه: ببین یه مُشت کاغذ خالی کی میتونه بخونه این نوشتهها را؟ صدای پسری گفت بده به این بخونه که میره مدرسه دختر بقیهی کاغذها را بیرون کشید پارچه را لای مشت دیگر مچاله کرد کاغذها را دراز کرد سوی پسری گفت تو میری مدرسه؟ پس بخون اگه چیزی یاد گرفتی پسر خود را عقب کشید گفت من نمیتونم اینها را بخونم بلدم خیلی از نوشتهها را بخونم اما این اصلاً معلوم نیست چی نوشته صدای پسر دیگر گفت عربیه مگه به شما یاد ندادن عربی بخونین؟ دیگری گفت نه هنوز یاد ندادن پسری گفت پس اگه بخوای قرآن بخونی چی چهطوری میخونی؟ دخترگفت ملا عزیز بلده قرآن بخونه جمعه میآد خونهی ما که قرآن بخونه پسری گفت تو از کجا میدونی ملا عزیز میآد خونهی شما؟ اون که خونهش اینجا نیست دوره دختر گفت من میدونم من همه چی را میدونم حتی اگه کسی ما را از لای شاخهها تماشا کنه پسرها هول کردند برخاستند به اطراف نگاه انداختند اما عقیل را ندیدند پسری گفت حالا من به مادرم چی بگم که کیسهدعُام این جور پاره شد؟ مادرم این را برام اینجا بسته بود که مریض نشم حالا اگه مریض شدم تقصیر توِ
آیا پستانهای دختر آنقدر بودند که از پشت پیرهن پیدا باشند یا فقط عقیل بود که آنها را میدید؟ حالا پا شده ایستاده شانههای خود را به عقب کشید انگار بخواهد برجستگیها را نمایان کند بعد با خنده هر چه در دست داشت به زمین انداخت و از پشت بوته بیرون جهید سوی خانه دوید رفت گُم شد لابهلای شاخهها پسرها هنوز متحیر دور خود میگشتند صاحب دعا خم شده کاغذها را از روی زمین جمع میکرد با صدای گریهش که آرام شروع میشد اما پیش از آن که اوج بگیرد عقیل بیل بر شانه انداخته به راه خود رفت به سمت جایی نزدیک به شط که مقداری بوتههای پَرپین وحشی بیرون زده بود
روزگاری مردی فاضل زندگی میکرد. او هشتسال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛ او هر روز از دیگران جدا میشد و دعا میکرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود.
یک روز همچنان که دعا میکرد، ندایی به او گفت بهجایی برود. در آن جا مردی را خواهد دید که راه حقیقت و خداوند را نشانش خواهد داد. مرد وقتی این ندا را شنید، بیاندازه مسرور شد و به جایی که به او گفته شده بود، رفت. در آن جا با دیدن مردی ساده، متواضع و فقیر با لباسهای مندرس و پاهایی خاک آلود، متعجب شد.
مرد آن اطراف را کاملاً نگاه کرد اما کس دیگری را ندید. بنابراین به مرد فقیر رو کرد و گفت:
روز شما به خیر. مرد فقیر به آرامی پاسخ داد: "هیچوقت روز شری نداشتهام."
پس مرد فاضل گفت: "خداوند تو را خوشبخت کند."
مرد فقیر پاسخ داد: "هیچگاه بدبخت نبودهام."
تعجب مرد فاضل بیشتر شد: "همیشه خوشحال باشید."
مرد فقیر پاسخ داد: "هیچگاه غمگین نبودهام."
مرد فاضل گفت: "هیچ سر درنمیآورم. خواهش میکنم بیشتر به من توضیح دهید."
مرد فقیر گفت: " با خوشحالی اینکار را میکنم. تو روزی خیر را برایم آرزو کردی درحالیکه من هرگز روز شری نداشتهام زیرا در همهحال، خدا را ستایش میکنم. اگر باران ببارد یا برف، اگر هوا خوب باشد یا بد، من همچنان خدا را میپرستم. اگر تحقیر شوم و هیچ انسانی دوستم نباشد، باز خدا را ستایش میکنم و از او یاری میخواهم بنابراین هیچگاه روز شری نداشتهام.
تو برایم خوشبختی آرزو کردی در حالیکه من هیچوقت بدبخت نبودهام زیرا همیشه به درگاه خداوند متوسل بودهام و میدانم هرگاه که خدا چیزی بر من نازل کند، آن بهترین است و با خوشحالی هر آنچه را برایم پیشبیاید، میپذیرم. سلامت یا بیماری، سعادت یا دشمنی، خوشی یا غم، همه هدیههایی از سوی خداوند هستند.
تو برایم خوشحالی آرزو کردی، در حالیکه من هیچگاه غمگین نبودهام زیرا عمیقترین آرزوی قلبی من، زندگیکردن بنا بر خواست و ارادهی خداوند است
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 12:38  توسط وحید کریمی
|
البته که ميدانست، آنهم بهتر از هر کس ديگر، که ذرهاي شانس ندارد، حتي به اندازۀ يک سر سوزن. اصلاً تصورش هم نامعقول بود؛ اينقدر نامعقول که هيچ تعجب نميکرد اگر پدر دخترک... خب، هر کاري که پدر دخترک ميکرد براي او کاملاً قابل فهم بود. در واقع هيچ چيز جز درماندگي محض، جز اين واقعيت که اين براستي آخرين روز اقامتش در انگلستان بود- تا کياش را فقط خدا ميدانست- نميتوانست او را به حرکت وادارد. تازه همين حالايش هم... يک پاپيون چارخانۀ کرم و لاجوردي از توي کشوي کمد انتخاب کرد و لب تختخوابش نشت. اگر دخترک بر ميگشت و ميگفت:«چهغلطها!»، آيا تجعبي داشت؟ ضمن اينکه يقهاش را بالا ميزد و روي پاپيون بر ميگرداند به اين نتيجه رسيد که اصلاً و ابداً تعجبي نداشت. فيالواقع منتظر بود جوابش چيزي توي همين مايهها باشد. راستش، اگر با بي طرفي به قضيه نگاه ميکرد، هيچ نميدانست که چه جواب ديگري ممکن بود بگيرد.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:40  توسط وحید کریمی
|
ببر مردم شناس
جيمز تربر
يکي بود يکي نبود. در روزگاران قديم ببري از باغوحش امريکا گريخت و به جنگل بازگشت. در دوران اسارت بسياري از عادات آدميان را آموخته بود و با خود فکر کرد خوب است آن رسوم را در جنگل به کاربَرَد.
اولين روزي که به منزل رسيد يوزپلنگي را ملاقات کرد و به او گفت:«صحيح نيست که من و تو براي قوتمان به شکار رويم. حيوانات ديگر را وا ميداريم که غذايمان را برايمان تهيه ببينند.»
اريش مرا زير نظر دارد. من هم چشم از او برنمي دارم. هر دوي ما اسلحه به دست داريم و مسلم است كه ماشه را خواهيم چکاند و يكديگر را زخمي خواهيم كرد. اسلحه هاي ما پُرند. ما هفت تيرهايي را به طرف هم گرفته ايم كه طي تمرين هايي طولاني آنها را آزمايش کرده و بلافاصله پس از تمرين به دقت تميزشان كرده ايم. فلز سرد اسلحه كم كم گرم مي شود. چنين ماسماسكي از درازا بي خطر به نظر مي رسد. آيا نمي توان يك خودنويس يا يك كليد بزرگ و برجسته را هم همين طور نگه داشت و خاله ي ترسوي خود را كه دستكش چرمي مصنوعي و سياه رنگي به دست دارد، وادار به جيغ زدن نمود؟
من مطمئنم که پدرم فقط یک بار به من نگاه کرد، من را واقعا دید. بعد از آن دیگر میدانست که توقع چه چیزی داشته باشد. آن روزها پدرها را توی اتاق انتظاری که زنهای زائو گریههاشان را می خوردند یا با صدای بلند درد می کشیدند و اتاق زایمانهای پرنوری که نوزادها به دنیا میآمدند، راه نمی دادند. پدرها فقط بعد از این که مادرها مرتب و سرحال زیر پتوهای رنگی توی بخش یا اتاقهای خصوصی و نیمهخصوصی بستری میشدند به دیدن آنها میآمدند . مادر من اتاق خصوصی داشت، چون موقعیت اجتماعیاش در شهر اینطور ایجاب میکرد و به خاطر آنچه بعدا پیش آمد، خوب هم شد که اتاق خصوصی داشت.
صداي فرياد را من وقتي شنيدم که سر و صورتم را صابون زده بودم وچشمهايم بسته بود. اما فوراً چشمهايم را باز کردم و ديدم که يک نفر روي کف سيماني حمام افتاده است و دارد دست و پا ميزند و جيغ ميکشد.
صابون چشمهايم را سوزاند. چشمها را دوباره بستم و سرم را زير دوش گرفتم، و بعد چشمهايم را باز کردم.
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..! دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
قلب
دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.. آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:51  توسط وحید کریمی
|
در باغی رها شده بودم نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید ایا من خود بدین باغ آمده بودم و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود ؟ هوای باغ از من می گذشت شاخ و برگش در وجودم می لغزید ایا این باغ سایه روحی نبود که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود ؟ ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد صدایی که به هیچ شباهت داشت گویی عطری خودش را در ایینه تماشا می کرد همیشه از روزنه ای نا پیدا این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود سر چشمه صدا گم بود من ناگاه آمده بودم خستگی در من نبود راهی پیموده نشد ایا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت ؟ ناگهان رنگی دمید پیکری روی علفها افتاده بود انسانی که شباهت دوری با خود داشت باغ درته چشمانش بود و جا پای صدا همراه تپشهایش زندگی اش آهسته بود وجودش بی خبری شفافم را آشفته بود وزشی برخاست دریچه ای بر خیرگی ام گشود روشنی تندی به باغ آمد باغ می پژمرد و من به درون دریچه رها می شدم
سهراب سپهری
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 20:37  توسط وحید کریمی
|
دزدي وارد کلبه فقيرانه عارفي شد اين کلبه درخارج شهر واقع شده بود عارف بيداربود اوجز يک پتو چيزي نداشت .
اوشب ها نيمي از پتو را زير خود مي انداخت ونيمي ديگر را روي خود مي کشيد روزها نيز بدن برهنه خويش را با آن مي پوشاند.
عارف پير دزد راديد وچشمان خود رابست ،مبادا دزد را شرمنده کرده باشد آن دزد راهي دراز را آمده بود، به اميد آنکه چيزي نصيبش شود .اوبايد درفقري شديد بوده باشد، زيرا به خانه محقرانه اين پير عارف زده بود.
عارف پتو را برسرکشيدوبراي حال زار آن دزد و نداري خويش گريست .
"خدايا چيزي در خانه من نيست و اين دزد بينوا بادست خالي و نااميد از اين جا خواهد رفت.
اگر او دوسه روز پيش مرا از تصميم خويش باخبر ساخته بود ،مي رفتم ، پولي قرض مي گرفتم،
وبراي اين مردک بينوا روي تاقچه مي گذاشتم"
آن عارف فرزانه نگران نبود که دزد اموال اوراخواهد برد اونگران بود که چيزي در خور ندارد تا نصيب دزد شود
واوراخوشحال کند .
داخل خانه عارف تاريک بود .پيرمرد شمعي روشن کرد تا دزد بتواند درپرتو آن زمين نخورد وخانه را بهتر وارسي کند.
استاد شمع را برد تا روي تاقچه بگذارد که ناگهان با دزد چهره به چهره برخورد کرد دزد بسيار ترسيده بود.
او مي دانست که اين مرد مورد اعتماد اهالي شهر است بنابر اين اگر به مردم موضوع دزدي او را بگويد همه باور خواهند کرد .
اما آ?ن پير عارف گفت: نترس آمده ام تا کمکت کنم داخل خانه تاريک است . وانگهي من سي سال است که در اين خانه زندگي مي کنم وهنوز هيچ چيز در آن پيدا نکرده ام بيا با هم بگرديم اگر چيزي پيدا کرديم پنجاه پنجاه تقسيمش مي مي کنيم .
البته اگر تو راضي باشي. اگر هم خواستي مي توني همه اش را برداري زيرا من سالها گشته ام و چيزي پيدا نکرده ام .پس همه آن مال تو. بالاخره يابنده تو بودي .
دل دزد نرم شد.استاد نه او را تحقير کرد نه سرزنش.
دزد گفت: مرا ببخشيد استاد.نمي دانستم که اين خانه شماست وگرنه جسارت نمي کردم.
عارف گفت: اما درست نيست که دست خالي از اين جابروي.من يک پتو دارم هوا دارد سرد مي شود لطف کن و اين پتو را از من قبول کن.
استاد پتو را به دزد داد دزد از اينکه مي ديد در آن خانه چيزي جز پتو وجود ندارد شگفت زده شد سعي کرد استاد را متقاعد کند تا پتو را نزد خود نگه دارد .
استادگفت: احساسات مرا بيش از اين جريحه دارنکن دفعه ديگر پيش از اين که به من سري بزني مرا خبر کن .
اگر به چيزي خاص هم نياز داشتي بگو تا همان را برايت آماده کنم تو مرا غافلگير و شرمنده کردي
مي دانم که اين پتوي کهنه ارزشي ندارد اما دلم نمي آيد تو را بادست خالي روانه کنم لطف کن وآن را از من بپذير .تا ابد ممنون تو خواهم بود .
دزد گيج شده بود او نمي دانست چه کار کند . تا کنون به چنين آدمي برخورد نکرده بود. خم شد
پاهاي استاد را بوسيد پتو را تا کرد و بيرون رفت.
او وزير و وکيل و فرماندار ديده بود ولي انسان نديده بود .
پيش از انکه دزد از خانه بيرون رود استاد صدايش کرد وگفت:
فراموش نکن که امشب مرا خوشحال کردي من همه عمرم را مثل يک گدا زندگي کرده ام .
من چون چيزي نداشتم از لذت بخشيدن نيز محروم بوده ام اما امشب تو به من لذت بخشيدن را چشاندي ممنونم.
هوا سرد شده بود . استادمي لرزيد .
استاد نشست وشعري سرود:
دلي دارم خواهان بخشيدن به همه چيز
اما دستاني دارم به غايت تهي
کسي به قصد تاراج سرمايه ام آمده بود
خانه خالي بود واوبادلي شکسته باز گشت.
اي ماه کاش امشب از آن من بودي ، تو را به دزد خانه ام مي بخشيدم
+ نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 16:11  توسط وحید کریمی
|
این نوشته برای کسانی که ناراحتی قلبی دارند، توصیه نمی شود.
تنها یک سؤال به راستی جدی فلسفی وجود دارد. و آن هم خودکشی است. این که زندگی به راستی ارزش زیستن دارد یا نه؟ باقی سؤالات که آیا جهان سه بعدی است یا چهار بعدی و آیا زمین دور خورشید می گردد یا نه بعد از پاسخ به این سؤال می آید. (افسانه سیزیف، اثر آلبر کامو)
این روزها ترس از نوشتن گرفته ام. شاید چون می دانم وقتی دستم را روی دکمه های صفحه کلید می گذارم، به چه چیزی فکر می کنم، چه حسی دارم، به چه نوع داستانی فکر می کنم و چه طور می تواند قصر آرزوهای هر کسی را در حد یک خرابه مزین ترسیم کنم. این روزها می دانم که اگر خودم بخواهم بنویسم، چه قدر دردناک، سرد، فلسفی و پیچیده می نویسم... پس می نویسم...
خودکشی...
حرف زدن در مورد عملی که انجام نشده، مثل حرف زدن در مورد داستانی است که نوشته نشده؛ فقط زمانش را به عقب می اندازد. اما همین قدر کافی است که مطمئنیم یک روزی حتماً اتفاق می افتد، حتماً نوشته می شود. مسئله اساسی اینجاست که خودکشی چه خودخواهانه باشد چه دیگرخواهانه، وقتی قرار است اتفاق بیافتد، اتفاق می افتد. با آلبر کامو موافق نیستم که ادعا می کند ممکن است درست در همان روزی که فرد اقدام به خودکشی می کند، قبلش نیاز به توجه داشته و کسی به او بی توجهی کرده، یا روی خوش نشان نداده یا....
قتل و خودکشی...
اولین جامعه شناسی که در مورد خودکشی صحبت کرده، امیل دورکیم[1] است. دورکیم جنس عمل خودکشی را با قتل یکی می داند. او ادعا می کند که هر دو پرخاشگری دارند و پرخاشگری ها را به دو دسته زیر تقسیم بندی می کند.
یک) هر چه قدر محدودیت های خارجی بیشتر باشد برای فرد ساده تر خواهد بود که منابع محرومیت خود را در خارج از موجودیت خودش قرار دهد، و به همین خاطر ابراز پرخاشگری را به خارج از خود بیشتر توجیه می کند. (قتل)
ب) در مقابل هر چه قدر محدودیت خارجی ضعیف تر باشد امکان این که فرد خودش را مسئول این محدودیت های زندگی اش بداند و پرخاشگری را متوجه خودش کند بیشتر است. (خودکشی)
با این نظریه، می توان درک کرد که چرا خودکشی در بین دانشجویان، قشر فرهیخته جامعه و به عبارت بهتر باسوادان بیشتر است. آنها به خاطر توانایی و استعدادی که دارند، هر چه قدر بیشتر از نظر اجتماعی پایین باشند، خودشان را بیشتر سرزنش می کنند و نسبت به خود پرخاشگری نشان می دهند. این نظریه وقتی قوت می گیرد که می دانیم طبق آمار فقط 15% از خودکشی های معمول در یک جامعه به خاطر مسائل عاطفی اتفاق افتاده است.
خودکشی خودخواهانه و دیگر خواهانه...
خودخواهانه: خودکشی خودخواهانه بیشتر با نشانه های فردگرایی افراطی، فقدان پیوستگی های اجتماعی و گرایش شدید فرد به انزوا اتفاق می افتد. در جوامعی که همبستگی اجتماعی زیاد است، خودکشی خودخواهانه خیلی کمتر اتفاق می افتد. زیرا می توانند در کنار هم از مشکلات عبور کنند و آن ها را پشت سر بگذارند. این نوع خودکشی در بین افرادی که به دین هایی مثل اسلام، مسیح، یهود، زرتشت و... اعتقاد دارند و پایبندند و به خاطر اعمال مذهبی دسته جمعی شان و کسانی که در گروه های صمیمی شرکت می کنند کمتر دیده است.
دیگر خواهانه: اگر جامعه آن قدر روی افراد تسلط داشته باشد، و دین، دولت، جامعه، قبیله، خانواده و... جلوی شکل گیری فردیت را بگیرد، ارزش های خودآگاه فرد را از بین ببرد و حس متفاوت بودن به او بدهد، به خاطر افراد جامعه، خانواده و یا حتی کسی که بی نهایت دوستش دارد، ممکن است دست به خودکشی دیگرخواهانه بزند و خود را جامعه، دولت، قبیله، خانواده و زندگی کسی که دوستش دارد کنار بکشد.
اگر کسی همه اینها را بداند و باز هم بخواهد خودکشی کند چه؟
تنها یک سؤال به راستی جدی فلسفی وجود دارد. و آن هم خودکشی است. اگر کسی به این نتیجه برسد که زندگی به راستی ارزش زیستن ندارد، اگر کسی در چرخ دنده های جامعه مدرن له شده باشد و زندگی برایش مفهوم درستی نداشته باشد، اگر...
همه آثار بزرگ دنیا شروع مسخره ای دارند. به قول انیشتین «اگر ایده ای مضحک به نظر نرسد خوب نیست.» پوچی هم همین طور است. اتوبوس سوار شدن، سر کار رفتن، تلفن زدن، هماهنگ کردن، حقوق گرفتن، نوشتن، خواندن، مطالعه کردن، دلگرمی دادن، حرف زدن، گوش دادن... شنبه، یک شنبه، دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه، پنج شنبه، جمعه ای که نیست و دوباره شنبه... یکی از همین روزها یکباره همه زیبایی های زندگی فرو می ریزند. قصر آرزوها درست مثل لباس تمام قد یک فاحشه بند شل می کند و از تن در می آید. و وقتی فرو ریخت و با هیبت متعفن یک فاحشه روبرو شدیم، پوچی شروع می شود. تنها یک روز است که «چرا» پیدایش می شود. و هی می پرسد. هی می پرسد. هی می پرسد. مثل نیاز جنسی هر روز احساسش می کنی. و خستگی آغشته به حیرت تمام وجودت را می گیرد. و تو خسته می شوی...
خستگی انسان را هشیار می کند. تو از فردا خسته ای، اما باز هم منتظر فردایی. درست مثل یک دون ژوان منتظر زن بعدی یا مرد بعدی هستی. زنی که باز همین شکلی است. همین قدر زیباست. مردی که همین قدر قوی است. همین قدر خوب می بوسد. و تو همان قدر حریصی. اما طرف تو هیچ فرقی با قبلی ندارد.
با هایدگر موافقم. «دنیا هیچ چیزی برای هدیه کردن به انسان نگران ندارد.» نیاز نیست هوشیاری ات را با سیگار و مشروب و مخدر کم کنی. با تمام هشیاری ات دنیا را درک کن. تو جواب چرا را پیدا کرده ای. تو فهمیده ای که دنیا پوچ تر از آن است که زیبا باشد. و «وقتی چیزی را بفهمی، دیگر نمی توانی نفهمی اش.» (باغ های کندلوس، ساخته ایرج کریمی) پوچی درست مثل سرزمین هیچ جا می ماند. تو می دانی درست وسط هیچ جا ایستاده ای. اما نمی خواهی قبول کنی....
«من به سرزمین هیچ رسیدم. جایی که همه بهش می رسن. اما فقط این احمق ها هستن که نمی خوان باور کنن به این جا رسیدن.» نمایشنامه سیر روز در شب، یوجین اونیل
این خودکشی هم یک خودکشی خودخواهانه است، هم دیگرخواهانه. هر روز به دیگران دلگرمی می دهی و هر روز در انزوای خودت بیشتر غرق می شوی. هر روز آدم ها بیشتر به تو امیدوار می شوند و تلاش می کنند و فردیت پیدا می کنند و هر روز فردیت تو زیر سؤال برده می شود و درست از طرف همان کسی که می خواهی درک نمی شوی. هر روز محدودیت های بیشتری را پشت سر می گذاری و از خودت راضی تر می شوی. و هر روز با محدودیت جدیدی روبرو می شوی. مارتین لوتر کینگ، رهبر پرطرفدار و پر انرژی مسیحی می گوید: «عبور از هر مشکل، شروع رویارویی با یک مشکل بزرگتر است.» پوچی به همین سادگی است...
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 11:54  توسط وحید کریمی
|
خانه ام بی آتش ، دست هایم بی حس و نگاهم نگران ... می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!! راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ، پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!! می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ... می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ، طاقتش را داری که ببینی هر روز ، زیر رگبار نگاهی هرزه صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!! اگر اینگونه ای آری بنویس ، من دگـر خسته شـدم ... باز تا کی به دروغ بنویسم : " آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! " گل پرپر شده را زیبایی ست ؟! رنگ نیرنگ آبی ست ؟! می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ... بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !! قسمت می دهم امّا به قلم ، آنچه می بینی و دیدم بنویس از خدا ، از قفس خالی عشق ، از چراگاه هوس ، از خیانت ، از شرک ، از شهامت بنویس !!! بنویس از کمر بـیـد شکـسته ، آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ، از من " آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته " از خود ... هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش : (( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... )) حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!! جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟! طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟! گـفـتن واژه ی حق سنگـین است من دگـر خـسته شـدم می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ این همه مورد خوب ...
+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 12:17  توسط وحید کریمی
|
دزدي وارد کلبه فقيرانه عارفي شد اين کلبه درخارج شهر واقع شده بود عارف بيداربود اوجز يک پتو چيزي نداشت .
اوشب ها نيمي از پتو را زير خود مي انداخت ونيمي ديگر را روي خود مي کشيد روزها نيز بدن برهنه خويش را با آن مي پوشاند.
عارف پير دزد راديد وچشمان خود رابست ،مبادا دزد را شرمنده کرده باشد آن دزد راهي دراز را آمده بود، به اميد آنکه چيزي نصيبش شود .اوبايد درفقري شديد بوده باشد، زيرا به خانه محقرانه اين پير عارف زده بود.
عارف پتو را برسرکشيدوبراي حال زار آن دزد و نداري خويش گريست .
"خدايا چيزي در خانه من نيست و اين دزد بينوا بادست خالي و نااميد از اين جا خواهد رفت.
اگر او دوسه روز پيش مرا از تصميم خويش باخبر ساخته بود ،مي رفتم ، پولي قرض مي گرفتم،
وبراي اين مردک بينوا روي تاقچه مي گذاشتم"
آن عارف فرزانه نگران نبود که دزد اموال اوراخواهد برد اونگران بود که چيزي در خور ندارد تا نصيب دزد شود
واوراخوشحال کند .
داخل خانه عارف تاريک بود .پيرمرد شمعي روشن کرد تا دزد بتواند درپرتو آن زمين نخورد وخانه را بهتر وارسي کند.
استاد شمع را برد تا روي تاقچه بگذارد که ناگهان با دزد چهره به چهره برخورد کرد دزد بسيار ترسيده بود.
او مي دانست که اين مرد مورد اعتماد اهالي شهر است بنابر اين اگر به مردم موضوع دزدي او را بگويد همه باور خواهند کرد .
اما آ?ن پير عارف گفت: نترس آمده ام تا کمکت کنم داخل خانه تاريک است . وانگهي من سي سال است که در اين خانه زندگي مي کنم وهنوز هيچ چيز در آن پيدا نکرده ام بيا با هم بگرديم اگر چيزي پيدا کرديم پنجاه پنجاه تقسيمش مي مي کنيم .
البته اگر تو راضي باشي. اگر هم خواستي مي توني همه اش را برداري زيرا من سالها گشته ام و چيزي پيدا نکرده ام .پس همه آن مال تو. بالاخره يابنده تو بودي .
دل دزد نرم شد.استاد نه او را تحقير کرد نه سرزنش.
دزد گفت: مرا ببخشيد استاد.نمي دانستم که اين خانه شماست وگرنه جسارت نمي کردم.
عارف گفت: اما درست نيست که دست خالي از اين جابروي.من يک پتو دارم هوا دارد سرد مي شود لطف کن و اين پتو را از من قبول کن.
استاد پتو را به دزد داد دزد از اينکه مي ديد در آن خانه چيزي جز پتو وجود ندارد شگفت زده شد سعي کرد استاد را متقاعد کند تا پتو را نزد خود نگه دارد .
استادگفت: احساسات مرا بيش از اين جريحه دارنکن دفعه ديگر پيش از اين که به من سري بزني مرا خبر کن .
اگر به چيزي خاص هم نياز داشتي بگو تا همان را برايت آماده کنم تو مرا غافلگير و شرمنده کردي
مي دانم که اين پتوي کهنه ارزشي ندارد اما دلم نمي آيد تو را بادست خالي روانه کنم لطف کن وآن را از من بپذير .تا ابد ممنون تو خواهم بود .
دزد گيج شده بود او نمي دانست چه کار کند . تا کنون به چنين آدمي برخورد نکرده بود. خم شد
پاهاي استاد را بوسيد پتو را تا کرد و بيرون رفت.
او وزير و وکيل و فرماندار ديده بود ولي انسان نديده بود .
پيش از انکه دزد از خانه بيرون رود استاد صدايش کرد وگفت:
فراموش نکن که امشب مرا خوشحال کردي من همه عمرم را مثل يک گدا زندگي کرده ام .
من چون چيزي نداشتم از لذت بخشيدن نيز محروم بوده ام اما امشب تو به من لذت بخشيدن را چشاندي ممنونم.
هوا سرد شده بود . استادمي لرزيد .
استاد نشست وشعري سرود:
دلي دارم خواهان بخشيدن به همه چيز
اما دستاني دارم به غايت تهي
کسي به قصد تاراج سرمايه ام آمده بود
خانه خالي بود واوبادلي شکسته باز گشت.
اي ماه کاش امشب از آن من بودي ، تو را به دزد خانه ام مي بخشيدم
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 19:50  توسط وحید کریمی
|
بگذار كه بر شاخۀ اين صبح دلاويز بنشينم و از عشق سرودي بسرايم آنگاه به صد شوق چو مرغان سبكبال پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم خورشيد از آن دور از آن قلۀ پر برف آغوش كند باز همه مهر همه ناز سيمرغ طلايي پر و بالي است كه چون من از لانه برون آمده دارد سر پرواز پرواز به آنجا كه نشاط است و اميدست پرواز به آنجا كه سرود است و سرور است آنجا كه سراپاي تو در روشني صبح روياي شرابي است كه در جام بلور است آنجا كه سحر گونۀ گلگون تو در خواب از بوسۀ خورشيد چون برگ گل ناز است آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد چشمم به تماشا و تمناي تو باز است من نيز چو خورشيد دلم زنده به عشق است راه دل خود را نتوانم كه نپويم هر صبح در آيينۀ جادويي خورشيد چون مي نگرم او همه من من همه اويم او روشني و گرمي بازار وجود است درسينۀ من نيز دلي گرم تر از اوست او يك سر آسوده به بالين ننهادست من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست ما هر دو در اين صبح طربناك بهاري از خلوت و خاموشي شب پا به فراريم ما هر دو در آغوش پر از مهر طبيعت با ديدۀ جان محو تماشاي بهاريم ما آتش افتاده به نيزار ملاليم ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم بگذار كه سرمست و غزلخوان من و خورشيد بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم
«...باورم نمیشد که نویسنده یی با این صلابت ، بخشی از واقعیت جامعۀ افغانی را چون آن کوتاه - داستان « آفتابگرفته گی » باز آفریند و در این باز آفرینی نیازی به افزایش نقد ذهن خود نداشته باشد. باز آفرینی و نقد، هر دو، عملیه های اندیشه اند. نویسندۀ « کفتربازان » نقد را در خود باز آفرینی گنجانده است. ریالیزم ارغند در این داستان، با نقدی بسیار ماهرانه مستور، همراه است...»
های از زندگانی انسانها تیپیک و تمثیل علایق ، عو«...در رومان « کفتر بازان » عناصر داستانی در یک هارمونی موزون بحرکت جمعی خود ادامه میدهند . دقت هنرمندانه در تیپ سازی ، توصیف حالات و کیفیت ها ،کالبد شکافی روانی آدمها،ایجاد فراز و فرود های طبیعی و همآهنگی منطق رخداد ها از چیره دستی نویسنده خبر میدهد . تصویر سازیهای نویسنده در داستان مانند برخی ها تجملی ، تحمیلی و تصنعی نیست . نمایش گوشه اطف و کیفیت های ذهنی و روانی آنها بسیار راحت ، طبیعی و منطقی بوده و در عین حال با هنرمندی و زیبایی نشان داده میشود ...»
«...دومین اثر داستانی داکتر ببرک ارغند، نویسنده و قصه نویس نام آور کشور ما بدستم رسید که از خواندن آن لذت بردم ببرک ارغند، سال گذشته، رمان «پهلوان مراد و اسپی که ا صیل نبود» را هم چاپ کرده بود که بدون شک یکی از رمان ها ی موفق در ادبیات کشور ما بشمار می رود. اما رمان «کفتر بازان» ارغند، از فضاء و محیط، زبان و فرهنگ و سنت های مردم شهر، بخصوص مردم کابل سخن میگوید. از چگونگی گویش زبان گفتاری، از عادات و رسوم و سرگرمی های مردم و چندی و چونی زنده گی آنها و بسیار چیز های دیگر. افزود بر آن، از اینکه مرد م عادی چگونه و در کدام موارد ضرب المثل ها، سخنان حکمت آمیز و پند ها و اندرز ها را سر مشق زنده گی خود قرار میدهند و چگونه با آن رفتار میکنند. و چطور این سخنان حکیمانه و امثال، در زنده گی آنها ریشه های عمیق زبانی، فرهنگی و سنتی دارند.رمان، پایان غم انگیزی دارد. کشته شدن مرموز میرزا، با بدگمانی رییس افشاری، مرگ نازکبدن و شاه افضلی با زهر مار، سکته قلبی عین الله و زنش ببو و تنها ماندن عینی پسر عین الله و افتادن از دپ و دوران و باز همان کفتر ها و کفترخانه و .. تولستوی می گفت: «بسیا ر اتفا ق می افتا د که به مرگ قهرمانان داستانم می گریستم» و در این رمان، همان اتفاقی ا ست که رخداده است...»
«...در مورد نخستين رمان ببرک ارغند ، نوشته بودم : « وقتي رمان « پهلوان مراد و اسپي که اصيل نبود » را در دست گرفتم ، با بي ميلي ناشي از پيش داوري شروع به خواندن آن کردم ؛ شب صبح شد ، ولي ديدم که نمي توانم کتاب را ببندم و به خواب روم . وقتي رمان به آخر رسيد ، فکر کردم که عالي ترين فلم هنري در مورد بزکشي و پهلوانان بزکش را ديده ام . و بار ديگر به خاطر پيش داوري خودم را سرزنش کردم .
و امّا ، از ديد من ، اهميت اين دو رمان ببرک ارغند ، بيش از هر جهت ديگر ي در ثبت هنرمندانهء شيوهء زنده گي و برخی جنبه های فرهنگ و فلکلور مردم براي نسل هاي آينده است - فرهنگ و فلکلوري که ممکن است باد جاري گلوباليزم ، آن را از برخي جهات به کلي دگرگون سازد و احتمالاً هم از بيخ و بن برچيند و شيوهء زنده گي مردم هم خواهي نخواهي در تداوم و قوام روندهاي جاري در افغانستان ناگزير از بيخ و بن دگرگون خواهد شد. و از برکت همين ويژه گی رمان های ببرک ارغند در آينده ها نيز به تاق نسيان نخواهند رفت...»
«...رمان ریالستی "کفتر بازان " تصویر زیبایی از زنده گی قشر های محروم و متوسط جامعه ارایه میدهد . از لحاظ کاربرد واژه های عامیانه ، ضرب المثلهای مروج در زبان دری فارسی ، اصطلاحات کفتربازی و گدی پرانبازی بسیار غنی است . رسم و رواجها و عقاید و باورهای مردم نسبت به اشیا در آن بطور گسترده یی بازتاب یافته است...»
صورت به صورت سحر وايساده بودم . هرم نفسش رو توي صورتم حس ميكردم............. بي اغراق زيبا بود ، قد بلند ،................ چشم و ابرو و موهاي مشكي................. و اندامي كشيده و موزون ............... شايد اگر عاشق نازنين نبودم ................. با اين كه ميدونستم اين ها معمولا خواستن شون لحظه اي آغاز و لحظه اي پايان ميگيره ........ نازنين اون رو بغل كرد و دوباره روبوسي كرد و گفت : ممنون از اينكه دعوت منو پذيرفتي..........خيلي خوشحالم كه شما توي اين جشن ما هم حضور دارين . متوجه شدم كه نازنين اونو دعوت كرده ... اما اينكه كجا همديگر رو ديدن كه اين دعوت صورت گرفته برام نا مشخص بود......واسه همين از نازنين پرسيدم : مگه شما همديگر رو بعد از مراسم هفته گذشته ديدين ؟.......... نازني جواب داد : آره .......پريروز وقتي كه داشتم از مدرسه خارج ميشدم تصادفا با كسي بر خورد كردم وقتي اومدم عذر خواهي كنم ديدم سحر خانم هستند ............تصادف جالبي بود من كه خيلي خوشحال شدم ........ ما يه تشكر به سحر خانم بابت هديه خيلي قشنگي كه برامون آورده بودن بدهكار بوديم . واسه همين از شون خواهش كردم امشب هم توي مهموني ما حضور داشته باشن....... من كاملا مطمئن بودم اون برخورد و ملاقات نه تنها اتفاقي نبوده بلكه كاملا برنامه ريزي شده و عمدي بوده........سحر تصميم گرفته براي اينكه خودش رو به من تحميل و نزديك كنه اين كار رو از از طريق نزديك شدن به نازنين انجام بده ............معلوم بود موفق هم شده چون نازنين كاملا تحت تاثير و نفوذ اون قرار گرفته بود.......... سحر متوجه شده بود نميتونه من رو از نازنين بگيره واسه همين داشت تلاش ميكرد نازنين رو از من بگيره............ در تمام لحظاتي كه نازنين حرف ميزد ،من توي ذهن خودم مسائل را تجزيه و تحليل ميكردم . سحر لبخندي فاتحانه بر لب داشت . او ميديد به راحتي توانسته نازنين رو جذب خودش كنه و به ظن او ، اين يعني فتح اولين سنگر براي دستيابي و مالك شدن من.......... اين افكار توي سرم ميچرخيد..........در يك لحظه تصميم گرفتم حالا كه اون اين بازي رو شروع كرده من نبايد تسليم بشم ........جنگ ، جنگه و در يك مبارزه كسي بازنده است كه بترسد......... پس خيلي جدي و مودبانه گفتم : من خوشحالم كه به ما افتخار دادين و توي اين لحظات زيباي آغاز زندگي مشترك ما در كنار مون هستين . اميدوارم من و همسرم هم قابل باشيم و بزودي بتونيم در مراسم مشابهي كه براي شما و همسر خوشبختتون برگزار ميكنين حضور داشته باشيم تا شايدجبران محبت شما رو كرده باشيم............ سحر كه متوجه شده بود من دوباره خودم رو پيدا كرده و آماده مبارزه با او هستم گفت : حتما البته اين به شرطي عمليه كه من بتونم مرد دلخواهم رو بدست بيارم ، كه صد البته مطمئن هستم بدستش ميارم به هر قيمتي شده او رنو به چنگ خواهم آورد. نازنين گفت : چه جالب ........ شما يه جوري حرف ميزنين كه آدم فكر ميكنه براي بدست آوردن مرد مورد نظرتون بايد با فرد يا افرادي مبارزه كنين.............و بلافاصله اضافه كرد حالا راست راستي شما براي بدست مرد دلخواهتون بايد بجنگيد................... سحر گفت : آره يه جنگ خيلي سخت و سنگين............... در اين زمان نازنين حرفي زد كه يه لحظه سرم گيج رفت...........اون گفت : من دعا ميكنم شما توي اين جنگ برنده باشين........ خداي من نازنين براي كسي دعا ميكرد كه ميخواست ما رو از هم جدا كنه............. سحر لبخندي مغرورانه زد و گفت : من از تو ممنونم كه برام دعا ميكني اتفاقا به دعاي تو بيشتر از هركسي احتياج دارم..........و ....... نازنين گفت: و چي؟................... سحر گفت : هيچي ................بعدا انشالله سر فرصت........ بعد روبه من كرد و گفت : انشالله احمد آقا هم به كمك من مياد تا من هم به آرزوم برسم......... باز نازنين وسط حرفش پريد و گفت : شما روي همكاري من و احمد هر چي كه باشه ميتونين حساب كنين . ما شمارو بعنوان يه دوست تازه و خوب تنها نميذاريم...... بعد رو به من كرد و پرسيد : مگه نه احمد . نميدونستم چه جوري بايد به اون پاسخ بدم به همين دليل با لبخندي مصنوعي اين قائله رو تموم كردم...... بعد از نازنين خواهش كردم بره و برام يه ليوان شربت از توي آشپزخونه بياره.........و به اين بهانه از اونجا دورش كردم و روبه سحر كردم و گفتم :.....ببين خانوم محترم من ازدواج كردم و تو الان توي مراسم جشن ازدواج من هستي.......چرا ميخواي زندگي من رو خراب كني؟ لحن صداش تغييير كرده بود ، با التماس گفت : احمد من عاشق تو شدم.......من نميتونم بدون تو زندگي كنم.........تو رو خدا ........من دوست ندارم تو رو اذيت كنم ....دوست ندارم تو رو توي فشار قرار بدم.......اما من تو رو ميخوام..........ميفهمي من تورو ميخوام............... با همه وجودم..................من دختر مغروري هستم ................اما حاضرم به خاطر تو همه چيزم رو فدا كنم ................حتي غرورم رو................به شرطي كه تو مال من باشي......فقط مال من......... گفتم : شما مثل اينكه متوجه نيستي من نازنين رو ديوونه وار دوست دارم اون هم منو.....................ميتوني اينو بفهمي......... گفت : آره ، اما من هم تورو ديوونه وار دوست دارم.....خواهش ميكنم....... دست من رو گرفت تو دستش و در حليكه قطره اشكي گوشه چشمش حلقه بسته بود گفت: احمد من نميدونم چم شده ، من توي زندگيم تا حالا از هيچكس..................حتي خواهش نكردم ........... اما به تو التماس ميكنم...................تو رو خدا................. تورو به هر كه دوست داري .....................من رو از خودت دور نكن .....من رو از خودت نرون ....من بدون تو ميميرم....... دستم رو از توي دستش بيرون كشيدم و گفتم : شما مثل اينكه متوجه شرايط من و خودتون نيستين . من الان يك مرد متاهل هستم كه بشدت عاشق همسرم هستم...........شما اگه واقعا عاشق من هستيد به خاطر اين عشقتون زندگي من رو به هم نزنين............... بعد از تمام شدن حرفاي من دوباره چهر ه اش عوض شد و گفت: من تو رو ميخوام و به هيچ قيمت و دليلي هم از اين خواستم بر نميگردم.............احمد من تورو بدست ميارم.........حالا ميبيني.........منتظر باش. اعصاب جفتمون به هم ريخته بود . در اين زمان نازنين با سه تا ليوان شربت برگشت .............تا منو ديد گفت : چي شده احمد ؟............... چرا قرمز شدي ؟.................... گفتم : چيزي نيست ، يه كم گرمم شده ..........اگه موافقي بريم يه خورده توي حياط قدم بزنيم ...........گفت باشه........رو به سحر كردو گفت : با اجازه شما.......... سحر كه حالش بهتر از من نبود لبخندي زد و گفت : خواهش ميكنم....... و ما از او دور شديم و به طرف خروجي رو به حياط رفتيم ادامه دارد...........
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 1:23  توسط وحید کریمی
|
درست یک سال پیش تابستون بود که دیدمش، با همون نگاه اول مهرش به دلم نشست ، چیزی درون اون بود که منو به طرف خودش جذب می کرد. پیش خودم عهد کردم هرجوری که هست باهاش آشنا بشم.هیچی ازش نمیدونستم نه اسمی نه آدرسی فقط اون روز غروب تابستون به اندازه ی یک نگاه توی شهرک دیدمش همین.
روزها گذشت و من دیگه اونو توی شهرک ندیدمش ، بدجوری فکرش ذهنمو مشغول کرده بود ،رفتارم عوض شده بود یک حالت عجیبی درون خودم حس میکردم حالتی که بعدا فهمیدم حالت عاشق شدنه ،بله من فقط با یک نگاه عاشقش شده بودم.
همیشه فکر میکردم این جور چیزا توی فیلماست ولی برای من اتفاق افتاده بود و من عاشق اون فرشته شده بودم چون به اندازه فرشته های خدا زیبا بود .ولی افسوس که بعد از اون نگاه اول دیگه نتونستم ببینمش توی بد وضعیتی گیر کرده بودم نمیدونستم چکار کنم از کجا شروع کنم،میخواستم برم پیش بروبچ شهرک تا از زیر زبون اونا بکشم ببینم اونا طرفو میشناسن یا نه ولی گفتم این عملی نیست چون اگه حرفی بزنم اونا بعدا سریشم میشن و نمیشه بپرونمشون ، باید خودم دست به کار میشدم اما چه جوری....
از فردای همون روز پیگیرش شدم تاآمارشو بگیرم ،هر روز دم غروب میرفتم همون جایی که برای اولین بار دیده بودمش به امید اینکه بازم بیاد و من عاشق برای یک بار دیگه هم که شده حتی لحظه ای کوتاه دوباره روی مثل ماهشو ببینم.ولی افسوس که دنیا به من پشت کرده بود هر روز صبح به امید اینکه امروز دیگه میبینمش از خواب بلند میشدم و شب نا امید از بازی روزگار میخوابیدم تا لااقل توی خواب و رویا ببینمش .
روزها همین طور جلو میرفت ومن به هیچ عنوان ناامید نمیشدم چون یک حسی درونم بود و به من امیدواری میداد که یک روز دوباره میبینمش همین حس عجیب به من آرامش میداد .تا اینکه یک روز خیلی اتفاقی موقعی که داشتم ماشینو پارک میکردم دیدمش...
اول فکر کردم که اشتباه میکنم اما کمی که دقت کردم دیدم خودشه،درست همون فرشته ای که مدتی ازش خبری نبود و یکباره اونم بعد از حدودا یک ماه پیداش شده بود،ولی چون پدرش همراهش بود نمیشد جلو برم و حرف دلم رو بهش بزنم،تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که تعقیبشون کنم ببینم توی کدوم ساختمون میشینن،دنبالشون رفتم دوتا ساختمان بغل ساختمان ما خونشون بود و یه جورایی با ما همسایه می شدن از این بابت خوشحال بودم.
دیگه کم کم داشت اول مهر می شد و مدرسه ها باز می شدن،منم چون میبایستم برای کنکور درس بخونم زیاد نمی تونستم فکرمو مشغول اون بکنم تنها کارم انتظار کشیدن و صبر کردن بود و این انتظار عجب لذتی برای من داشت.توی این مدت که اون مدرسه میرفت و من مشغول درس خواندن برای کنکور بودم خیلی دلم برایش تنگ می شد .کم کم فهمیدم که چه موقع از مدرسه شون تعطیل میشه و میاد به سمت خونشون همین دل خوشی من بود ،موقعی که از درس خوندن خسته میشدم یا دلتنگش میشدم منتظر می موندم تا مدرسه شون تعطیل بشه و بیاد به سمت خونه شون تا منم بتونم از پشت شیشه ساختمون خودمون جوری که دیده نشم و اون نفهمه یه دل سیر نگاهش کنم و باز به امید اینکه یه روزی اون مال من میشه به زندگی و آینده امیدوار میشدم.
گاهی اوقات هم اتفاقی اونو توی شهرک می دیدمش ولی فقط با نگاه هایی که بین ما رد و بدل می شد از کنار هم می گذشتیم نمی دونستم اونم به من علاقه داره یا نه ،و این مسئله برای من خیلی سخت و دشوار بود .
ولی من برای خودم در زندگی هدفی قرار داه بودم اونم این بودکه بعد از قبول شدن در دانشگاه هر جوری هست به معشوقم برسم و به اون بگم که چقدر دوستش دارم و فقط به عشق دیدن او این همه مدت صبر کردم ،این هدف به من امید و آرامشمیداد.
ماه ها گذشت و بلاخره بعد از مدتها لحظه ای که منتظرش بودم یعنی روز کنکورفرا رسید ، با یاری و توکل بر خدا هر چی بلد بودم رو نوشتم، سر جلسه ی امتحان هم مدام فکرم پیش کسی بود که من حتی اسم اونم نمی دونستم ولی او همه چیز من شده بود.
بلاخره هر جور که بود امتحان رو دادم حالا دیگه همه چیز برای دوستی ما فراهم بود، نمی دونستم چیکار کنم از کجا شروع کنم فقط باید هرچه زودتر دست به کار می شدم چون دیگه طاقت نداشتم شوخی نبود انگار حدودایک سال تمام منتظر این لحظه بودم .از فردای اون روز پیگیرش شدم تا آمارشو در بیارم ولی انگار همه چیزبرای من طلسم شده بود هر عصر از ساعت 6 تا 8:30 بعضی وقتها هم تا 9 شب روبروی در ساختمونشونقدم میزدم بعضی وقتها هم می نشستم تا اون فرشته ی نازنین من از خونشون بیاد بیرون و من بتونم باهاش صحبت کنم ولی انگار شانس با من نبود مثلا جوری شده بود که من 2-3 ساعت توی شهرک منتظرش می موندم،در آخر نا امید و خسته می رفتم به سمت خونه و یکدفعه دادشم که بیرون بود می آمد خونه،می گفت همین الان فلانی رو دیدم و منم تا به خودم می جنبیدم دیگه دیر شده بود و اون رفته بود.
گیج شده بودم هر وقت که می دیدمش یا همراه باباش بود یا همراه مامانش داشت می رفت بیرون.روزهای تابستون تند تند می گذشت و نمی تونستم کاری بکنم این مسئله تاثیر بدی در من گذاشته بود چون من هر چیزی رو که می خواستم بدست می آوردم.دیگه اینجاشو نخونده بودم ، فکر می کردم بعد از دادن کنکور دیگه همه چیز خود به خود درست می شه و هیچ عاملی جلودار من نیست.اما انگار چیزی بود که واقعا مانع سر گرفتن این دوستی می شد یک عامل غیر طبیعی ، عاملی که نمی خواست من به مقصود اصلیم برسم متوجه این جریان شده بودم چون همیشه توی بدترین موقعیت ممکن می دیدمش یا سر و وضع من مناسب نبود یا کسی همراه اون بود که نمی شد جلو برم، کم کم افسرده شده بودم ، آخه این چه دنیایه اونی رو که دوست داری نمی تونی بهش برسی.کسایی که حالت منو تجربه کرده باشن می فهمن من چی می گم . توی روزهای سختی که داشتم برای امتحان درس می خواندم و اونم مدرسه میرفت می دیدمش ولی حالا که می خواستمجلو برم و باهاش حرف بزنم یه عامل غیر طبیعی مانعم می شد. حالت نا امیدی و افسردگی در من شدیدتر شده بود شبها خوابشو می دیدم که همانند فرشته ای زیبا در کنار من است، دلم به همین رویاها خوش بود رویاهایی که بلاخره یک روز او در کنار من است.
ولی من هدفم مشخص بود من باید به اون می رسیدم هر جوری که شده.
تابستونی که فکر می کردم خیلی کارها می تونم بکنم به سرعت گذشت و تموم شد.همش حسرت اینو می خوردم که ای کاش همون سال قبل که گهگاهی می دیدمش می بایستی برم جلو و حرف دلم رو بهش بزنم ولی افسوس خوردن فایده ای نداشت ،این رسم روزگار بود و کاریشم نمی شد کرد.
نتایج کنکور اومد و من با یاری خدا قبول شده بودم از این بابت که وضعیتم مشخص شده بود خوشحال بودم ،ولی هیچ چیز به اندازه ی حضور او در زندگیم نمی تونست منو خوشحال کنه.انگار همه چیز دست به دست هم داده بودن تا من به اون نرسم .
در کنار رفتن به دانشگاه در جایی هم مشغول به کار شدم تا یه جورایی از فکر اون بیام بیرون و فراموشش کنم ، اما نمی تونستم اون دیگه جزئی از زندگی من شده بود . پس باید چه کار میکردم...
باورم نمی شد که تا این حد به او وابسته شده باشم،از طرفی هم هر چه که برای رسیدن به او تلاش کرده بودم فایده ای نداشت.تا اینکه یک روز اتفاقی موقعی که داشتم دوروبر شهرک چرخ می زدم،ماشینو نگه داشتم تا یک آهنگ باحال پیدا کنم و گوش بدم توی این فاصله که حواسم به ضبط بود ناگهان متوجه شدم که یک سمند زرد رنگ درست جلوی ماشین من نگه داشت و چیزی رو که اصلا انتظارشو نداشتم دیدم... بله خود خودش بود همون لیلی من ، انگار که از مدرسه تعطیل شده بود و اون سمند زرد رنگ هم به عنوان سرویس اون بود.سریع نگاهی به ساعت کردم 12:15 بود، چون توی ماه رمضون بودیم ساعات تعطیلی مدارس عوض شده بود و فکر کنم 12تعطیل می شدن، دستپاچه شده بودم . کاری نمی تونستم بکنم چون دوستشم همراه اون از سرویس پیاده شد.
ادامه داستان در روزهای آینده نظر یادتان نره
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 3:25  توسط وحید کریمی
|
این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.
توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .
تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .
تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.
از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،
با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...
در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.
وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.
به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .
اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.
ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.
محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.
هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !
اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .
<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>
این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .
باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .
آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!
من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .
محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .
برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .
آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .
مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.
هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:
این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .
بعد نامه یی به من داد و گفت :
این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))
مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .
اما جرات باز کردنش را نداشتم .
خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.
مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .
_ سلام مژگان . . .
خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .
مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .
چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !
مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد
و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .
_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟
در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم
_ س . . . . سلام . . .
_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟
یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .
این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .
حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .
تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .
آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .
وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .
نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !
چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .
مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . .
حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .
داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .
قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .
بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.
ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .
به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .
بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .
اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …
گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .
چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.
اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.
ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 13:0  توسط وحید کریمی
|
آرام ترین انسان یکی از دوستان شیوانا، عارف بزرگ، تاجر مشهوری بود. روزی این تاجر به طور تصادفی تمام اموال خود را از دست داد و ورشکسته شد و از شدت غصه بیمار گشت و در بستر افتاد.
شیوانا به عیادتش رفت و بر بالینش نشست. اما مرد تاجر نمی توانست آرام شود و هر لحظه مضطرب تر و آشفته تر می شد. شیوانا دستی روی شانه دوست بیمارش زد و خطاب به او گفت: دوست داری آرام ترین انسان روی زمین را به تو نشان بدهم که وضعیتش به مراتب از تو بدتر است ولی با همه این ها آرام ترین و شادترین انسان روی زمین نیز هست!؟
دوست شیوانا تبسم تلخی کرد و گفت: مگر کسی می تواند مصیبتی بدتر از این را تجربه کند و باز هم آرام باشد؟ شیوانا سری تکان داد و گفت: آری برخیز تا به تو نشان بدهم.
مرد تاجر را سوار گاری کردند و شیوانا نیز در کنار گاری پای پیاده به حرکت افتاد. یک هفته راه سپردند تا به دهکده دوردستی رسیدند که زلزله یک سال پیش آن را ویران کرده بود. در دهکده زلزله زده، شیوانا سراغ مرد جوانی را گرفت که لقبش آرام ترین انسان روی زمین بود.
وقتی به منزل آرام ترین انسان رسیدند دوست بیمار شیوانا جوانی را دید که درون کلبه ای چوبی ساکن شده است و مشغول نقاشی روی پارچه است. تاجر ورشکسته با تعجب به شیوانا نگریست و در مورد زندگی آرامترین انسان پرسید.
شیوانا او را دعوت به نشستن کرد و در حالی که آرام ترین انسان برای آن ها غذا تهیه می کرد برای تاجر گفت که این مرد جوان، ثروتمندترین مرد این دیار بوده است. اما در اثر زلزله نه تنها همه اموالش را از دست داد بلکه زن و کلیه فرزندان و فامیل هایش را هم از دست داده است. او آرام ترین انسان روی زمین است چون هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد و تمام این اتفاقات ناخوشایند را بخشی از بازی خالق هستی با خودش می داند. او راضی است به هر چه اتفاق افتاده است و ایام زندگی خود را به عالی ترین شکل ممکن سپری می کند. او در حال بازسازی دهکده است و قصد دارد دوباره همه چیز را آباد کند و در تنهایی روی پارچه طرح های آرام بخش را نقاشی می کند و به تمام سرزمین های اطراف می فروشد.
مرد تاجر کمی در زندگی و احوال و کردار و رفتار آرام ترین انسان روی زمین دقیق شد و سپس آهی عمیق از ته دل کشید و گفت: فقط کافی است راضی باشی! آرامش بلافاصله می آید!
در این هنگام آرام ترین انسان روی زمین در آستانه در کلبه ظاهر شد و در حالی که لبخند می زد گفت: فقط رضایت کافی نیست! باید در عین رضایت مدام و لحظه به لحظه ، آتش شوق و دوباره سازی را هم دایم در وجودت شعله ور سازی باید در عین رضایت دائم، جرات داشتن آرزوهای بزرگ را هم در وجود خودت تقویت کنی. تنها در این صورت است که آرامش واقعی بر وجودت حاکم خواهد شد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 14:31  توسط وحید کریمی
|
وقتي پاي پُرپشتي موها به ميان مي آيد، خيلي ها غصههاي شان يادشان مي آيد و نمي دانند از داروهاي عجيب و غريب گرفته تا کاشتن مو و مصرف داروها کدام يک را امتحان کنند، ولي جالب است بدانيد بسياري از عواملي که هر روز با آن سر و کار داريد نيز مي توانند باعث کم پشتي موهاي شما شوند.
محققان مي گويند مصرف 20 نخ سيگار در روز، خطر ريزش مو و طاسي را به طرز چشمگيري افزايش مي دهد. كشيدن سيگار به يك سري از تظاهرات پوستي نيز منجر مي شود از جمله پيري و تيرگي پوست، سفيد شدن مو و.. كه توجه مجامع پزشكي را به خود معطوف كرده است.
سيگار و موهاي کم پشت و خاکستري
شايد دوست داشته باشيد بدانيد چگونه سيگار باعث ريزش موها و کم پشتي آن ها مي شود. اين ها مهم ترين بلاهايي است که سيگار بر سر موها مي آورد:
* سيگار بر مويرگهاي تغذيه كننده ي فوليكول مو اثر مخرب گذاشته و باعث ريزش موها مي شود.
* مواد سمي سيگار به ماده ژنتيکي فوليكول مو آسيب مي رساند و آن را تخريب مي کند.
* سيگار باعث عدم تعادل آنزيمي موثر در بازسازي بافت مو شده و بر روند رشد مو اثر بدي به جا مي گذارد.
* سيگار باعث توليد راديکال هاي آزاد مي شود که اين راديكال هاي آزاد در ايجاد التهاب ناحيه اطراف فوليكول مو موثرند.
* سيگار، فعاليت هورموني را بر هم مي زند و باعث کاهش توليد هورمون استروژن مي شود.
علل ريزش مو و کم پشتي موها
موهاي سر انسان به دو دسته موهاي مقاوم و غير مقاوم تقسيم بندي مي شوند.
موهاي غير مقاوم كه اكثرا در قسمت جلو، فوقاني و مياني سر قرار دارند، به دليل داشتن گيرنده حساس به تستوسترون (هورمون مردانه) تحت تاثير تغييرات اين هورمون قرار مي گيرند، به خصوص بعد از سن بلوغ كه ميزان اين هورمون در خون افزايش مي يابد، عموما ريزش مو آغاز مي گردد.
موهاي مقاوم كه معمولا در پشت و اطراف سر قرار دارند، فاقد اين گيرنده بوده و تحت تاثير هورمون مردانه قرار نمي گيرند. به همين دليل اين موها هيچ وقت نمي ريزند و از آنها در عمل جراحي پيوند مو استفاده مي شود.
علت ريزش و کم پشتي موها در آقايان
ريزش موي سر در آقايان به دو عامل ژنتيك و هورموني بستگي دارد. بيش از 95 درصد موارد علت ريزش موي سر در آقايان هورموني مي باشد و عوامل ديگري نظير شيمي درماني ، راديوتراپي، بيماري هاي خود ايمني و التهابي، اختلالات غده تيروئيد و ... درصد كمي از علت ريزش مو را تشکيل مي دهند.
هورمون مردانه ي تستوسترون باعث ريزش موي سر مي شود.
علت ريزش و کم پشتي موها در خانم ها
در دهه گذشته روش هاي پيوند مو چنان پيشرفت نمودهاند كه قادرند اكثر بيماري هاي ريزش مو در خانم ها را درمان نمايند.
ريزش مو در خانم ها بيشتر تحت تاثير ژنتيك بوده و اختلالات هورموني نيز به اين امر كمك مي كنند. علل خاص ديگري مانند اختلالات هورمون هاي قاعدگي، استرس و هيجانات مي توانند به شدت ريزش مو بيفزايند.
درمان کم پشتي موها
منطقي ترين کار براي درمان اين بيماري، مشاوره با يک متخصص پوست و مو مي باشد. پزشک متخصص با بررسي تاريخچه پزشکي بيمار، معاينه سر و انجام بعضي از آزمايش هاي خوني براي بررسي وضعيت هورمون ها و تشخيص بيماري هاي داخلي که باعث ريزش غير طبيعي مو مي شوند، مي تواند علت دقيق ريزش مو را تشخيص دهد. اگر علت ريزش مو بيماري هاي داخلي مثل ديابت، اختلالات تيروئيد، تخمدان پلي کيستيک ، بيماري هاي خودايمني، کم خوني و... باشد، کنترل دقيق بيماري مي تواند ريزش مو را کنترل کند.
کم پشتي ابروها و 4 راهحل آن
در مواردي كه بيماري سيستميك يا موضعي وجود داشته باشد، فرد بايد تحت درمان مناسب قرار بگيرد و در صورت كنترل مشكل داخلي، با استفاده از جراحي پيوند ابرو ، امكان ترميم وجود دارد.
در مواردي كه علت ريزش ابرو، بيماري هاي روان پزشكي از جمله تريكوتيلومانيا(عادت به کندن موها) باشد، فرد بايد تحت درمان مناسب قرار بگيرد، زيرا در صورت عمل جراحي يا مصرف دارو، كندن مجدد آن امكان دارد.
در صورتي كه علت ريزش ابرو، اسكار جراحي، تروما (مثل تصادف يا زخم) يا سوختگي باشد، با استفاده از جراحي پيوند ابرو قابل ترميم مي باشد.
بعضي پزشكان از ماينوكسيديل ((Minoxidil موضعي در درمان ريزش ابرو استفاده مي كنند كه در مواردي مي تواند مفيد باشد.
آیا در تمام طول روز احساس خواب آلودگی می کنید؟ همیشه در حال خمیازه کشیدن هستید؟ گیج و بی حوصله اید؟ خوب شاید واقعاً به اندازه ی کافی نمی خوابید! استراحت کافی یکی از ضروریات زندگیست. حتی یک شب خواب ناقص، واکنش هایتان را کند کرده و عملکرد ذهنیتان را با اختلال مواجه می سازد. محرومیت از خواب کافی بر روی سیستم ایمنی بدن تاثیر منفی گذاشته و به عنوان یکی از عوامل ایجاد بسیاری از بیماری های جدی و خطرناک به شمار می رود. اگر می خواهید به راحتی میزان خواب مورد نیاز بدن خود را محاسبه نمایید، مطالب ذیل را مطالعه فرمایید.
مراحل
1- ساعت معینی را برای بیدار شدن از خواب مشخص نمایید و زنگ ساعت را روی آن تنظیم کنید. می توانید مدتی قبل از ساعت مورد نظر بیدار شده و به تدریج از جای خود بلند شوید.
2- از مصرف الکل، کافئین، سیگار، و سایر داروهایی که سبب ایجاد بی خوابی می شوند پرهیز نمایید. اگر داروی خاصی مصرف می کنید برای قطع آن حتماً با پزشک خود مشورت نمایید.
3- هر شب هر زمان که احساس خستگی و خواب آلودگی به شما دست داد، به رختخواب بروید. اگر احساس کردید که به سرعت خوابتان نمی برد، بلند شوید و کتاب بخوانید و یا کاری که نیاز به فعالیت فیزیکی کم و فعالیت چشمی بالا دارد را انجام دهید تا چشمانتان کم کم خسته شوند. در ابتدا این امکان وجود دارد که صبح ها زودتر از زمان مقرر بیدار شوید، اما بدن شما ظرف چند روز خودش را با شرایط جدید وقف می دهد.
4- سعی کنید در طول روز نخوابید. البته یک چرت کوچک در حد 10 تا 15 دقیقه بلامانع است. همانطور که می دانید چرخه ی یک خواب کامل و عمیق 90 دقیقه به طول می انجامد، بنابراین هر چقدر در طول روز استراحت نکنید، شب ها بهتر به خواب می روید.
5- مراحل فوق را برای دو هفته بصورت مکرر انجام دهید. پس از دو هفته بدن به شرایط جدید عادت می کند و شما به صورت خودکار صبح ها به عنوان مثال ساعت 7 بیدار می شود. هرچقدر که بدن شما به خواب بیشتری نیاز داشته باشد، ناخودآگاه مجبور می شوید که شب ها زودتر برای خوابیدن آماده شوید.
6- برای جبران میزان خواب، زمان به خواب رفتن را تعدیل کنید.
سایر متدها
1- از مصرف موادی که باعث ایجاد بیخوابی میشوند و پیشتر در گزینه 2 روش بالا به آنها اشاره کردیم، خودداری نمایید.
2- شب موقعی بخوابید که تا صبح چیزی در حدود 7 تا 9 ساعت وقت برای خوابیدن داشته باشید. اگر از شنبه تا پنج شنبه کار می کنید، تمرین خود را از جمعه شب شروع کنید.
3- این کار را ادامه دهید و شب های بعد هم تقریباً همان ساعتی که جمعه شب به رختخواب رفتید، بخوابید تا بتوانید 7-9 ساعت استراحت داشته باشید.
4- پنج شنبه هفته ی بعد از ساعت زنگ دار برای بیدار شدن استفاده نکنید و به خودتان اجازه دهید هرچقدر که می خواهید بخوابید. با این کار به راحتی متوجه می شوید که به چه میزان خواب نیاز دارید. اگر به اندازه ی کافی خوابیده باشید، جمعه صبح پس از همان 7-9 ساعت از خواب بیدار می شوید و کاملاً سرحال هستید؛ اما اگر میزان خوابتان کافی نباشد ممکن است طبق عادت همیشگی دقیقاً راس همان ساعت از خواب بلند شوید، اما احساس خستگی می کنید. بهتر است که زنگ ساعت را قطع کنید تا اگر بطور موقتی از خواب بیدار شدید، مجدداً به خواب بروید.
5- این کار را 2 تا 3 هفته بطور مداوم تکرار کنید . اگر احساس کردید که صبح روز جمعه به سختی از خواب بیدار می شوید، بدانید که نیاز به خواب بیشتری دارید. اما اگر سر موقع همیشگی از خواب بیدار شدید و در طول روز هم شاداب و سرحال بودید، می توانید مطمئن باشید که به اندازه ی کافی استراحت می کنید.
6- باید توجه داشت که دهها هزار متغیر مختلف وجود دارند که می توانند برروی میزان خواب شما تاثیر بگذارند و تنها در طول یک بازه ی زمانی طولانی است که می توانید تشخص صحیحی از میزان خواب مورد نیاز بدن خود داشته باشید.
نکات
اگر بصورت مکرر از تنباکو، و یا الکل استفاده می کنید، طبیعی است که وقتی مصرف آنها را قطع می نمایید، مشکلاتی در زمینه ی خوابیدن برایتان بوجود می آید. بنابراین باید خیلی قبل از اینکه تصمیم به محاسبه ی میزان خواب مورد نیاز بدن خود بگیرید، مصرف این مواد را قطع کنید تا بدنتان به شرایط جدید عادت کند.
سن افراد در میزان خواب آنها تاثیر می گذارد. البته فاکتورهای زیادی هستند که در این امر دخیل می باشند، اما دانشمندان بر این باورند که هرچقدر سن افراد بالاتر می رود (تا 60 سالگی) به میزان خواب کمتری نیاز پیدا می کنند. در این میان نوزادان به 16 ساعت خواب، نوجوانان 9 ساعت و بزرگسالان 6-8 ساعت خواب نیاز داند.
اگر زیاد بی خوابی کشیده باشید، شب های بعد به میزان خواب بیشتری نیاز پیدا می کنید.
میزان خواب خانم ها در زمان بارداری افزایش پیدا می کند.
پژوهشگران هنوز توجیه موثقی دال بر میزان قطعی خواب هر انسان پیدا نکرده اند؛ برخی همان عدد قدیمی 8 ساعت را پیشنهاد می دهند و عده ای دیگر هم می گویند این رقم متفاوت است و ممکن است برخی به 3 ساعت خواب در طول شبانه روز و عده ای دیگر بیش از 12 ساعت خواب نیاز داشته باشند.
اگر در خوابیدن مشکل دارید، خرناس می کشید، و در خواب بیش از اندازه تحرک دارید، این امکان وجود دارد که مبتلا به یکی از اختلالات خوابیدن باشید. در این صورت باید به پزشک مراجعه نمایید.
به خاطر داشته باشید که چرخه ی یک خواب کامل حداقل 90 دقیقه است. پس میزان خواب خود را به بازه های 90 دقیقه ای تقسیم کنید تا وسط این 90 دقیقه از خواب بیدار نشوید. در اینصورت همیشه سرحال هستید و احساس گیجی و خواب آلودگی نمی کنید.
هشدارها
کمبود خواب خطرناک است.
زیاد خوابیدن هم مثل کم خوابی مضر است.
کم خوابی تاثیرات منفی مصرف الکل در بدن را افزایش می دهد، بنابراین فرد خسته ای که الکل هم مصرف می کند خیلی بیشتر در معرض آسیب های جسمانی قرار می گیرد.
در تصادفات بین شهری "خواب آلودگی" بالاترین آمار علل تصادفات رانندگی را به خود اختصاص می دهد.
موقع خواب تلویزیون نگاه نکنید. تماشای تلویزیون عملکرد مغز را افزایش داده و سبب می شود که فرد دیرتر به خواب رود.
بدون تجویز پزشک داروهای خواب آور استفاده نکنید. مصرف و یا قطع مصرف برخی از داروها مشکلات فراوانی از جمله بیخوابی را در پی دارند
بیاشتهایی نشانه چیست؟ اگر مثل بیشتر مردم هستید، از بین رفتن اشتها فرصت خوبی برای کاهش وزنتان است. اما اگر بیاشتهایی به جای چند روز چند هفته طول بکشد و به طور عادی باعث آب رفتن شما شود، این بیاشتهایی علت خاصی دارد. کم خوراکی یا بیاشتهایی علامت شایعی است که میتواند علل مختلفی داشته باشد که بسیاری از آنها اهمیت چندانی ندارند. تقریباً تمام عفونتها میتوانند باعث بیاشتهایی شوند. مثلاً ویروس سرماخوردگی یا آنفولانزا ممکن است عامل آن باشد. یا علل جدیتر مثل سل، کمکاری غده تیروئید، بیماریهای قلبی یا ریوی، یا گرفتاریهای کبدی. متأسفانه یکی از شایعترین علائم اخطاردهنده اولیه سرطان بیاشتهایی است که معمولاً با تغییر در حساسیت به مزهها همراه است. بیاشتهایی، مقاومت بدن در برابر خوردن هر چیزی است که به فرایند بهبود کمک کند. با این همه بیماری تنها علت کاهش اشتها نیست. گاهی چیزی که به دلیل خاصی خوردهاید، مثل یک دارو، میتواند عامل آن باشد. آنتیبیوتیکهایی مثل اریترومایسین جوانههای چشایی را غیرفعال کرده و باعث کندی حرکت غذا در روده شده و احساس پری بعد از خوردن غذا را طولانی میکنند. تمام آمفتامینها -که برای کاهش وزن تجویز میشوند- احساس گرسنگی را از بین میبرند. داروهای مسکن و ضد التهاب مفصل میتوانند معده را تحریک کرده و باعث تهوع و برگرداندن غذا شوند. دیژیتالیس (که یک داروی قلبی است) و داروهای مدر (که باعث دفع آب شده و فشار خون را پایین میآورند) نیز میل به غذا خوردن را کم میکنند. گاهی چیزی غیرخوراکی مشکل ساز شده است. کمبودهای کلی تغذیهای میتوانند نیروی حیاتی یک اشتهای طبیعی را تضعیف کنند. مخصوصاً اشخاص مسن ممکن است گرفتار کمبود روی در رژیم غذایی باشند که میتواند جوانههای چشایی را از بین ببرد. خود پیری بر روی اشتها تأثیر میگذارد. در اشخاص مسن، سازوکار بدن آهسته میگردد، وزن ماهیچهها کم میشود و ضعف جسمانی مانع فعالیت است. در رأس آنها، کاهش احساس چشایی و ترشحات معدی قرار دارد که همه باعث بیاشتهایی میشوند. گاهی نیز اتفاقی در زندگی بر اشتها تأثیر میگذارد. اگر اخیراً یک برنامه ورزشی را شروع کردهاید، ممکن است دچار بیاشتهایی شوید تا بدن خود را با نیازهای جدید تطبیق دهد. به طور کلی، سلامت روانی نقش مهمی در اشتهای شما دارد، در هنگام گرفتاری طولانی، تنش روانی میتواند شما را به پرخوری بکشاند. ولی فشارهای کوتاه مدت معمولاً اشتها را از بین میبرند. افسردگی نیز در برخی افراد باعث بیاشتهایی میشود. بیاشتهایی عصبی اختلالی است که در افراد مبتلا - معمولاً دختران جوان - تقریباً باعث ترک کامل غذاخوردن میشود. بیماری وسوسه غذا خوردن دارند، ولی از ترس چاق شدن چیزی نمیخورند. برای آنها نخوردن از به اندازه خوردن راحتتر است.
درمان بیاشتهایی کمی بیاشتهایی جای نگرانی ندارد. اما اگر آخرین باری را که از غذا خوردن لذت بردهاید به یاد ندارید، باید سعی کنید. عادت عادی خوردن را باز به دست آورید. در اینجا مواردی را که باید به آن توجه کنید گفته میشود.
به اندازه بخورید. اشتهای طبیعی دقیقاً چگونه است؟ اشتهای طبیعی خوردن به اندازهای است که وزن بدن را طبیعی نگاه میدارد. اگر اشتهای طبیعی دارید، باید انواعی از غذاها را بخورید. اشتهای زیاد به خوردن فقط گوشت، اشتهای طبیعی نیست. اگر مرتباً خود را وادار به خوردن میکنید، این هم علامت خوبی نیست. ویتامین بخورید. خوردن روزانه مکمل مولتیویتامین و کانیها به باز شدن اشتهای کاهش یافته کمک میکند و اگر کم خوردن شما باعث سوء تغذیه شده است، مواد غذایی اضافی آسیبی به شما نمیرساند. گاهی افراد مسنتر با خوردن روی کمی اشتهای خود را باز مییابند. درباره لزوم خوردن روی با پزشک مشورت کنید. داروهایتان را کنترل کنید. درباره احتمال اینکه داروهای مصرفیتان یا مقدار آنها باعث بیاشتهایی شده باشد سؤال کنید. پزشک ممکن است دارو را با داروهای دیگری که اشتها را از بین نمیبرند عوض کند. هر چه را که دوست دارید بخورید. اگر غذاخوردن لذت خود را از دست داده است، برنامه غذایی خود را عوض کنید. ببینید کدام غذاها برایتان اشتهاآور است و از آنها بخورید. اگر فقط بستنی دوست دارید، هر قدر که میخواهید بخورید. ما رژیم غذایی ناسالمی را توصیه نمیکنیم، اما اگر بستنی تنها راه رساندن کالری مورد نیاز به بدن است، هر قدر که میخواهید بخورید. هدف بالا بردن ضریب اشتهاست. حجم غذا را کم کنید. غذا را با حجم کم و دفعات بیشتر بخورید. معده شما غذای کمتر را بهتر میپذیرد. آب زیاد بخورید. اگر برنامه ورزشی تازهای شروع کردهاید، مهمترین نیاز شما آب است. کم آبی بدن میتواند بیاشتهایی ایجاد کند. پیش از شروع تمرین و بلافاصله بعد از آن یک لیوان آب بنوشید. به علاوه هر روز شش تا هشت لیوان آب بخورید. اگر بعد از دو هفته اشتهای خود را بازنیافتید، برای معاینه کلی پیش پزشک خود بروید. قبل از درمان باید اختلالات جسمانی تشخیص داده شود. شاید فقط به یک دوره درمان با آنتیبیوتیک برای از بین بردن یک عفونت خفیف نیاز داشته باشید. سلامت روانی خود را بیازمایید. اگر افسرده هستید، داروهای ضد افسردگی تجویز شده توسط پزشک اشتهای شما را بر میگرداند. با بازگشت سلامت روانی اشتهای شما نیز بازمیگردد. از متخصص کمک بگیرید. بیاشتهایی عصبی معمولاً به درمان خانگی جواب نمیدهد و افراد مبتلا به آن باید در بیمارستان بستری شوند. معالجه آن مشکل است و نیاز به درمان شدید روان شناختی و تغذیهای دارد. ممکن است تغذیه اجباری از طریق تزریق درون سیاهرگی یا لوله معدی لازم شود. منبع: سیمرغ
محققان دانشگاه واشنگتن دریافتند، با وجود داشتن یک رژیم غذایی مناسب و ورزش در طول هفته باز هم تعطیلات آخر هفته باعث افزایش وزن حدود 5 کیلوگرم در سال میشود.
بر اساس این گزارش که در مجله web MD منتشر شده است، به دلیل آنکه بعد از آخرین روز کاری هفته، افراد ناخودآگاه میل به استراحت آورده و ثبات غذایی و نرمش را که در طول هفته داشته فراموش میکنند.
این محققان 10 روش زیر را برای جلوگیری از افزایش وزن در آخر هفته توصیه میکنند:
1- هر روز خود را وزن کنید حداقل اینکه در روزهای آخر هفته حتماً حساب وزن خود را داشته باشید چرا که این کار باعث میشود از حد خود تجاور نکنید.
2- تعادل و سالم خوردن را در آخر هفته حفظ کنید شما احتمالا در تعطیلات آخر هفته فرصت بیشتری دارید پس روی به خوردن تنقلات میآورید که این خود باعث افزایش وزن میشود پس بهتر است به سمت سبزیجات و میوهجات روی آورید.
3- از قبل برای خوردن برنامه ریزی کنید به عنوان مثال اگر به یک مهمانی شبانه دعوت شدهاید سعی کنید تا از صبح کمتر غذا بخورید و بیشتر فعالیت کنید.
4- مواظب مقدار غذایی که می خورید باشید سعی کنید غذای خود را به قسمتهای کوچکتر تقسیم کنید و آنها را بشمارید این کمک میکند تا از حد تجاور نکنید.
5- کارهای فیزیکی انجام دهید بجای اینکه وقت خود را روی مبل و جلوی تلویزیون بگذرانید سعی کنید کارهای فیزیکی انجام دهید مثلاً اتاق را تمیز کنید یا به خرید بروید البته نه با ماشین.
6- در هنگام گرسنگی به رستوران نروید هیچ وقت هنگامی که خیلی گرسنه هستید وارد رستوران نشوید چرا که در این صورت شما صدها کالری اضافه فقط از پیش غذا مصرف میکنید. پس بهتر است که ابتدا خوب منو را نگاه کرده و سپس سبزیجات و سوپ سفارش دهید.
7- صبحانه کامل بخورید شما در آخر هفته وقت کافی برای خوردن صبحانه دارید پس از آن استفاده کنید (یک یا دو تخممرغ با نان و میوه)
8- به داشتن هیکل مناسب فکر کنید همیشه این هدف را در ذهنتان مرور کنید و وقتی دید و بازدید میروید به روابط و افراد توجه کنید نه به خوردنیها.
9- حواستان به نوشیدنی ها باشد زیرا کالریهای نوشیدنیهای قندی و ماءالشعیر به سرعت جذب میشود.
10- سعی کنید بیشتر در خانه غذا بخورید چرا که هنگامی که بیرون از خانه غذا می خورید کنترل کردن آن کار سختی است. تحقیقات نشان داده که آنهایی که 13 بار در ماه بیرون از خانه غذا میخورند 32 درصد بیشتر کالری جذب میکنند.
برخی از آقایون واقعاً کم لطف و بی اعتنا هستند. خانمها به شدت نیازمند تشکر و قدردانی بوده و تمایل دارند که طرف مقابل همواره و در همه حال علاقه و محبت خود را به آنها ابراز کند. خانمها به کسی احتیاج دارند که بتوانند از نظر روحی با او ارتباط برقرار کنند. آنها کسی را می خواهند که بتوانند با تمام وجود به او اعتماد کنند؛ به دنبال یافتن مردی هستند که بتوانند با او آزادانه در مورد مشکلات خود صحبت کنند و آمال و آرزوهای آتی خود را مطرح نمایند. اصولاً خانمها موجودات عجیب و مرموزی هستند، اما اگر فقط بخواهید و بتوانید صادقانه نقش یک شریک و همدم عاشق را بازی کنید آنها هم با اخلاص تمام معنای عشق حقیقی را به شما نشان خواهند داد. اگر در پی بدست آوردن عشق حقیقی خود هستید، باید با رفتار و گفتار خود به او اثبات کنید که صمیمانه دوستش می دارید.
مراحل
1- مهربان باشید و در تمام شرایط با او اظهار همدردی کرده و درکش کنید. خانمها عاشق مردهایی هستند که دلسوز و مهربان بوده و قلباً برایشان ارزش و اهمیت قائل باشند. یک خانم تمایل دارد عبارت "چه مرد خوبی!" را دائماً در مورد کسی که با او وارد رابطه شده است، تکرار کند. او دوست دارد که شوهرش هرچند وقت یکبار به او بگوید که تا چه حد برایش مهم است و این امر را در رفتارهایش نیز به او ثابت کند! بی دلیل به او گل، کادو، و کارت هدیه بدهید، به او زنگ بزنید، و یا زمانیکه خانه نیست روی منشی تلفنی پیامی عاشقانه برایش بگذارید!!! به هر حال هر کار کوچکی که فکرش را می کنید انجام دهید تا او متوجه شود که شما برایش اهمیت قائل هستید.
2- به او کادوهایی با فکر قبلی هدیه بدهید. خانم ها عاشق این هستند که طرف مقابل آنها را سورپرایز کند. این هدایا لازم نیست که حتماً گرانقیمت باشند تا او را خوشحال کنند، بلکه فقط کافیست این کار را از صمیم قلب خود انجام دهید. ارزش یک هدیه هیچ ربطی به قیمت آن ندارد بلکه فکری که ورای آن بوده و دلیل خریداری است که آنرا ارزشمند می کند. این هدیه های گاه و بی گاه به خانم نشان می دهد که تنها کسی است که شما در ذهن خود به او فکر می کنید و برایش ارزش و اهمیت قائل هستید.
3- لازم نیست حتماً منتظر رسیدن تولد و یا روز خاص دیگری باشید. بی هیچ دلیل خاصی برایش گل و جواهرات خریداری کنید. حتی اگر در کنار هم نیستید، می توانید از قبل هدیه ی مورد نظر را سفارش دهید تا دقیقاً آنرا در همان تاریخ خاصی که در نظر دارید برایتان ارسال نمایند. بهتر است که بیشتر بر روی جواهرات هزینه کنید، تنها یک جفت گوشواره ساده شادی عمیقی را در قلب او ایجاد می کند. از جمله سایر موارد هم می توان به یک شاخه از گلی که او دوست می دارد و یا یک دست لباس زیبا اشاره کرد. برخی از آقایون تصور می کنند که باید حتماً پولدار باشند تا بتوانند این کارها را انجام دهند، اما اینچنین نیست، تنها کافی است که کمی بیشتر فکر خود را به کار بیندازید. اگر خانمتان شاغل است می توانید یکی از روزهای سال که برایش اهمیت خاصی دارد، هدیه هایتان را به دفتر کارش ارسال نمایید و او را بیش از پیش هیجان زده کنید. با این کار نه تنها او احساس غرور می کند بلکه اطرافیانش هم متوجه می شوند که چقدر خوب با او برخورد شده و نازپرورده بار آمده و این مطلب برای خانم از اهمیت بالایی برخوردار می باشد.
4- هیچ موقع روز تولد، سال نو، ولنتاین، روز مادر و ... را فراموش نکنید. همه دوستانش در این روز هدایای کوچک محبت آمیزی را دریافت می کنند. خانم ها همسر خود را در این موارد با دیگران مقایسه می کنند تا ببینند او تا چه حد به آنها اهمیت می دهد. اگر می خواهید همچنان شاهزاده ی رویاهای همسرتان باقی بمانید بهتر است هدیه ی ویژه ای را برای او در نظر بگیرید. به هر حال یک چیز کوچک هم خیلی بهتر از هیچ چیز است.
5- مودب باشید و از او تمجید کنید. خانم ها دوست دارند شما از واژه های "لطفاً" ، "ببخشید"، "قول می دهم" و "متشکرم" استفاده نمایید. از او بپرسید که روز خود را چگونه گذرانده؛ به او بگویید که زیبا، قشنگ، و با نمک است، و چه چشم های زیبا و نافذی دارد. به او بگویید که برایتان فوق العاده ترین فرد دنیاست. از او به خاطر تمام کارهایی که برایتان انجام می دهد تشکر کنید. علاوه بر این به او بگویید که جز جنبه ی فیزیکی و جسمانی خصوصیات پیچیده ی زیادی در وجودش نهفته است که کشف همه ی آنها مدت زیادی به طول می انجامد.
6- شنونده خوبی باشید. برای افکار و عقاید او ارزش قائل باشید. نقاط قوت و افکار ناب او را تشخیص دهید. حتی اگر در برخی از موارد با او هم عقیده نیستید، نکات مثبتی را در نظریاتش پیدا کرده و به او یادآوری کنید. این مسئله ضروری است که او احساس کند در مقابل شما یک انسان کامل است. هیچ موقع او را خرد نکنید حتی به شوخی! مسئله ای منحصر بفردی که تا کنون هیچ کس به او نگفته است را پیدا کرده و به خاطر آن ستایشش کنید.
7- هنگامیکه در جایی هستید که نمی توانید آشکارا ابراز علاقه کنید، به او نگاه کرده و لبخند گرمی نثارش کنید. دست هایش را همیشه در دست بگیرید و تا آنجاییکه می توانید نزدیکش باشید. زمانیکه افراد دیگری هم اطراف شما هستند، می توانید بوسه ای بر پیشانی و یا دستش بزنید تا هم در انظار از او قدردانی کرده باشید و هم به نوعی عشق و محبت خود را به او ابراز نموده باشید. مثل یک نجیب زاده با او برخورد کنید. همیشه درها را برایش باز کنید، شاید بعضی ها بگویند که این کارها قدیمی شده است، اما این امر نشانی از احترام است و ادب و احترام هم چیزی نیست که رنگ کهنگی به خود بگیرد. این امر به عنوان نوعی نزاکت عمومی قلمداد می شود. لازم به ذکر است که این کار را نباید فقط به مجامع عمومی محدود کنید. در مواقعی که خودتان دو نفر هم هستید، همیشه اجازه دهید او اول وارد شود، چرا که او یک "خانم" است. در خرید خانه به او کمک کنید. در خرید لباس همراهی اش کنید، این کار سبب می شود یک ایده از لباس هایی که او دوست دارد هم بگیرید. مطمئن باشید که این تجربه بعدها به شما کمک خواهد کرد.
8- سعی کنید به بهترین نحو با او صحبت کنید. به حرف هایش گوش دهید، منظورش را درک کنید، در حین مکالمه با او ارتباط چشمی برقرار کنید تا متوجه شود که کل توجهتان را به او معطوف کرده اید. به او اظهار علاقه کنید و خودتان را مشتاق نشان دهید. از سوی دیگر برخورد بازی با او داشته باشید. اعتقادات، نظریات، و برنامه ریزی های خود را با او در میان بگذارید، می توانید او را از کلیه ی مشکلات و مسائل خود با خبر کنید. وقتیکه او مشکلات خود را با شما در میان می گذارد، سعی کنید تا آنجا که می توانید صحبت هایش را قطع نکنید، نظریات مختلف در مورد راه حل های مختلف را با او در میان بگذارید، اما اگر خودش مسیر دیگری را انتخاب کرد ایرادی به او نگیرید و باز هم او را همراهی کنید.
9- در مورد او با دوستانتان خودتان و دوستان خودش با افتخار صحبت کنید و نشان دهید از اینکه با او هستید به خود می بالید. این کار به ویژه زمانیکه ارتباط در حال پیشروی به سمت جلوست اهمیت بیشتری پیدا می کند. او نیاز دارد که بداند شما دوستش می دارید و دوستان و اطرافیان نیز از این امر مطلع گردند.
10- زمانیکه در حال تعریف و تمجید از او هستید مستقیماً به چشم هایش نگاه کنید.
11- رویدادهای خاص مانند تولد، سالگردهای مهم، روز عشاق، و غیره را به خاطر داشته باشید و در عین حال توجه داشته باشید که شما باید در تمام روزهای سال علاقه خود را به او ابراز کنید و این روزها به عنوان سمبلی هستند که شما علاقه و توجه خود را بیش از پیش به او نشان خواهید داد.
12- لبخند بزنید و احترام او را نگه دارید.
13- به یاد داشته باشید: کار مهم است اما او هم به اندازه کار مهم است. هیچ موقع به دلیل مشغله ی کاری اولویتهای او را لغو نکنید. همچنین در کارهای خانه به او کمک کنید، اگر می بینید کاری باید تمام شود، بدون اینکه انتظار داشته باشید خانم آنرا انجام دهد، خودتان انجامش دهید.
14- از نظر جنسی او را تامین کنید. هر زمان که شرایط را مناسب دیدید، او را از احساسات خود با خبر نمایید؛ اما زمانیکه خانم می گوید تمایل دارد تا وقت با کیفیت تر و خاص تری را در کنار شما بگذراند تصور نکنید که منظورش تختخواب است! معمولاً منظورش این است که مدت زمانی را دو نفره با هم بگذرانید، حال چه یک فیلم تماشا کنید چه با اتومبیل در سطح شهر چرخ بزنید.
15- به او بگویید که زیباست. "خوشگل" بودن و "جذاب" بودن جایگاههای خاص خود را دارند اما زیبایی مقوله ای است که مستقیماً روی قلب می نشیند. البته بعضی وقت ها همسرتان ممکن است واقعاً خوشگل و جذاب شود پس تعلل نکنید و به او بگویید. نکته ی قابل توجه در این زمینه این است که نباید بیش از اندازه به او بگویید که با نمک و ملوس است! به هر حال او یک خانم است نه یک کودک خردسال. دقت کنید و ببینید که کدام قسمت از ضمیر او نیاز به تقویت بیشتری دارد و روی همان منطقه تمرکز کنید.
16- به جای اینکه دائماً در مورد ظاهر او صحبت کنید کمی هم به باطنش علاقه نشان دهید. سعی کنید گاه و بی گاه به خصوصیاتی که در اعماق وجودش نهفته است، بپردازید. ببینید از چه استعدادهای خاصی برخوردار است. خلاق است یا شوخ و خوش مشرب؟ در مورد طرز فکرش پیرامون زندگی سوال کنید، آیا با او موافق هستید؟ به او بگویید که چه احساسی دارید؛ خانم ها حس مهم تلقی شدن را دوست می دارند.
17- اگر کاری انجام داده اید که موجبات ناراحتی او فراهم آمده است، پیش از شروع هرگونه بحثی، عذرخواهی کنید. بعداً می توانید در مورد کاری که انجام داده اید توضیح داده و دلایل خود را بیان نمایید. به آرامی صحبت کنید و حرفهای خود را کاملاً صادقانه بیان نماید. خانم ها در تشخیص صداقت مهارت خاصی دارند. زمانیکه یک چنین برخوردی را از جانب شما مشاهده کنند، از دعوا صرفنظر کرده و موضوع را به طور کلی فراموش می کند.
18- باید علاقه او به تفریحاتی که ممکن است شما در آنها شرکت نداشته باشید را بپذیرید.
19- او را با یک وعده شام رمانتیک، ماساژ در جکوزی های آب گرم، و یا قرار ملاقات آخر هفته در پاتوق مورد علاقه غافلگیر کنید. تمام برنامه ریزی ها را خودتان انجام دهید و فقط او را با خودتان ببرید. همیشه همه ی تصمیم گیری ها را به عهده ی او نگذارید.
20- نسبت به دوستان، همکاران و اطرافیان مذکر او بدون هیچ دلیل خاصی حسادت نورزید؛ چراکه مطمئن باشید او تمام مدت در مورد شما صحبت می کند. آنها می دانند که شما او را تصاحب کرده اید.
21- با دوستان، همکاران، و خانواده خود در مورد او صحبت کنید و به آنها بگویید که خانمتان چقدر دوست داشتنی است. این امر سبب می شود که او احساس خوبی پیدا کند حتی اگر این کار را در مقابل خودش هم انجام ندهید او خودش متوجه می شود؛ خانها در این زمینه قدرت درک بالایی دارند. همچنین صحبت کردن به این قشنگی باعث می شود که شما زودتر یکدیگر را ملاقات کنید و از این ملاقاتها فقط اخبار خوش به گوش خواهد رسید.
22- همیشه مطمئن شوید که او را عزیز و خاص می شمارید. چراکه وقتی شما تنهای تنها هستید و هیچ تکیه گاهی ندارید، تنها اوست که در کنارتان می ایستد.
23- به خاطر داشته باشید که او یک "زن" است و ممکن است افکارش در مورد چیزهایی که می خواهد هر روز تغییر پیدا کند. به خاطر این مسئله از دست او عصبانی نشوید. اصلاً به خاطر این مسئله باید عاشق او شوید چراکه او خانم است این مسئله در مورد خانم ها کاملاً طبیعی است.
24- از تعریف و تمجید دست برندارید. شما نمیتوانید در ابتدای رابطه خودتان را مرد رویاهای او جا بزنید اما همین که ارتباط شما شکل گرفت دست از خوشرویی و جنتلمن بازی بردارید و بی توجه شوید! این کار درستی نیست و احساسات بدی را در خانم ایجاد می کند چراکه او با این کار احساس میکند خودش کاری را نادرست انجام داده که شما احساس قبلی خود را نسبت به او از دست داده اید. همچنین این امکان نیز وجود دارد که با خوش بگوید که چقدر حماقت به خرج داده که شما را از روز اول همانطوری که بوده اید، نشناخته است. اگر می خواهید علاقه اش نسبت به ما همیشه همچنان پابرجا بماند، باید همیشه همانطور که روز اول خودتان را نشان داده اید، باقی بمانید. گذشت زمان مهم نیست، و مهم نیست که چقدر شما با او احساس راحتی می کنید، خانم ها به مردانی گرایش پیدا می کنند که توانایی آنرا داشته باشند که برای تمام طول عمر خود عاشق باقی بمانند. بنابراین خودتان را بی علاقه نشان ندهید و کاری نکنید احساس کند شما مطمئن هستید که او را برای همیشه در اختیار دارید.
25- فضا را رمانتیک کرده و با او عشقبازی کنید. به هر حال این وظیفه ی مرد است که یک چنین کاری را انجام دهد. نظر او را به سمت خود جلب کنید. باید در ارتباط قدری عشق و فضای رمانتیک هم وجود داشت باشد. نه هر روز اما هر چند وقت یکبار لازم است. همه کارها و برنامه ریزی ها را خودتان را انجام دهید. خانم ها دوست دارند که شما آنها را جایی دعوت کنید. انتظار نداشته باشید که پس از آن اتفاق خاصی بیفتد. به هر حال اگر شیوه ی صحیح بازی را یاد بگیرید 9 بار اول که شما شروع کننده باشید، بار دهم خانم خودش این کار را انجام خواهد داد. توجه داشته باشید که اگر سالگرد خاصی است که شما باید یک برنامه ایده آل ترتیب دهید. بدانید که هزینه ای که شما برای انتخاب یک هدیه انتخاب می کنید او را خوشحال نخواهد کرد. بلکه احساسی که در آن هدیه وجود دارد او را خرسند می کند. یک کارت با دست نوشته های خودتان، به همراه یک شاخه گل رز و جعبه ای که در آن پر از شکلات های مورد علاقه اوست بیش از هر چیز دیگری خوشحالش می کند. اگر می خواهید قدری بیشتر خرج کنید فکر نمی کنم یک گردنبد و یا یک جفت گوشواره هزینه ای بیش از 100 هزار تومان در بر داشته باشد. این نشان می دهد که شما چقدر برایش اهمیت قائل هستید و واقعاً ارزش زیادی برایتان دارد. هیچ گاه از او نپرسید که دوست دارد چه هدیه ای برایش بخرید. خانم ها عاشق هدیه گرفتن هستند حتی می توانید یک چیز دست ساز به او بدهید تا او هم تا آخر عمرش آن را فراموش نکند.
26- اگر می خواهید در هنگام ارتباط جنسی بیشترین لذت را ببرید، تمام مراحل را در نظر گرفته و پله پله جلو بروید. اگر می بیند که خانم حرفی نمی زند به خاطر این است که احساس می کند این چیزی است که شما می خواهید. حتی اگر قبلاً هم این کار را انجام داده اید، باز هم برای رسیدن به نقطه ی مورد نظر کلیه گامهای نخستین را انجام دهید و هرگز فراموش نکنید که او عاشق پیشنوازی است.
27- به هر حال به خاطر داشته باشید که زن ها موجودات حساسی هستند. حتی سرسخت ترین خانم ها در تمنای عشق و دلداگی است. فکر کنید و احساسات خود را به طرق مختلف بروز دهید. هیچ چیز مثل یک نوشته عاشقانه کار نمی کند. مرد باشید! خانم ها دوست دارند که احساس کنید شما آنها را می خواهید و از بودن با آنها لذت می برید.
28- هنگام مشاجره و دعوا فکر نکنید که اگر حرف آخر را شما بزنید، برنده می شوید. این کار سبب می شود که شما یک فرد کم اطلاع و خودخواه جلوه کنید. خیلی آرام دلیل کارتان را توضیح دهید و به او زمان بدهید تا پاسخ دهد. بی حرمتی نکنید که به طور اتوماتیک بازنده میدان خواهید بود.
29- برنامه که ریخته اید را بدون هیچ دلیل قانع کنده ای برهم نزنید. در صورتی هم که مشکلی پیش آمد و مجبور بودید برنامه ای را به هم بزنید حتماً با او تماس بگیرید و به یک پیامک کوتاه اکتفا نکنید.
30- همیشه از او حمایت کنید و مطمئن شوید که کلیه ی نیازهایش برآورده می شوند. علاوه بر خانه، ماشین، وسایل برقی، خوراک، پوشاک، بهداشت و سایر مورد او همچنان نیاز دارد بداند که شما "او" و "فقط او" را دوست می دارید. همین امروز با هدیه ای که تا آخر عمرش از آن محافظت خواهد کرد، شگفت زده اش کنید – بله قلب خود را به او هدیه بدهید.
نکات
- قول هایی که به او داده اید را با بهانه های واهی زیر پا نگذارید.
- او را تحقیر نکرده، خردش نکنید و با او بدرفتاری ننمایید.
- در همه حال حامی او باشید.
- در کارهایی که می خواهد انجام دهد به او کمک کنید چه او به شما کمک کند چه نکند! به خاطر داشته باشید که شما فرد خودخواهی نیستید و از طرف مقابل هم یک چنین انتظاری را ندارید. زمانیکه شما هر چه در توان دارید برای او در طبق اخلاص بگذارید، او هم همین کار را انجام خواهد داد.
- به ظاهر خود برسید و به سر و وضعتان اهمیت بدهید.
- زمانیکه خانم تغییری در چهره ی خود می دهد و زیبا می شود، به او بگویید که زیبا شده.
- در همه حال کاری کنید که احساس کند منحصر بفرد است.
- اگر ارتباط شما مداوم است او را برای چند روز به جایی ببرید که واقعاً خاص است و چند روزی را با یک زندگی عاشقانه در کنار یکدیگر سپری کنید. اگر هم در ابتدای ارتباط هستید ترتیب یک شام رمانتیک را بدهید.
- اگر چیزی را می بیند که احساس می کنید او از دیدن آن خوشحال می شود، آنرا برایش خریداری نمایید. منتظر موقعیت خاصی نباشید.
- تا زمانیکه چیزی شما را آزار نداده، انتقاد نکنید. سعی کنید جهت مثبت همه چیز را ببینید.
- در زمان برقراری رابطه جنسی، پیش نوازی را فراموش نکنید. بهترین جای این ارتباط برای خیلی از خانم ها همین پیشنوازی است و این امر سبب ایجاد صمیمیت بیشتر در میان شما می شود.
- اجازه دهید خانم بداند از این که با او در ارتباط هستید چه احساسی دارید. نشان دهید که در دنیا دلتان نمی خواهد با هیچ کس دیگری جز او باشید و اگر احساس می کنید که با بیان این حرف، دروغ گفته اید، پس بدانید که واقعاً عاشق او نیستید.
- همیشه به او بگویید که برایتان مهم است، خاص است، و زیبا است.
- برایش شعر بنویسید زیرا شعر به راحتی می تواند عمیقترین احساسات یک نفر را به تصویر بکشد و اگر او ببیند که شما شعری را در وصف او سروده اید به احساسات شما نسبت به خودش پی می برد و واقعاً از این کار لذت می برد.
هشدار
- احترام گذاشتن به خانمها یک قضیه است و زیر سوال بردن ارزش و اعتبار فردی مسئله ای دیگر. سعی کنید در عین حال که به او احترام می گذارید ارزش های فردی خود را نیز حفظ کنید. کسیکه برای خود و ارزش های شخصی اش ارزش قائل می شود می تواند برای یک خانم خیلی جذاب تر باشد.
- در تعریف و تمجید از او مبالغه نکنید و همیشه حقیقت را ببینید. در غیر اینصورت او تصور می کند که همه حرف های شما دروغین، جعلی و ساختگی هستند و شما فرد متظاهر و خودنمایی هستید. همچنین به او بی توجهی نکنید چراکه خود به خود جذب کسی می شود که بیشتر از شما به او بها می دهد. خانم ها نیاز دارند که شما همواره آنها را بخواهید و طلب کنید.
- بعضی از آقایون از قیمت بالای حلقه های ازدواج شکایت می کنند؛ اما به خاطر داشته باشید این نشان عشق شماست، چیزی است که خانم تا آخر عمر خود آن را نگه می دارد، این مهمترین زیور آلاتی است که او گرفته و با افتخار بدست می اندازد. او می خواهد در تمام طول عمر در مورد آن با دوستانش صحبت کند. ما نمی گوییم که یک حلقه 5 میلیون تومانی بخرید اما برای انتخاب وقت بگذارید و از دیگران به ویژه دوستانش مشورت بخواهید، چراکه تمام خانم ها در مورد آرزوهایشان با دوستان خود صحبت می کنند. با اتکا به این روش می توانید یک انتخاب خاص داشته باشید.
- به خاطر داشته باشید که همه خانم ها مثل هم نبوده و با هم فرق دارند. هیچ موقع به او نگویید: "من برایت گل آوردم، همه خانم ها گل دوست دارند" و یا "باید چیزی را که برایت خریدم دوست داشته باشی، خیلی گران است"
- هیچ موقع قولی که نمی توانید به آن عمل کنید را ندهید. ممکن است تنها به همین خاطر او را از دست بدهید.
- زمانیکه ناراحت است به او اهمیت بدهید و سریعاً دلیل غم و غصه اش را جویا شوید.
- اخطار: خانم ها دوست دارند مثل یک خانم با آنها برخورد شود. نمی خواهند که شما احساس کنید آنها را بی چون و چرا برای مابقی عمر خود در اختیار دارید. اگر دوستش دارید به او بگویید، به او نشان دهید، هر روز و هر ساعت او را در آغوش بگیرید. اگر این کار را انجام ندهید مطمئن باشید که او را از دست خواهید داد او در نهایت تعجب و با چشمانی اشکبار از شما دور می شود و می رود تا مردی را پیدا کند که احساس زن بودن را در وجودش آشکار نماید.
چگونه در اولين قرار ملاقات بيشترين تاثير را بگذاريم؟ گذاشتن تاثیری خوب در اولین قرار ملاقات برای ایحاد رابطه بـا دیـگران بسـیار مهم است. در مسائل کاری، تاثیر گذاری در اولـیـن قـــرار مـلاقـات بـرای ایـجـاد و بـرقـراری شـراکـت و رابطه ای سودمند و بادوام ضروری است. سلامت نیوز به نقل از مردمان
شــاید طرف مقابل قصد کار کردن با شما را نداشته باشد، امـا شما باز باید همه ی سعیتان را در جلب نظر او بکنید و خـود را بـهـتـرین جـلـوه دهـید. به هر طریقی که باشد، چه رو در رو، چـه پـشت تلفن، چه در نامه یا ایمیل، باید تلاش کـنید که هر آنچه در چنته دارید را بیرون بریزید تا فرد مقابل مجذوب شود.
همه مـا مـمـکن است با افرادی روبه رو شویم که در همان بـرخـورد اول مـــجذوب شـده و دوست داشته باشیم آنها را بهتر بشناسیم یا با آنها وارد کار شویم. اکثر اوقات این افراد ا ز یکسری قانون های اصلی پیروی می کنند که باعث می شود بهترین تاثیر را در برخورد اول روی فرد مقابلشان بگذارند. در اینجا 6 نکته ی اصلی و مهم در این زمینه را برایتان آورده ایم.
1- خوب لباس بپوشید البته درست است که این روزها لباس پوشیدن در محل کار بسیار راحت شده است، اما برای گذاشتن تاثیر، باید روی لباس پوشیدنتان دقت ویژه داشته باشید. لباستان را باید با تناسب محلی که می روید و افرادی که با آنها ملاقات دارید انتخاب کنید. لازم نیست حتماً از لباسهای گران و مارک دار استفاده کنید، اما حفظ تمیزی و مرتب بودن لباس مهم است.
2- واضح صحبت کنید هنگام صحبت کردن با فرد مقابل، سعی کنید تا می توانید کامل و مشخص حرف بزنید. ملاقات با فردی که حرف هایش را نفهمید، غیرقابل تحمل خواهد بود.
آهنگ صدایتان ملایم ولی قابل فهم باشد. از درست و کامل تلفظ کردن کلمات واهمه نداشته باشید. سعی کنید تا آنجا که می توانید با گرامری صحیح صحبت کرده و از صحبت کرده به زبان عامیانه جداً بپرهیزید. همیشه مودب و باوقار باشید.
3- اسم طرف مقابل را به کرات استفاده کنید حتماً برایتان اتفاق افتاده است. اگر کسی هنگام مکالمه اسمتان را مرتباً استفاده کند، شما احساس صمیمانه تری خواهید داشت. این کار نشان می دهد که شما حتی از اولین برخورد به فرد مقابل آنقدر توجه داشته اید که اسمشان را حفظ کنید.
4- کمی هم شوخی کنید شوخ طبعی اگر بجا و درسیت استفاده شود، بسیار خوب است. یک لطیفه یا خاطره بامزه خیلی سریع می تواند محیط را دوستانه تر کرده و جو خوبی ایجاد کند. متاسفانه، اگر مراقب نباشید و لطیفه ی بجا و مناسبی را انتخاب نکنید، همه چیز برعکس خواهد شد. به همین دلیل توصیه می کنم که برای جلسه ی اول از تعریف لطیفه اجتناب کنید. می توانید به جای آن مطلب یا خاطره ای جالب تعریف کنید.
5- شنونده خوبی باشید یک شنونده خوب بودن آنقدرها هم که همه تصور می کنند سخت نیست. در هنگام گفتگو با کسی، همه تلاشتان را بکنید که او متوجه شود که حرفهایش را فهمیده و خوب به او گوش می کنید.
هر از چند گاهی می توانید سرتان را به علامت تایید تکان داده یا از عبارات "می فهمم، درست است یا..." استفاده کنید. راه دیگری که باعث خواهد شد او مطمئن شود که حرف هایش را گوش داده اید این است که از او سوال بپرسید.
نکته ی بسیار مهم دیگر این است که هیچگاه وسط حرف طرف مقابلتان نپرید. این کار بسیار گستاخانه بوده و از ادب به دور است.
6- بگذارید طرف مقابلتان مرکز توجه باشد یکی دیگر از نکات مهمی که باید به آن توجه داشته باشید این است که هیچوقت خودتان را در راس توجه قرار ندهید. اجازه بدهید طرف مقابلتان مرکز توجه باشد. بدترین اشتباهی که ممکن است مرتکب شوید این است که یکسره در مورد خودتان صحبت کنید. با این کار فرد مقابل تصور خواهد کرد که آدم خودخواهی هستید.
از طرفتان بخواهید که در مورد خود بیشتر صحبت کند. با اینکار باعث خواهید شد طرفتان بفهمد که به او توجه دارید و هم اینکه مطالب بیشتری درمورد او خواهید فهمید که در آینده به دردتان می خورد.
با رعایت این شش نکته، مطمئن باشید که در برخورد اول بهترین تاثیر را روی فرد مقابلتان خواهید گذاشت
چه کنيم تا کمر باريک و خوش اندام شويم!؟ اين مسئله، دغدغه بسياري از دختران و زنان است. بيشتر آقايان ميانسال هم به دنبال راهي هستند تا شکم خود را کوچک کنند، ولي در غذا خوردنشان تغييري ندهند.
آيا امکان پذير است؟ راه حل چيست؟ با خوردن غذاهايي که محتواي کالري آنها بيش از نياز بدن ما باشد، اين کالري اضافي به صورت چربي در مناطق سينه، شکم، باسن و ران ها جمع شده و گاه به صورت گره هايي در زير پوست احساس مي شود. نظريات متفاوتي در مورد چگونگي انباشته شدن چربي وجود دارد. بعضي از دانشمندان عقيده دارند اين چربي ها به صورت ساده در بين بافت هاي پيوندي ذخيره مي شوند که در سايت علميDrMirkin.com به اين مطلب اشاره شده است و ديگران بر اين عقيده اند که چربي ها به صورت گلوله هايي هستند که علاوه بر چربي، داراي آب و مواد زائد مي باشند و محيط مناسبي براي رشد ميکروب ها به شمار مي روند که به آساني و با رژيم هاي لاغري معمولي نيز تحليل نمي روند. در تأييد اين ادعا مي توانيد به مطالبي که در سايتcellasan.nu در رابطه با سلوليت (Cellulit) يا "چربي اضافي" آورده شده، مراجعه کنيد.
چاقي هاي موضعي حتي در سنين 13 يا 14 سالگي هم ديده مي شوند، ولي با شروع قاعدگي در زنان و ترشح بيشتر هورمون استروژن و پروژسترون، بيشتر بروز مي کنند.
مسأله ارث در ايجاد چاقي موضعي تأثيري ندارد، بلکه اين شرايط زندگي و زياده روي ما است که آن را به وجود مي آورد.
کساني که به صورت بي رويه از قرص هاي ضد بارداري، آرام بخش، مسکن و قرص هاي ضد اشتها مصرف مي کنند، پس از مدتي ممکن است دچار چاقي موضعي شوند.
اما چگونه چاقي موضعي را از بين ببريم؟ يا به عبارتي کمر باريک شويم.
بر اساس کتاب "درمان چاقي موضعي"، شش اصل براي درمان چاقي موضعي وجود دارد.
1- رژيم غذايي مخصوص
2- دفع مواد زائد
3-تنفس صحيح و رساندن اکسيژن
4-ورزش
5-ماساژ
6-آرامش رواني
اکنون به ترتيب به توضيح اين موارد مي پردازيم:
اول : رژيم غذايي درست يک رژيم لاغري با کالري معين + حذف مواد غذايي مضر
غذا بايد سريع الهضم باشد. نکته اساسي در لاغر شدن « اراده » است . اراده در « نه » گفتن به غذاهاي خوشمزه....
مواد غذايي که بايد بخوريد مقدار غذاهايي که بايد تا حد امکان محدود شود
شير و ماست کم چربي 2 ليوان در روز شکر و قند (حتي المقدور محدود شود )
پنير کم چربي و کم نمک ( پنير ليقوان پرچربي است) روزانه 30 گرم انواع و اقسام شيريني ها خصوصاً شيريني خامه اي
دوغ کم نمک بجاي نوشابه
غذاهاي سرخ کرده
ميوه ها (انواع مختلف)
ترجيحاً به صورت خام و با پوست
3 تا 4 عدد روزانه شکلات، نوشابه، ژله
ميوه هاي خشک شده مثل برگه، انجير خشک و کشمش تا 10 عدد روزانه روغن حيواني
سبزي ها:
سبزي خوردن ، سبزي هاي سالادي و سبزيجات پخته
5-3 پيش دستي در روز کره و خامه (به ميزان کم مفيد است ولي بيش از نياز نبايد مصرف شود)،
سس مايونز و کچاپ
گوشت هاي (گوسفند، گوساله و مرغ بدون چربي) روزانه 150-100 گرم سوسيس و کالباس
انواع ماهي هفته اي 1 يا 2 مرتبه سيب زميني سرخ کرده و چيپس
جگر هر هفته نمک و ادويه
برنج روزانه تا 10 قاشق خيار شور و ترشي هاي شور
نان(سنگک و بربري بهترين نان هاست)
بيسکويت سبوس دار
روزانه 4 تا 6 کف دست بدون محاسبه انگشتان دست ماهي دودي، پيتزا،بادام، پسته و فندق شور، ماهي تن با روغن و ديگر کنسروها که داراي روغن و نمک زيادي هستند.
قهوه و چاي بيش از اندازه
نياز انرژي يک فرد عادي به طور متوسط 2000 کيلو کالري در روز است. در افرادي که دچار مشکل چاقي هستند، رژيم لاغري مناسب بر اساس 1500 کالري تنظيم مي شود که فرد حداقل 2 کيلو گرم در ماه کاهش وزن پيدا کند.
نمونه غذايي يک روز بر اساس 1500 کالري : صبحانه: 1 ليوان شير+ 2 کف دست نان سنگک (4 لقمه متوسط) + 30 گرم پنير (يک قوطي کبريت) + 2 عدد گردو
ساعت 10: 1 عدد سيب+ 1 عدد خيار ( يا 2 عدد ميوه فصل ) چاي و چند عدد توت خشک
ناهار: يک سيخ جوجه کباب که داراي 5 تا 6 تکه گوشت است + 10 قاشق برنج که بدون روغن پخته شده است + 1 ليوان دوغ+ 1 پيش دستي سبزي خوردن+ 1 کاسه ماست
عصرانه: چاي و 2 عدد بيسکويت ساقه طلايي (سبوس دار)
شام: 1 عدد تخم مرغ پخته به همراه 1 قاشق مربا خوري کره + 1 کف دست نان + سالاد يک کاسه بزرگ + 1 قاشق مربا خوري روغن زيتون، آب ليمو، فلفل و نمک خيلي کم + 1 کاسه ماست يا 1 ليوان دوغ
توصيه هاي رژيم لاغري: * ورزش خصوصاً پياده روي يکي از راه هاي مفيد سوزاندن انرژي است، پس آن را ترک نکنيد.
*از خوردن غذاهاي آماده در خارج از منزل بپرهيزيد، زيرا نمي دانيد در غذا چه وجود دارد. مثلاً چه ميزان روغن براي پخت غذا به کار رفته است. حتي المقدور از غذاهايي بخوريد که محتويات آن مشخص است مثل کباب برگ به جاي کباب کوبيده.
* بهترين راه پخت گوشت و مرغ براي کساني که رژيم دارند، کباب کردن و بريان کردن در فر يا مايکروفر است. بدين طريق براي پخت، روغن اضافه نمي کنيد.
* آب پز و سفت کردن تخم مرغ نيز بهترين طريقه پخت آن است.
* سبزيجات متنوعي در ايران در دسترس ما وجود دارد. خانواده هايي که عادت دارند در کنار غذا سبزي خوردن ميل کنند، هميشه ميزان بالايي ويتامين، املاح و فيبر دريافت مي کنند. دريافت فيبر موجب کاهش جذب چربي غذا مي شود، پس سعي کنيد اين عادت خوب را ترک نکنيد. در عين حال کنار گوشت کباب شده تا مي توانيد گل کلم پخته، اسفناج پخته، هويج و سيب زميني پخته ميل کنيد. ماست و اسفناج از دسرهاي مطبوع و راهي مناسب براي مصرف سبزيجات هستند .
سبزيجات داراي کمترين ميزان کالري هستند و کالري آنها حتي يک سوم ميوه هاست. از اين رو مصرف زياد آنها علاوه بر فوايد بسيار تغذيه اي، موجب سيري و مصرف کمتر غذا مي شود . * يک سالاد خوب و لذيذ، پيش غذاي بسيار مناسبي است. سالادي که از کاهو، کلم برگ يا گل کلم، فلفل سبز، گوجه فرنگي، ذرت پخته، خيار و جعفري ريز شده + 1 قاشق ماست و 1 قاشق مربا خوري روغن زيتون + نمک و فلفل کم و سرکه تهيه شده باشد، بهترين و سالم ترين نوع سالاد است. از مصرف سس مايونز با سالاد اجتناب کنيد.
براي شستن سبزيجات آنها را براي مدت طولاني در آب نخيسانيد و براي پخت از مايکروفر يا بخار پز استفاده کنيد، پخت را با مقدار کمي آب در ظرف بسته انجام دهيد.
در صورت تمايل 1 حبه سير در سالاد خود رنده کنيد و از فوايد ضد عفوني کننده و تصفيه کننده آن بهره مند شويد.
*در بين روغن هاي خوراکي، روغن مايع ذرت و آفتابگردان بهترين روغن ها هستند. البته در صورتي که در برابر حرارت زياد قرار نگيرند. مثلاً براي سرخ کردن مواد غذايي، روغن مايع مناسب نيست.
روغن حيواني داراي کلسترول و روغن هاي اشباع است که موجب افزايش کلسترول خون و گرفتگي عروق خواهد شد، پس از مصرف آن بپرهيزيد .
* مصرف جوانه گندم، پودر جوانه گندم و ماء الشعير بسيار مفيد است .
* اگر در بين روز احساس ضعف شديد کرديد، اصلا جاي نگراني نيست. بهترين راه اين است که يک قاشق مربا خوري عسل بخوريد که قند آن سريع جذب شده و موجب بالا رفتن قند خونتان شود. ( حداکثر 2 تا 3 قاشق مربا خوري در روز )
* مصرف نمک را به حداقل برسانيد، براي درمان چربي اضافه بدن اين نکته بسيار ضروري است .
* روزانه حداقل 8 ليوان آب مصرف کنيد. هر چه با غذا مايعات مصرف نکنيد بهتر است. از 2 ساعت پس از غذا تا وعده غذاي بعدي هر ساعت 1 ليوان آب يا آب ميوه بخوريد .
يک نکته: مصرف يد مي تواند در رفع چربي هاي موضعي ياري رسان باشد. منابع غذايي يد عبارتند از:
پله های دادگاه را بالا و پایین میروند ، هنوز 6 ماه از عقد نگذشته با آشفتگی خاطر ، آبروی ریخته شده را چه کند ، اونطرف دختری که با صدها ارزو راهی خانه بخت شده گریه میکنه خودش رو مخفی میکنه تا مبادا یه اشنا اونو ببینه هنوز 6 ماه نشده اسم شوهر در شناسنامه درج شده تا همین چند روز پیش به فکر ساختن زندگی خود بودند غافل از اینکه شاید چیزی که به آن حتی یک درصد فکر نمیکردند اتفاق بیافتد .
روایت ذکر شده حقیقتیست تلخ که هر روز چندین زوج با این حقیقت روبرو می شوند و ما باز هم فکر میکنیم اینگونه اتفاقات برای ما روی نمیدهد و فقط بریای دیگران است همان تصوری که آن زوجها روزی در جایگاه شما داشته اند . پس شما بهتره خود را امروز در جایگاه اونا فقط تصور کنید برای لحظاتی کوتاه .
متاسفانه به علت ضعف اطلاع رسانی و عدم آگاهی عده کثیری از نوجوانان ، جوانان و والدین از اختلالات جنسی ، شاهد شکست در ازدواج جوانان هستیم .
همیشه پیشگیری بهتر از درمان است
راههای اطلاع از سلامت جنسی و پیشگیری و درمان اختلالات جنسی
اولا اختلالات جنسی فقط جسمانی و هورمونی نیستند و افکار روانی نیز بر آنها تاثیر گذار است . در مورد آقایان توصیه می شود قبل از ازدواج حداقل هر 12 ماه ( یکسال ) یک مرتبه تستهای مربوط به میزان اسپرم ، نعوظ ، اندازه بیضه ها ، میزان غلظت منی ، انزال زودرس ، انزال دیرس ، تغییر رنگ منی ، خون در منی ، ادرار به میزان غالب در منی و بیماریهای همچون واریکسل و ... همچنین در مورد هپاتیت و تالاسمی و آزمایشات مخصوص را به انجام برسانند
همچنین در صورتی که تفکرات جنسی آنها یا فانتزیهای جنسی آنها با سایر همجنسان خود تفاوت زیادی دارد همانند انواع فتیش ، عدم ثبات جنسیتی ( مردانی که دوست دارند زن باشند یا برخی رفتراهای زنانه دارند) ، همجنسگرایی ، تفکرات جنسی محیطی ( در ذهن خود تصور میکنند فقط در محیط خاصی میتوانند رابطه جنسی را انجام دهند ) تفکران جنسی عملی ( در ذهن خود تصور میکنند فقط از یک نوع پوزیشن خاص در رابطه جنسی لذت میبرند) اینگونه افراد باید قبل از ازدواج با مراجعه به مشاوره جنسی سعی در برطرف ساختن و نرمال سازی تفکرات جنسی خود با توجه به جنسیتی که دارند داشته باشند .
در مورد خانمها اولا توصیه میشود دختر خانمها حتما پیش از ازدواج هر 4 ماه یکبار به متخصص زنان مراجعه و از سلامت دستگاه تناسلی خود ، نوع پرده بکارت ، ضخامت پرده بکارت ، سالم بودن پرده بکارت ، عدم عفونتهای دهانه رحم و واژن ، عدم چرخش دهانه رحم ، خشکی واژن ، سفت شدن ناگهانی و درد درناحیه پستانها ، عفونتهای زنانه ، تغییر در عادت ماهانه ( کم یا زیاد شدن تعدادد دفعات آن ) دردهای ناحیه دستگاه تناسلی و زیر شکم که متفاوت با درد دوران عادت ماهانست . و همینطور در مورد ارگاسم ، تفکرات جنسی ، عدم تحریک پذیری و سایر مواردی که در بالا بدان اشاره شده است اقدام کنند .
صحبت کردن راجع به مسایل جنسی
الزاما در دوران نامزدی قبل از عقد توصیه می شود هر دو طرف نیازهای جنسی و تمایلات جنسی خود را با هم در میان بگذارند اما این گفتگو نباید به گونه ای باشد که دنباله دار و تحریک آمیز باشد چنانچه دچار اختلالات جنسی هستید و تحت درمان میباشید این موضوع را نیز مطرح سازید و البته نکته مهم اگر به هر ترتیب قبلا رابطه جنسی را در هر حدی تجربه کرده اید نیازی به بازگو کردن آن نیست چرا که در صورت بازگو کردن این مطلب به صورت نا خود آگاه تاثیر منفی بر روی افکار جنسی طرف مقابل خود گذاشته اید و اون فرد در خلوت خود و در ذهن خود تصویری زا رابطه جنسی که شما از آن سخن گفته اید را بازسازی میکند .
نقش والدین
پدر ها و مادرها صحبت کردن در مورد مسایل جنسی به خصوص در زمانی که بحث ازدواج فرزندان به میان میاید امریست ضروری و وظیفه پدری هرپدر است که با پسر خود راحت و ازادانه راجع به مسایل جنسی و وظیفه مادری هر مادریست که با دختر خود راجع به آمیزش جنسی ، پرده بکارت ، شب زفاف و ... صحبت کند این بی حیایی نیست و این عین تربیت است و ضروری میباشد باید با فرزندان خود دوست باشید .
با چه کسی ازدواج کنیم ؟ چگونه همسرآینده امان را بشناسیم؟ چه شرایطی برای همسر در نظر بگیریم ؟ در چه سنی باید ازدواج کرد؟ چه شرایطی باید داشته باشیم تا ازدواج کنیم ؟
و هزاران سئوال از این دست را هر روزه جوانان در ذهن خود مرور می کنند و به دنبال جواب هستند. در این یادداشت و چندین یادداشت بعدی ، سعی ما بر این است که به این مهم بپردازیم و سئوالاتی که مبتلا به عموم هست را از منظر روانشناسی کاربردی پاسخ دهیم.
در مورد ازدواج باید بگوئیم که : این رابطه تنها به منظور ارضای تمایلات آنی نیست . بلکه زندگی آینده و خوشبختی زن و مرد و کودکان آنها بر اساس این پیوند قرار گرفته است و چنانکه در بحث تربیت کودک نیز شرح دادیم یکی از علل عمده اختلالات روانی در کودکان ، گسسته شدن رابطه خانواده و یا اختلافات خانوادگی است.
ازدواج موفق بستگی به عوامل مختلفی دارد که خیلی از آنها را باید در دوران نامزدی ( قبل از ازدواج ) ارزیابی کرد. عوامل دیگری نیز در موفقیت زندگی زناشویی موثر است که می توان آنها را بعد از ازدواج شناخت.
در ازدواج ، سازش دائمی و از خودگذشتگی فراوان لازم است ، ولی اگر زن و مرد قبل از ازدواج با یکدیگر توافق بیشتری داشته باشند ، امکان سازش بعدی بیشتر خواهد بود.
مهمترین عوامل توافق در ازدواج عبارتند از :
1 - رشد عاطفی و فکری
2 - تشابه علایق و طرز تفکر
3 - تشابه مذهبی ( مسائل عینی مذهبی مد نظر است نه کلیات )
4 - تشابه تحصیلی و طبقاتی
5 - تشابه طرز فکر نسبت به امور جنسی
6 - تشابه علاقه به زندگی و سرعت عمل در کارها
7 - رابطه با خانواده زن و شوهر
سعی ما بر این است که در این یادداشت و یادداشت های بعدی موارد هفتگانه فوق را شرح دهیم و در این یادداشت معیار اول را بحث می کنیم.
1 - رشد عاطفی و فکری
مهمترین عامل موفقیت در زندگی زناشویی ، رشد عاطفی و فکری است. البته واضح است که درجه رشد عاطفی و فکری تنها بستگی به سن ندارد ، بلکه سن روانی ، اجتماعی و عاطفی و سن جسمانی همه از عوامل موثر روشنفکری است. اگر این عوامل فراهم باشد ، بهترین سن برای ازدواج 25 سالگی برای مرد و 22 سالگی برای زن است.
در این سن یک فرد عادی به اندازه کافی رشد و ثبات فکری و عاطفی دارد و امکان تغییر ناگهانی در رفتار او کم است ، اگر چه در این سن عادات مختلف در فرد به صورت محکمی در آمده ، ولی هنوز قابلیت تطبیق و سازش در او موجود است. البته باید اضافه کرد که این سن را تنها از لحاظ کلی انتخاب کردیم ، بدین معنی که خیلی ازدواجهای مقرون به خوشبختی وجود دارد که زن و مرد در موقع ازدواج بسیار مسن تر یا جوان تر از سن مذکور بوده اند.
رشد جسمانی نیز عامل مهمی در آمادگی برای ازدواج است. اگر چه در اجتماع کنونی ما ازدواج معمولا بعد از بلوغ صورت می گیرد ، معهذا باید گفت که روان شناسان ، زناشویی کودکان تازه بالغ را که آمادگی وارد شدن به زندگی پر مسئولیت زناشویی را ندارد ، صلاح نمی بینند.
مسئله دیگری که از لحاظ بهداشت روانی قابل ملاحظه است اینکه آیا در ازدواج اختلاف هوش و معلومات سبب بروز اختلافات زناشویی خواهد شد یا خیر ؟ تحقیقاتی که در این زمینه موجود است نشان می دهد که مردان تمایل دارند که با زنان کم هوش تر از خود ازدواج کنند و اغلب زنهای خیلی با هوش مجرد می مانند. از لحاظ خوشبختی زناشویی ، صلاح است که مرد از لحاظ هوش ، کمی برتر از زن باشد ، زیرا محیط ما چنین اقتضاء می کند. ولی تفاوت زیادی در این مورد نباید وجود داشته باشد ، زیرا در غیر این صورت علایق و طرز تفکر آنان با یکدیگر توافق نخواهد داشت. البته امکان دارد ازدواج موفقیت آمیزی که در آن زن با هوش و فعالی شریک است ، وجود داشته باشد ، ولی خطرات ناشی از آن زیاد است . در واقع هوش یک معیاری است که علایق و طرز تفکر خاصی را تولید می کند و درصورت اختلاف هوشی زیاد انطباق و توافق طرفین به شدت کاهش می یابد.
رشد اجتماعی رابطه نزدیکی با رشد عاطفی و فکری دارد ، زیرا شخصی که از لحاظ اجتماعی رشد کرده است ، روابط اجتماعی را بهتر درک می کند . او می داند چگونه با دیگران ، به خصوص خانواده و همکارانش سازش کند . او درک می کند که انتظارات اجتماع از او چیست و تا اندازه زیادی قادر است خود را با این توقعات تطبیق دهد. همچنین او آماده قبول مسئولیت است و نسبت به محدودیتهای خود آگاهی دارد.
یکی از مهمترین عوامل رشد ، مقدار و چگونگی رشد عاطفی است . مثلا شخص ممکن است سی یا چهل سال عمر کرده باشد ، ولی از لحاظ رشد عاطفی عقب مانده محسوب شود . چنین شخصی قدرت کنترل احساسات و عواطف خود را ندارد و در نتیجه زندگی زناشویی او مختل می شود.
شخصی که رشد عاطفی کرده است ، در مورد همسر و فرزند و دوستان و مشکلات زندگی نظریه واقع بینانه ای دارد. او دارای فلسفه زندگی معینی است که بر اساس آن می تواند از بحرانهای دایمی زندگی جلوگیری کند . او به پیشرفت های فعلی خود متکی است و زیاد به گذشته خود ، هر چند هم با شکوه بوده باشد ، اتکا ندارد. در ضمن به مطالبی از قبیل امور جنسی ، عشق ، ازدواج و تربیت کودک با روشنفکری می نگرد.
2 - توافق و طرز فکر
مسئله مهمی که قبل از ازدواج وجود دارد ، این است که جوانان قبل از وارد شدن به زندگی زناشویی ، د رموضوع های مهم زندگی توافق نظر داشته باشند و این توافق معمولا روی علایق و طرز فکر قرار می گیرد.
طرز تفکر ، موضوع بسیار مهمی است ؛ زیرا بر اساس آن ‹‹ فلسفه زندگی ›› هر فردی ریخته می شود. برای روشن شدن مطلب چند مثال ذکر می گردد: آیا زن و مردی که خیال ازدواج دارند به یک اندازه جاه طلب هستند یا اینکه یکی از آنها خیلی جاده طلب و دیگری معتقد به داشتن زندگی آرام و آهسته و بی دردسری است . اگر در این مورد ، مرد ، شخص جاه طلبی است ، شاید مضار آن زیاد نباشد ، اگر چه ممکن است زن او از اینکه شوهرش ساعات طولانی مشغول به کار است آزرده گردد. ولی اگر زن بی اندازه جاه طلب باشد ، سعی خواهد کرد تا شوهر راحت طلب و تنبل خود را به اصرار و پافشاری به کار بکشد و او را مجبور به پذیرفتن مشاغلی کند که از عهده استعداد و علاقه اش خارج است ، و این وضع با موفقیت و خوشبختی زناشویی تباین دارد.
نظریات سیاسی ، می تواند عوامل اختلافات زناشویی شود ، زیرا با افراطی بودن یکی و محافظه کار بودن دیگری ، امکان تصادم افکار زیاد است. البته حتما نباید نظریات سیاسی دو همسر شباهت کامل به هم داشته باشد ولی صلاح در این است که از لحاظ عقاید سیاسی در دو قطب مخالف قرار نگیرند.
مسئله مهم دیگر در زناشویی ، توافقی است که زن و شوهر در مورد قضاوت درباره مسائل زندگی دارند. مثلا اگر شوهر ، فردی تخیلی و ایده آلیست ، ولی زن شخص واقع بین و به اصطلاح رئالیست باشد ، شوهر ممکن است از رویه خشک و زیاده از حد مادی زن خود خسته شود و احساس کند که زنش قدرت درک معنویات و ظرایف زندگی را ندارد. زن واقع بین نیز ممکن است از دست شوهر تخیلی و فلسفه باف خود به ستوه آید و او را آدمی خیالباف ، تنبل و دور از حقیقت زندگی بداند و مکرر آرزو کند که ای کاش شوهرش قدری به خود بیاید و واقعیات زندگی را آن طور که هست مشاهده کند. در چنین موقعی امکان وجود یک کانون خوشبختی کم است.
البته علایق رابطه نزدیکی با طرز تفکر دارد و شامل فعالیتهای متعدد روزانه از قبیل رفتن به سینما ، تئاتر ،کنسرت ، گوش دادن به رادیو و تماشای تلویزیون ، خواندن کتاب ، رفتن به مهمانی ، سخنرانی ها و امثال آن می گردد. البته نباید انتظار داشت که زن و شوهر در همه این علایق با یکدیگر توافق داشته باشند ، ولی برای سعادت خانواده توافق کلی در قسمت عمده ای از علایق ضرورت دارد.
3 - عقاید مذهبی
شباهت در عقاید مذهبی به قدری در سعادت کانون زناشویی اهمیت دارد که روان شناسان ، ازدواج دو نفر از مذاهب مختلف را معمولا غیر عاقلانه می دانند . دلایل این نظریه بسیار است.
در وهله اول ،اگر تنها یکی از دو همسر به عقاید مذهبی خود با ایمان کامل پایبند باشد ، امکان اختلاف نظر در این مورد زیاد خواهد بود. به علاوه آنچه که در این زمینه اهمیت دارد ، تربیت کودکان بر حسب عقاید مذهبی به خصوص است.
یکی دیگر ا زمشکلات ازدواج افرادی که دارای مذاهب مختلفند ، مخالفت اولیاء آنهاست ، زیرا این مسئله اغلب باعث جدایی جوان از پدر و مادر خود می شود و بعدها ممکن است هر یک از طرفین تقصیر این جدایی را به گردن همسر خود بیندازد. ولی اگر یکی از طرفین مسئله مذهب را جدی نگیرد ،احتمالا مشکل حادی پیش نخواهد آمد.
نکته بسیار مهم در مورد نقش مذهب و ازدواج :
بسیار پیش آمده است که دو نفر قبل از ازدواج از مفاهیم کلی در مورد مذهب استفاده می کنند و هر دو توافق پیدا می کنند ولی بعد از ازدواج ، در نمودها و مصادیق آن موارد کلی ، دچار اختلاف می شوند.
مثلا ، هر دو می گویند مسلمانیم ، هر دو از صداقت ، ایمان ، حجاب و .... حمایت می کنند .
ولی در برخورد با مسائل و جزئیات زندگی ، برداشتها و اختلافهای جدی پیدا می کنند.
یکی حجاب را چادر می داند ، دیگری هیچ اعتقادی به چادر یا حتی به مانتو هم اعتقاد ندارد.
یکی هرگونه موسیقی را حرام می شمارد ، دیگری موسیقی را آرامش روح می داند.
یکی زندگی مرفه را در تعارض با مذهب نمی داند ، دیگری رفاه گرایی را در تضاد با مذهب خود می داند.
یکی پذیرائی مهمان زیاد را در منزل ، مهمان نوازی دانسته و می گوید : در خانه من، به روی همه باز است و من مهمان نواز هستم ، دیگری میگوید مگر خانه ما ، کاروانسراست که درش بروی هر کسی باز باشد. و دیگری را ولخرج می شمارد.
یکی برای مسافرت ، مشهد و زیارت را در نظر می گیرد ، دیگری دوست دارد به شمال و لب دریا برود . و هزاران مسئله ریز و درشت دیگر در زندگی مشترکشان پیش می آید ، که با تولد فرزندان حادتر می شود ، چون تفاوت در سبک تربیتی فرزندان را نیز شامل می گردد. و هر کدام سعی دارد با زیر و بمهای ارزشی خود ، فرزندان را تربیت کند.
لذا توصیه می شود ، که قبل از ازدواج ، فقط روی مفاهیم کلی بحث نشود ، و به نمودها ، مصادیق و مثالهای عینی آن توجه شود . سعی شود با مثالهایی ، طرف مقابل را در موقعیت های عینی و واقعی قرار داد.
هر زنی به راحتی میتواند پولی که در اختیارش میگذارید را خرج کند، اما او با این چیزها نمیتواند نیازهای عاطفیاش را برطرف کند چرا که او به شوهرش احتیاج دارد. از طرفی خیلی از مردها عشق خود را با هدیههای رویایی که شخصی است نشان میدهند به راستی میدانید همسرتان چه هدایایی را دوست دارد؟ یعنی میدانید همسر شما اگر ماشین ظرفشویی هدیه بگیرد خوشحال میشود یا یک شاخه گل سرخ؟
دوستی میگفت: (میدانم زنها چی میخواهند، اینکه شوهرشان پول زیادی در اختیار آنان بگذارد و آنها خرج بکنند!؟)
او اشتباه میکرد، چرا که هر زنی به راحتی میتواند پولی که در اختیارش میگذارید را خرج کند، اما او با این چیزها نمیتواند نیازهای عاطفیاش را برطرف کند چرا که او به شوهرش احتیاج دارد. از طرفی خیلی از مردها عشق خود را با هدیههای رویایی که شخصی است نشان میدهند به راستی میدانید همسرتان چه هدایایی را دوست دارد؟ یعنی میدانید همسر شما اگر ماشین ظرفشویی هدیه بگیرد خوشحال میشود یا یک شاخه گل سرخ؟
آنچه که در ادامه میخوانید نمونههایی از هدایایی است که خانمها خیلی دوست دارند.یک شاخه گل، کارتهای تبریک، عطر، جواهرات، نامهای که خودتان نوشته باشید، لباسی که دوست دارد، گلدان قشنگ، مجسمههای سرامیکی، کتاب شعر و یا حتی ماندن یک شب در هتل و به اینها شکلات! را هم اضافه کنید.
به یاد داشته باشید که خرید هدیهای کوچک و ارزان و تقدیم آن به شکلی خوشایند، میتواند برای او جالب توجهتر باشد.
(الن کریدمن) در کتابش تحت عنوان (راز دلبسته کردن زن) و یا (چراغ دل زنت را روشن کن) مینویسد: جرالد میگفت: همسرم، برشتوک را هر روز صبح با شیر میخورد، به خاطر همین موضوع، به سوپرمارکت رفتم و یک جعبه بزرگ برشتوک خریدم و آن را با یک گره پاپیونی بستهبندی و یادداشتی هم ضمیمهاش کردم: (برای بهترین و کاملترین زنی که میشناسم.) میتوانم به شما بگویم آن شب آمدنم به خانه خیلی استثنایی بود، چنین هدیه کوچکی برای او مفهوم بسیاری داشت.
و یا (چیپ) یک بسته شکلات خرید و آن را در کیف همسرش گذاشت و یادداشتی هم ضمیمه آن کرد که روی آن نوشته بود: (به همسر بینظیرم که همیشه به من خوبی و عشق میدهد.) زمانی که مرد به سرکارش رسید، زن به او تلفن کرد که بگوید با این کارش روز خوبی را برای او تدارک دیده است.
یا یکی دیگر از دوستانم میگفت: من هر روز صبح خیلی زود سر کار میرفتم، شب قبل به گلفروشی رفتم، یک شاخه گل رز و یک شاخه گل زنبق خریدم و صبح روز بعد به همراه یادداشتی در کنار بالش زنم گذاشتم. بر روی یادداشت نوشته بودم: (گلهای رز قرمز هستند و بنفشهها آبی، گرچه من در محل کارم هستم، به تو فکر میکنم.) شب که به خانه آمدم با من مثل یک سلطان رفتار شد. تصورم این بود که برای خوشحال کردن همسرم به پول فراوان احتیاج دارم، اما دریافتم که دو شاخه گل به اندازه یک کت خز موثر است. یا دیگری یک مجسمه عقاب سرامیکی خرید و یادداشتی به آن چسباند که روی آن نوشته بود: (زمانی که تو در کنارم هستی، من از عقاب بالاتر پرواز میکنم) سپس آن را در جایی که مطمئن بود، زنش پیدا میکند، گذاشت. آن مجسمه سرامیکی حالا جزو یکی از داراییهای باارزش اوست.(آلن کروفی) میگوید: تمامی این مردها از اینکه وقتی بخواهند فکر خود را به کار بیندازید، چقدر خلاق خواهند بود، حیران شدند. هدیههایی که آنها دادند، شاید کوچک بود، اما برای همسرانشان دنیایی ارزش و نتایجی جالب توجه به همراه داشت.
هر آنچه را تصمیم میگیرید به همسرتان هدیه بدهید و مطمئن باشید که هدیهای کامل است. همیشه کار اضافی نیز انجام دهید، اگر هدیهتان گلدان است، در آن گل بگذارید، اگر هدیه وسیله موسیقی است، یادداشتی کوچک روی آن بگذارید، اگر امکان پیچیدن هدیه هست، آن را بستهبندی کنید. چون زنها دوست دارند بستهبندیها را باز کنند، اگر هدیه شما یک ظرف شیرینی است، در آن حتما شیرینی بگذارید.
و زنی میگفت پس از 25 سال ازدواج، هنوز اولین سالگرد ازدواجم را به یاد دارم. شوهرم آن روز را فراموش کرده بود، ابتدا تصور میکردم که او شوخی میکند، اما شوخی در کار نبود.
من تمام روز را گریه کردم، سرانجام در حدود ساعت هشت شب، او شتابان به فروشگاهی رفت و یک ظرف مخصوص شکلات خرید و به خانه آورد، وقتی آن ظرف را دیدم بلندتر گریه کردم، برای آن که میدانستم در خرید آن اصلا فکر نکرده است چون من رژیم داشتم و او یک ظرف شکلات خریده بود( !او حتی درک این را نداشت که در آن ظرف شکلات بگذارد.)
زنی دیگر میگفت: شوهرم در خانوادهای بزرگ شده است که عادت به خریدن هدیه ندارند، او هرگز ندیده بود که پدرش برای مادرش گل بیاورد، از این رو واقعا تصور نمیکرد که روزهای تولد یا سالگردها اهمیت دارند.
ادامه مطالب در روزهای آتی امیدوارم به کارتان بیاد نظر حتما یادتان نره
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 19:43  توسط وحید کریمی
|
سرش رو انداخته پايين و داره گلهاي قالي رو نگاه ميكنه. به طرفش رفتم و گفتم افتخار مي........ سرش رو بلند كرد ولبخند تلخي زد ،درست همين موقع چشمامون تو هم گره خورد....ستار مي خوند آه اي رفيق آه اي رفيق نان گرم سفره ام را باتو قسمت كردم اي دوست هرچه بود از من گرفتي غير آه سردم اي دوست
آه اي رفيق آه اي رفيق
من و نازي همديگرو محكم بغل كرده بوديم و ميرقصيدم اصلا متوجه دور ورمون نبوديم. البته بعدا فهميديم كسي هم متوجه ما نبوده. من گيج و مبهوت از حالتي كه بهم دست داده بود به نازي گفتم : من يه جوري شدم. اونم در حاليكه اشك تو چشماش جمع شده بود مستقيم تو چشمام نگاه ميكرد گفت : من مدتهاست تو رو دوست دارم. اما.... دستم رو آرام رو لباش گذاشتم ودوباره بغلش كردم.در همين زمان آهنگ دوم نوار كه ابي خونده بود شروع شد.
نازي ناز كن كه نازت يه سرو نازه نازي ناز كن كه دلم پر از نيازه شب آتيش بازي چشماي تو يادم نمي ره هر غم پنهون تو يه دنيا رازه... منو با تنهاييام تنها نذار دلم گرفته
بله اسير شديم و رفت اسير دو تا چشم سياه كه دوتا ستاره درخشان وسطش سو سو ميزد ما اصلا" متوجه نبوديم دور و ورمون چي ميگذره . بچه ها خودشون موزيك ميگذاشتن و ميرقصيدند. جيغ و داد ميكردند اما نه من و نه نازنين اصلا" اونجا نبوديم ، كجا بوديم ؟ اينو فقط كسايي ميفهمند كه عاشق شدند. تو ابرا ، تو آسمونا ، تو كهكشون ، نميدونم ، توصيفش خيلي مشكله. بچه ها به خيال اينكه ودكا هه دخلم رو آورده با هام كاري نداشتن. اينقدر شلوغ بود حتي متوجه نشدن كه منو نازنين چنان دستامون تو هم گره خورده كه عظيم ترين نيروها هم نميتونن اونارو از هم جدا كنن. دستاش تو دستم بود ،داغ داغ. اما اين داغي فقط بخش كوچيكي از حرارت سوزان عشقي بود كه تو رگ وريشه هاي وجودمون خونه كرده بود. واقعا" عجب چيزي اين عشق . يه نگاه و اين همه حرارت اين همه شور ، اين همه عشق. داشتم ميسوختم...كه نازنين به دادم رسيد و گفت : ميخواي بريم توي حياط . حس كردم هم براي فرار از اين شلوغي كه تا ساعتي پيش كشته و مردش بودم اما حالا ميخواستم هر چه زودتر ازش فرار كنم و هم به خاطر حراراتي كه از درونم بيرون ميزد اين بهترين راهه . بلند شدم و با هم به حياط رفتيم.برف همه سطح باغچه ها و سطح سنگ چين حياط رو پوشونده بود با اينكه بنظر ميرسيد هوا خيلي سرد اما نه من و نه نازي احساس سرما نمي كرديم.. روي تاپ فلزي كنار حياط كه زير يه آلاچيق قشنگ كه دايي خودش درست كرده بود نشستيم و همديگر رو بغل كرديم.
در حاليكه سر نارنين رو روشونه ام گرفته بودم قطره اشكي كه از چشم اون خارج شده بود رو گونه من نشست .سرش رو ميون دوتا دستام گرفتم و در حاليكه با انگشتهاي اشاره ام اشگهاش و پاك ميكردم گفتم : گريه ميكني. بغضش تركيد وگفت: ميدوني چند وفت تو رو دوست دارم ؟ ميدوني چه مدت ميخوام اينجوري منو بغل كني ؟ ميدوني چقدر سعي كردم كه تو متوجه بشي كه يكي توي اين دنيا هست كه عاشق تو ؟وميخواد در آغوش تو زندگي كنه و بميره ؟ چند بار با خودم گفتم , غرور كنار ميزارم وبهت ميگم كه دوستت دارم اما هر بار ...... براي دومين بار در طول اون شب انگشتم رو روي لبهاش گذاشتم و اون چشماشو بست وسكوت كرد ، آروم اشكهاي بيرون ريخته شده از چشماي بسته اش را پاك كردم وچشماش رو بوسيدم و.......... ساعتها بيرون توي حياط خانه بدون اينكه احساس سرما بكنيم با هم گفتيم و گفتيم و گفتيم.تا بالاخره ازسرو صداي مهمونا متوجه شديم مهموني تموم شده. به همين دليل به محل مهموني برگشتيم هيچكس متوجه غيبت طولاني ما دوتا نشد . هيچكس اونشب نفهميد كه چه بر دل من و نازنين گذشت . هيچكس حرارت عشقي كه سالها ما رو در خودش سوزند و مي سوزونه حس نكرد . اونشب فقط من ،نازي و خدا ميدونستيم چه برما گذشت . و اونشب فقط خدا ميدونست در آينده چه بر ما خواهد گذشت.
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 19:11  توسط وحید کریمی
|
دزدي وارد کلبه فقيرانه عارفي شد اين کلبه درخارج شهر واقع شده بود عارف بيداربود اوجز يک پتو چيزي نداشت .
اوشب ها نيمي از پتو را زير خود مي انداخت ونيمي ديگر را روي خود مي کشيد روزها نيز بدن برهنه خويش را با آن مي پوشاند.
عارف پير دزد راديد وچشمان خود رابست ،مبادا دزد را شرمنده کرده باشد آن دزد راهي دراز را آمده بود، به اميد آنکه چيزي نصيبش شود .اوبايد درفقري شديد بوده باشد، زيرا به خانه محقرانه اين پير عارف زده بود.
عارف پتو را برسرکشيدوبراي حال زار آن دزد و نداري خويش گريست .
"خدايا چيزي در خانه من نيست و اين دزد بينوا بادست خالي و نااميد از اين جا خواهد رفت.
اگر او دوسه روز پيش مرا از تصميم خويش باخبر ساخته بود ،مي رفتم ، پولي قرض مي گرفتم،
وبراي اين مردک بينوا روي تاقچه مي گذاشتم"
آن عارف فرزانه نگران نبود که دزد اموال اوراخواهد برد اونگران بود که چيزي در خور ندارد تا نصيب دزد شود
واوراخوشحال کند .
داخل خانه عارف تاريک بود .پيرمرد شمعي روشن کرد تا دزد بتواند درپرتو آن زمين نخورد وخانه را بهتر وارسي کند.
استاد شمع را برد تا روي تاقچه بگذارد که ناگهان با دزد چهره به چهره برخورد کرد دزد بسيار ترسيده بود.
او مي دانست که اين مرد مورد اعتماد اهالي شهر است بنابر اين اگر به مردم موضوع دزدي او را بگويد همه باور خواهند کرد .
اما آ?ن پير عارف گفت: نترس آمده ام تا کمکت کنم داخل خانه تاريک است . وانگهي من سي سال است که در اين خانه زندگي مي کنم وهنوز هيچ چيز در آن پيدا نکرده ام بيا با هم بگرديم اگر چيزي پيدا کرديم پنجاه پنجاه تقسيمش مي مي کنيم .
البته اگر تو راضي باشي. اگر هم خواستي مي توني همه اش را برداري زيرا من سالها گشته ام و چيزي پيدا نکرده ام .پس همه آن مال تو. بالاخره يابنده تو بودي .
دل دزد نرم شد.استاد نه او را تحقير کرد نه سرزنش.
دزد گفت: مرا ببخشيد استاد.نمي دانستم که اين خانه شماست وگرنه جسارت نمي کردم.
عارف گفت: اما درست نيست که دست خالي از اين جابروي.من يک پتو دارم هوا دارد سرد مي شود لطف کن و اين پتو را از من قبول کن.
استاد پتو را به دزد داد دزد از اينکه مي ديد در آن خانه چيزي جز پتو وجود ندارد شگفت زده شد سعي کرد استاد را متقاعد کند تا پتو را نزد خود نگه دارد .
استادگفت: احساسات مرا بيش از اين جريحه دارنکن دفعه ديگر پيش از اين که به من سري بزني مرا خبر کن .
اگر به چيزي خاص هم نياز داشتي بگو تا همان را برايت آماده کنم تو مرا غافلگير و شرمنده کردي
مي دانم که اين پتوي کهنه ارزشي ندارد اما دلم نمي آيد تو را بادست خالي روانه کنم لطف کن وآن را از من بپذير .تا ابد ممنون تو خواهم بود .
دزد گيج شده بود او نمي دانست چه کار کند . تا کنون به چنين آدمي برخورد نکرده بود. خم شد
پاهاي استاد را بوسيد پتو را تا کرد و بيرون رفت.
او وزير و وکيل و فرماندار ديده بود ولي انسان نديده بود .
پيش از انکه دزد از خانه بيرون رود استاد صدايش کرد وگفت:
فراموش نکن که امشب مرا خوشحال کردي من همه عمرم را مثل يک گدا زندگي کرده ام .
من چون چيزي نداشتم از لذت بخشيدن نيز محروم بوده ام اما امشب تو به من لذت بخشيدن را چشاندي ممنونم.
هوا سرد شده بود . استادمي لرزيد .
استاد نشست وشعري سرود:
دلي دارم خواهان بخشيدن به همه چيز
اما دستاني دارم به غايت تهي
کسي به قصد تاراج سرمايه ام آمده بود
خانه خالي بود واوبادلي شکسته باز گشت.
اي ماه کاش امشب از آن من بودي ، تو را به دزد خانه ام مي بخشيدم
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 20:44  توسط وحید کریمی
|
عشق به زن تنِ او را خواستن و با او درآمیختن است تن به تنش ساییدن در او فرو رفتن
عقیل از خود پرسید اما آیا او زن است
بله چون عقیل او را به زنی میخواست میخواست آن دو پای لُختِ از پیرهن بیرونزده آن پستانها که برجستگیشان حالا دیده نمیشد چون او نشسته بود روی پنجههای پا پیرهنش بالا میرفت و پایین میآمد یا کشیده میشد با دستهای نازک انگشتهای بلند و باز به بالا و عقیل را واداشت نوک بیل خود بر زمین بگذارد پشت نخلی پنهان شود به تماشای بچههای نشسته پشت بوتههای گُل خار سه پسر و او تنها دختر بود
دختر کیسهی سبز دُعا را از روی شانهی پسرکی که کیسه به پیرهنش سنجاق بود کند و گفت حالا میبینید که هیچی توش نیست غیر از کاغذ سنجاق را باز کرده با نوک آن شروع کرد به شکافتن محل دوخت پارچهدعُا که به اندازهی کف دستش بود او روبهرو بود و پسرها پشت به عقیل چشمان درشت سیاهش انگار عقیل را دیده بودند اما به روی خود نمیآوردند چشمها وقتی برمیخواستند تا نگاهی به اطراف بیندازند نگاهی هم به عقیل میانداختند نه چشم به چشم بلکه فقط انتشار شیطنت نگاه بود که برای چند لحظه پَر میزد در اطراف با تمسخر باز برمیگشت به بچههای چمباتمهزدهی خیره به دستهای او دورتادور کیسهی سبز با نوک سنجاق شکافته شد کهنهکاغذها لای انگشتهایش از کیسه بیرون کشیده شدند کاغذهای زرد پُر از نوشتههای سیاه: ببین یه مُشت کاغذ خالی کی میتونه بخونه این نوشتهها را؟ صدای پسری گفت بده به این بخونه که میره مدرسه دختر بقیهی کاغذها را بیرون کشید پارچه را لای مشت دیگر مچاله کرد کاغذها را دراز کرد سوی پسری گفت تو میری مدرسه؟ پس بخون اگه چیزی یاد گرفتی پسر خود را عقب کشید گفت من نمیتونم اینها را بخونم بلدم خیلی از نوشتهها را بخونم اما این اصلاً معلوم نیست چی نوشته صدای پسر دیگر گفت عربیه مگه به شما یاد ندادن عربی بخونین؟ دیگری گفت نه هنوز یاد ندادن پسری گفت پس اگه بخوای قرآن بخونی چی چهطوری میخونی؟ دخترگفت ملا عزیز بلده قرآن بخونه جمعه میآد خونهی ما که قرآن بخونه پسری گفت تو از کجا میدونی ملا عزیز میآد خونهی شما؟ اون که خونهش اینجا نیست دوره دختر گفت من میدونم من همه چی را میدونم حتی اگه کسی ما را از لای شاخهها تماشا کنه پسرها هول کردند برخاستند به اطراف نگاه انداختند اما عقیل را ندیدند پسری گفت حالا من به مادرم چی بگم که کیسهدعُام این جور پاره شد؟ مادرم این را برام اینجا بسته بود که مریض نشم حالا اگه مریض شدم تقصیر توِ
آیا پستانهای دختر آنقدر بودند که از پشت پیرهن پیدا باشند یا فقط عقیل بود که آنها را میدید؟ حالا پا شده ایستاده شانههای خود را به عقب کشید انگار بخواهد برجستگیها را نمایان کند بعد با خنده هر چه در دست داشت به زمین انداخت و از پشت بوته بیرون جهید سوی خانه دوید رفت گُم شد لابهلای شاخهها پسرها هنوز متحیر دور خود میگشتند صاحب دعا خم شده کاغذها را از روی زمین جمع میکرد با صدای گریهش که آرام شروع میشد اما پیش از آن که اوج بگیرد عقیل بیل بر شانه انداخته به راه خود رفت به سمت جایی نزدیک به شط که مقداری بوتههای پَرپین وحشی بیرون زده بود
بیبی او را فرستاده بود کمی پرپین از کنار شط بکند بیاورد برای گاوها چون کسی گفته بود پرپین وحشی گاو مریض را خوب میکند اما او میرفت و فکر پاهای دختر را با خود میبرد برهنگی پستانها که فقط فکر بود در خیال بود رسید به محل بوتههای پرپین برگهای سوزنی دراز پُر از آب ضربههای نوک بیل او بر انتهای ساقههای بوتهها هر دسته که کنده میشد آن را از لای بقیه بیرون میکشید به سمت دیگر میانداخت زنی که میگذشت سلام کرد و حال زنش را از او پرسید عقیل گفت امروز بهتر بود غذا خورد زن گفت اگه یه بچهای داشت که از او مراقبت بکنه بهتر نبود؟ عقیل گفت نه بهخاطر بچه نیست من خودم سالهاست بالای سرش هستم ازش مراقبت میکنم زن گفت ببرش مشهد شاید امام او را شفا بده عقیل فکر کرد به مشهد بُردن زن یعنی امید از او بُریدن گفت نه به مشهد نمیبرمش دوره زن گفت در عوض حاجت میگیری عقیل گفت حاجت باید از مریضخونه گرفت از طبیب که اون هم توی شیراز هست اونجا باید میبردمش اگه وسعم میرسید نزدیکتر هم هست فقط حیف که دست ما کوتاهِ از اونجا زن گفت خدا بزرگه توکل کن به او و رفت اما عقیل هنوز حرف میزد: فقط او نیست که مریضِ گاوهای حاجی هم یکی بعد از دیگری مریض میشن میمیرن نه یه علت دیگه هست اونه که باید معلوم بشه
بار بر شانه به خانه برگشت به طویله وارد شد صدای بیبی را شنید: بلکه او علت را معلوم کنه سایهی حاجی خمیده غمگینانه از طویله بیرون میرفت: ها پس یکی را میفرستم دنبالش شاید جمعه بتونه بیاد اینجا بعد در طویله با عصبانیت کوبیده شد بیبی رو به عقیل داد زد سبزی را حالا نیار توی طویله حالا وقت دوشیدنِ نه چریدن اما او نمیدانست که بیبی هنوز مشغول دوشیدن گاوهاست بار را برد ته طویله آنجا که نه گاوی بود نه بیبی بر زمین نهاد و بر آن نشست فوارههای سفید از زیر انگشتان بیبی میریختند سرازیر میشدند داخل سطل آهنی با شُره در پی شُرهای با آهنگ یکنواخت پستان گاو خالیتر میشد و انگشتان بیبی سفیدتر نشسته زیر تن آخرین گاو بود گاوها پنجتا بودند در یک ردیف ایستاده ساق و سر حال صورتهاشان را برگردانده به کومهی پَرپین وحشی زیر پای عقیل نگاه میکردند عقیل گفت پس میبرمش بیرون بلند شد باز بار را بر شانه انداخت از طویله بیرون رفت
نزدیک به پنجرهی طویله ناگهان دختر جنبید پیش از آن که بگریزد عقیل او را دیده بود که از لای درز پنجره به داخل نگاه میکرد حتماً به همان فوارههای سفید به پایین غلتیدنشان شلوار بلند پوشیده بود نزدیک به تنور ایستاد عقیل بار را پشت دیوار طویله پایین آورده بود پرواز نگاه او بود که از روی عقیل گذشت یا لکهی سیاه ابر؟ سر به زیر انداخت صدای گریز پاهای سبک صدای سنگین بیبی از داخل طویله: یکی بیاد عقیل رفت بیبی همچنان نشسته بر سکو گفت تو سطل را ببر عقیل سطل را برد سنگین بود پُر بود و موج شیر بر شیر در آن میغلتید صدای بیبی باز گفت یکی بیاد چند نفری در حیاط پراکنده بودند زن بزرگ حاجی جلو اتاقش بر فرش نشسته موهای یکی از دخترانش را شانه میزد چند بچه دور درخت توت وسط حیاط میپلکیدند میچرخیدند بازی میکردند دو تا عروسهای حاجی با هم از زیر سایهبان در آمدند لباسشان مثل هم بود دو پیرهن همشکل از یک طاقه پارچه عقیل میرفت سطل را بگذارد زیر سایهبان که محل تقسیم شیر بود ردیف دَبهها و بطریها عروسها با هم دویدند به طویله عقیل سطل را گذاشت زیر سایهبان و برگشت عروسها هر کدام از یک سو زیر بغل بیبی را گرفته او را راه میآوردند به سختی تا برسانند به زیر سایهبان
تا عروسها بیبی را ببرند بعد او بخواهد حساب دبههای شیر را به هم مربوط و از هم جدا کند فرصتی برای عقیل هست که روی بار پرپین بنشیند سیگاری بپیچد بعد در فاصلهی دور از پشت دود زن خود را ببیند در چارچوب در اتاق ایستاده پشت سرش تاریکی خاموشی هر دو دستش یک لته از چارچوب در را گرفته بودند تا او بتواند بایستد تن نحیف خود را بر درگاه نگه دارد نیفتد نگاه کند به حیاط عقیل را ببیند لمیده پشت دود روی کومهی سبز کدامشان لبخند زد زن پیرهن آبی پوشیده با نقش گلهای درشت محمدی از این فاصله فقط لکههای سفید پراکنده بودند اما او میدانست که گل هستند درشت و دهن باز کرده گلبرگها در ردیفهای گرداگرد مثل لبهای تُرد دختران اجتماع کرده بودند کی بود آخرین مرتبه که آنها را بوسیدی؟
حاجی گفته بود باید برات زن بگیریم باید سر و سامون بگیری بعد دختری از شهر دیگر برای او آوردند که از بستگان دورِ حاجی بود دختر مریض و ضعیف بود و در همه کار باید با او مدارا میکرد حاجی گفت خوب میشه امروز تو از او مراقبت میکنی بعد که خوب شد او از تو مراقبت میکنه من خودم هم که بالای سر هر دو تون هستم و خدا بالای سر همهی ما تو دیگه یکی از پسرهای من هستی من خوبی تو را میخوام
عقیل نوجوان بود که با حاجی آشنا شد با عدهای از کولیها به این شهر آمده بود برای کار آنها تابستانها میآمدند اینجا در نخلستانها پراکنده چادر میزدند و در پی کار میگشتند فصل چیدن خرما زن و مرد و بچه کار میکردند و از صاحب نخلستان پول و غذا میگرفتند فصل کار که تمام میشد میرفتند عقیل کسی را نداشت پدر و مادرش در حملهای هوایی به دشتهای کُردستان همراه با چند خانوار دیگر کولیها کشته شدند آنها برای یافتن کار به آنجا رفته بودند هیچ کس نفهمید طیارهها از که بودند و به کجا رفتند فقط آمدند عدهای از کولیها را کشتند و رفتند همین آن روز عقیل با عمویش در یک آبادی دور کار میکرد بعد یکی از عمههایش از او نگهداری کرد و به هر کجا رفت او را با خود برد تا این که حاجی او را به وقت کار در نخلستان خود دید و از او خوشش آمد پسر زبر و زرنگ و کاری بود حاجی گفت اگر بخواهی توی خانهی من بمانی همین جا کار کنی و همین جا زندگی بگذرانی میتوانی اگر خوب باشی و امین اتاقی هم توی حیاط برای خودت میسازی و میمانی برای کمک به کار گاوها و به کار نخلها عقیل گفت میمانم ماند همچنان مانده بود و کارگر امین حاجی شده بود اما فقط کار و کار شب و روز در مقابل اندک پولی خورد و خوراک خود و زنش با اهل خانه بود پوشاک هم برای آنان تهیه و دوخته میشد مثل بقیهی افراد حاجی به او پول زیاد نمیداد چون نمیخواست تشویق به رفتنش کند فکر میکرد اگر عقیل آنقدر پول داشت که میتوانست در جای دیگر یک زندگی تازه بنا کند میرفت اما به کجا؟ خود او که از این بابت مطمئن نبود اینجا خانهای داشت امنیت داشت حاجی و اهل خانه با او مهربان بودند جوان که بود برای او عروسی گرفتند ساز و آواز و رقصیدن زنش یکی دو سال اول خوب بود دل به عشقورزی میداد هر گاه عقیل هوس میکرد زن با خنده رخت از تن درمی آورد اما بعدها: مریضم توان ندارم آخرین بار کی بود که عقیل تن به تن زن ساییده با لذت بود؟
یکی از مردان همسایه به او گفت او را ببر به شیراز اونجا مریضخانه هست طبیب و دوا هست خوبش میکنن دومرتبه سالم میشه عقیل گفت اگه میتونستم که خوب بود حاجی گفت گوش نده به این یاوههای مردم زن تو نیاز نداره به مریضخانه فقط نیاز داره به مراقبت از جانب تو و شفا از خدا عقیل همهی کوشش خود را برای مراقبت کرده بود اما خدا تا به حال قدمی برای او برنداشته بود هنوز بیبی گفت صبر داشته باش وقت فرستادن رحمت را خود او باید معلوم کنه نه بندهها عقیل صبر کرده بود تا این که حالا کار از کارش گذشته دل بسته بود به دختر حاجی دختری که بزرگهای خانه او را دوست نداشتند چون از همان اول مثل بچههای جِنزده به هر چیزی کار داشت میخواست از همه کار آدمهای بزرگ خانه سر در بیاورد با آن گوشهای تیز و نگاهی که دنبال نادیدهها میگشت بچهها دور او جمع میشدند چون همیشه چیزهای تازه و سرگرمکننده برای آنان داشت اما از شَر شیطنتهای او مادرش هم در عذاب بود: کاش تو میمُردی من از شر تو خلاص میشدم مادرِ دختر از طایفهی حاجی نبود غریبه بود شمالی بود هیچ کس نمیدانست که حاجی او را در مشهد ملاقات کرده تا روزی که غریبهای در زد زنی با بچهای در قنداق گفت حاجی مرا در مشهد صیغه کرد این هم بچهی اوست گفت سه هفته هست دارم میگردم اینجا را پیدا کنم کردم بیبی و زن بزرگ حاجی میخواستند زن هر چه زودتر از اینجا برود نماند اما زن گفت جایی برای رفتن و ماندن ندارد با این بچه زن سفید و خوش بر و رو بود حاجی دل به ماندن او داشت و بالاخره او را عقد کرد اتاقی در حیاط برایش ساخت و زن ماند با دخترش که بزرگ و بزرگتر میشد و مثل پرندهی وحشی بیقرار که بیش از همه نفرت بیبی را برمیانگیخت
بیبی مادر حاجی بود پیر خانه بود تنها کسی بود که حاجی برای انجام کارهایش با او مشورت میکرد اصلاً بیشتر اوامر از جانب او صادر میشد او بهتر از هر کسی مصلحت خانه و خانواده را میفهمید میدانست برای رفع هر مانعی چه باید کرد هیچ کس حق و جرأت نداشت روی حرف او حرفی بیاورد از کارهای مهم او یکی این بود که گاوها را او میدوشید و دیگر این که در سایه توی حیاط مینشست کتاب دعا میخواند میگفت برای برقرار بودنِ خانواده دعا میکند بچهها باید احتیاط میکردند آزاری به بیبی نرسانند اگر خطایی از بچهای سر میزد او مدتها در کمین میماند تا همچنان که نشسته در یک وقت مناسب بچه را دستگیر و کتک بزند یک بار دختر پسربچهای را که از بیبی کتک خورده بود به پشت بام برده او را واداشت کیرش را بیرون بیاورد از همان بالا از لبهی پشتبام بشاشد بر سر و کلهی بیبی که در سایهی کنار دیوار به دعا خواندن مشغول بود غروب آن روز حاجی دختر و آن پسربچه را به درخت بست شلاق زد هر وقت حاجی دختر را میزد نه مادر دختر حق نزدیک شدن و دخالت داشت نه عقیل که ضربهها انگار بر تن او فرود میآمدند درد میکشید و جرأت بیان نداشت
حاجی گفت اگه شوهرش بدیم؟ بیبی گفت برمی گرده از این چشمدریده هر چه بگی برمیآد حاجی گفت میدمش به کسی که از اینجا دور باشه خیلی دور بیبی گفت برش میگردونن فایده نداره این توی هر خونهای بره بعد از مدتی میفهمن که شومِ که خونهخرابکنه باید پسش بیارن میآرن حاجی پرسید پس چاره چیه؟ عصر بود بیبی و حاجی توی حیاط در گوشهای دور از دیگران نشسته بودند کسی صدایشان را نمیشنید مگر عقیل که قلیان را برای آنها چاق میکرد و صدای درونش میگفت او را بدهید به من آرامش میکنم او را سر راه میآورم یا اصلاً دورش میکنم از اینجا دور میشویم و هرگز نه خودم پس میآیم نه او را پس میفرستم صدایی میگفت فکرش را نکن نمیشه حاجی حاضر نبود به هر قیمت عقیل را از دست بدهد او بزرگترین کمک خانواده بود پُرزورترین مرد خانه که هر چه از او میخواستی میکرد
حاجی دو تا پسر بزرگ هم داشت اما کار آنها بیشتر شبانه بود میرفتند به شط با قایقهاشان اجناس قاچاق جابهجا میکردند و روزها که در خانه بودند کاری نمیکردند به جز استراحت
پس چه کند عقیل با این عشق که جانش را از ریشه میسوزاند خاکسترش میکند؟
اگه میشد که تو یه زن جوون و سالم بگیری
پس تو چی؟ تو که هنوز زنِ من هستی زنده هستی
پشت به زن روی لحاف دراز کشیده بود یک دست زن از زیر لحاف به بیرون سُرید آرام بر بازوی مرد نشست گفت ها زنده هستم هنوز
از چیز دیگه گپ بزن اگه که باید
خسته شدی امروز
نه
غروب که مرغا توی کُله نمیرفتن دیدم که چه سختی کشیدی عقیل هیچ نگفت زن گفت اشکال از مرغا بود یا از اون دختر که نمیگذاشت مرغا برن توی کُله
من با او کاری ندارم یه دختریِ مثل بقیه دخترای حاجی
اما نمیگذاشت مرغا برن توی کُله هی جلو اونها بازی درمیآورد تو را اذیت کرد
اذیت نبود بازی بود
زن دست کشید روی بازوی او به مهر دست پایین سُرید لغزید روی تن لمید روی شکم انگشتی از لای درز پیرهن داخل شد پوست را لمس کرد روی پوست گردید کوشید پایینتر رود دست داخل شد اما عقیل تکانی به خود داد انگشتهای زنانه مدتی بیحرکت شدند و باز بر پوست تنِ مرد غلتیدند
خُب اگه یه زن خوبِ خیلی خوب میتونستی بگیری بد نبود
بعد چه میشد مثلاً
دیر نشده هنوز
یعنی تو راضی هستی اگه من زن بگیرم
اگه من را ول نمیکنی اگه دورم نمیاندازی
من تو را ول نمیکنم تا وقتی زنده هستم آیا این واقعاً همان حسی بود که عقیل در دل داشت؟
زن گفت کسی را نشونکردهی عقیل برگشت سوی او نگاهش کرد گفت کی
اگه حاجی دخترش را به تو میداد
دختر حاجی کدام
همون که تو خاطرش را میخوای
نه نمیخوام
بهت نمیده نه نمیده
تو را به مشهد میبرم اونجا امام تو را شفا میده میبندمت به ضریح
اما اگه از خواهر حاجی خواستگاری کنی
نمیکنم نمیخوام
کاش من میمُردم کاش مُرده بودم مثل اون گاو که مُرد و راحت شد
باید به ملا عزیز بگیم این دفعه یه دعای خوب هم برای تو بنویسه
ملا عزیز اومد
دختر بود که خبر را داد پیش از آن که تقهای به در نواخته شود حاجی و بیبی بر صندلیها روبهروی هم زیر درخت وسط حیاط نشسته بودند در سکوت به هم نگاه کردند بعد هر دو نگاهشان رفت سوی دختر که با پاهای لُخت و سر لُخت در گوشهی حیاط نزدیک به تنور روشن منتظر ایستاده بود روز جمعه بود
صبح زود پیش از آن که کسی به حیاط بیاید عقیل از پنجرهی طویله دختر را دیده بود که مادرش او را به حمام میبرد عقیل بیرون نیامد خود را به تمیز کردن طویله مشغول کرد و آنقدر همانجا پلکید تا دختر با مادرش از حمام برگشتند تنِ دختر برهنه بود زیر یک حولهی سبز دوید با خنده در گوشهای ایستاد از گوشهی چشمها به پنجرهی طویله نگاه کرد ناگهان طوری که مادر نبیند حوله را از تن رها کرد حوله افتاد روی زمین و عقیل زیباترین اندام انسانی را دید ساخته از نرمترین گِل دنیا که تو را سوی خود میخواند که عقیل اگر مانع نداشت میدوید در آغوشش میگرفت برای همیشهی همیشه اما دختر فوری خم شد حوله را برداشت پیچید دور تن باز دوید رفت گُم شد توی اتاق و بیرون نیامد تا ساعتی بعد تا حالا که بیرون دویده خبر آمدن ملا عزیز را داد فقط با یک تا پیرهن بود
آتش از دهنهی تنور زبانه کشید عروسهای حاجی دور و بر تنور میپلکیدند یکی چانه پهن میکرد و یکی به آتش میرسید صدای چند تقه بر در حیاط شنیده شد سکوت ناگهان حاجی از روی صندلی جهید: یکی بیا این دختر را ببره لباس تنش کنه این جور لخت و پتی ایستاده اینجا صدای زنی گفت پس مادرش کجاس حاجی رو به یکی از اتاقها فریاد زد هی تو بیا دخترت را ببر لباس تنش کن مادر دختر از اتاق بیرون آمد به طرف دختر که داشت به چی میخندید دست او را گرفت کشید برد توی اتاق بیبی گفت حالا یکی بره در را باز کنه باز چند تقهی دیگر حاجی گفت خودم میرم رفت به طرف آن در حیاط که رو به بیابان بود بعد برگشت و ملا عزیز با عبای قهوهای عمامه سبز یااللهگویان دنبال او میآمد صدای سلام گفتن چند دختر و چند بچه از اطراف ملا جواب نداد فقط با تبسم نگاه میکرد و سر تکان میداد حاجی ملا را به صندلی خالی هدایت کرد بیبی گفت یکی چای بیاره عقیل آمد سلام کرد دستهایش را زیر شیر آب شست رفت به مطبخ با سه استکان چای در سینی برگشت حاجی و بیبی توی گوش ملا پچپچ میکردند: توی همین مدت بیست و یک روز دو تا از گاوها مُردن فقط پنج تا دیگه مونده آخه این چه مرضیِ دستم به دامنت ملا و ملا گفت دست ما به دامن الله چشم بد از هر مرضی بدتره عقیل چای را بین آنان تقسیم کرده همان دور و بر ایستاده بود برای انجام فرمان بعدی بیبی گفت برو خودت از نزدیک گاوها را ببین و رو به عقیل گفت ملا را ببر به طویلهی گاوها را ببینه عقیل آماده برای رفتن به سوی طویله شد ملا هنوز چایش را سر میکشید گفت میبینیم بله حاجی بلند شد به طویله رفت انگار میخواست بزند زیر گریه بیبی توان راه رفتن نداشت چند سالی میشد که توانش رفته بود اگر میخواست به جایی برود باید بُرده میشد تنِ لَخت سنگینش توسط عقیل یا عروسها کشیده میشد
ملا استکان خالی چای را به عقیل داد برخاست آماده برای رفتن به طویله عقیل او را هدایت کرد گاوها ایستاده علوفه میچریدند حاجی لابهلای گاوها میپلکید و آنان را بر انداز میکرد ملا کمی جلو رفت به گاوی نزدیک نشد به صورتها و چشمهای آنها خیره شد گفت به نظر نمیرسه اشکال از خودشون باشه نه از خودشون نیست اینها که ماشاالله ساق و سرحالند برگشت به حیاط: از خود گاوها نیست نه نیست
دختر انگار که از چنگ کسی گریخته از اتاق بیرون پرید شلوار بلند پاهاش را پوشانده بود مقنعه هم بر سر بسته موهاش پنهان بود ملا در گوش بیبی چیزهایی گفت و خود بر صندلی نشست عقیل حواسش به دختر بود که دویده بود به طرف تنور و اولین نان بیرون آمده را برداشته و رفته بود
بیبی گفت عقیل میدونه سینیها کجاست رو کرد به عقیل گفت ملا یک سینی بزرگ میخواد که بتونه زیرش آتش روشن کنه عقیل بدون حرف به مطبخ رفت و با یک سینی گرد مسی برگشت پرسید این خوبه؟ ملا گفت خوبه بیبی گفت بذارش اینجا عقیل سینی را گذاشت کنار پای بیبی ملا گفت یه مقداری خار خشک بیارید بیبی گفت کنار نهرِ آب بوتههای زیادی هست از خار؛ بنا بود عقیل بکنه بیاره برای سوخت تنور؛ هنوز که نکندی عقیل؟ و پیش از آن که جوابی بشنود گفت نه نکنده عقیل گفت هنوز نه بیبی اما هیزم خیلی آوردم دیروز ملا گفت آتش خار بهتر عیان میکنه بیبی گفت شنیدی عقیل؟ برو بوتهها را بکن بیار عقیل رفت به طرف بیل که در گوشهای تکیه به دیوار داشت ملا گفت همهی اهل خانه را خبر کنید همه از ریز و درشت بیبی رو به اتاقها که دورتادور حیاط بودند فریاد زد هی دخترا و زنا بیاین بیرون برادرهاتون و بچهها را هم پیدا کنین هر جا هستن هر که هست پیدا کنین بیارین اینجا و رو به ملا پرسید هر که هست؟ عقیل بیل بر دوش آمد کمی از توتون بیبی بردارد بپیچد که شنید ملا گفت هر کی هر جور با گاوا سر و کار داره یا هر جور نگاه میکنه به گاوا خصوصاً به وقت دوشیدن عقیل کمی توتون برداشته لای کاغذ گذاشت بیبی داد زد این دختره را هم بیارین این هیز چشمدرشت که وقت دوشیدن از درز پنجره زُل میزنه به دستهام صدای زنی گفت به دختر من بیبی؟ عقیل از دررو به نخلستان بیرون رفته بود و دود سیگار دور او در هوا میگردید رسید به بوتههای خار کنار نهر که هنوز خالی بود بوتهها خشک بودند پاچههای شلوار را چند تا بالا زد با ضربههای تیغهی بیل خارها را کند ملا یک کومه هیزم بزرگ از بوته خار خواسته بود برای چه؟ هنوز کسی نمیدانست آفتاب امروز خیال بیرون آمدن نداشت انگار آسمان پُر بود از ابرهای پیوسته و پراکنده تکههای سفید روشن رنگ عوض میکردند تا بشوند همرنگ بقیه همه خاکستری غلیظ پاییز بود کومه خار ذره ذره بزرگ شد عقیل بند بلندی را که همیشه در جیب داشت درآورد پیچید دور بوتهها یکدستهشان کرد بیل بر شانهای و کومه بر شانه دیگر برگشت
دخترها پسرها عروسها نوهها زنهای حاجی زن عقیل بیبی و خود حاجی همه وسط حیاط ایستاده بودند منتظر خواهر حاجی هم که مدتی بود از شوهرش طلاق گرفته به خانهی حاجی آمده بود مشغول بر پا کردن منقلی بود با نشاندن آجرهایی در چهار طرف
خواهر حاجی زنی بود جوان و بلندبالا از عقیل خوشش میآمد یک بار به وقت علفچینی کنار شط به عقیل گفته بود چرا یه زنِ دیگه نمیگیری؟ عقیل گفت کسی به من زن نمیده زن گفت چرا میده اگه تو خودت آستین بالا بزنی مرد پرسید کی مثلاً؟ زن گفت تو مرد خوبی هستی من خودم حاضرم زنت بشم
خواهر حاجی سینی را پشت و رو گذاشت روی منقل بیبی گفت آها بوتهی خار هم رسید سینی را بردارین تا عقیل بوته را بذاره داخل منقل ملا عزیز نشسته روی صندلی انگار با خود اما بلند گفت عجب عجب کیسهی دعا را از روی شانهی بچه درآورده باز کرده بعد هم کلام خدا را پاشیده روی زمین؟ مادر دختر قدمی به سوی دخترش برداشت گفت نه بچهی من نبوده نکرده بیبی گفت خوبه خودت بودی شنیدی زن همسایه چه میگفت بچهش چه گفت مادر دخترش را از پشت گرفت به خود فشرد عقیل آماده برای آتش زدن بوته بود ملا گفت توکل میکنیم به او تا به ما چی بگه و از بیبی پرسید همه هستن؟ بیبی گفت عقیل؛ همه هستن؟ عقیل کبریت در دست پا شد ایستاد نگاهی به آدمها که گرداگرد درخت ایستاده بودند انداخت دو تا پسر بزرگ حاجی هم پشت سر زنها و بچههاشان ایستاده بودند نمیدانستند موضوع چه هست عروسها نان پختن را نیمهکاره رها کرده بودند ملا کیف خود را از روی زمین برداشت در بغل گذاشت در داخل کیف دنبال چیزی گشت و یافت یک تخممرغ سفید آن را لای دو دست گرداند قدم به سوی میانه جمعیت گذاشت جمعیت تکان نخورد فقط خیره شد به تخممرغ ملا گفت اول بچهها کسی مقصود او را نفهمید باز گفت اول بچهها بیایند پیش نوهها خواهرزادهها و بچههای قد و نیمقد حاجی پیش آمدند دختر هنوز چسبیده به دامن مادر بود ملا گفت بسم الله الرحمن الرحیم آتش بزن عقیل بوته را آتش زد بوته گُر گرفت زبانه کشید ملا تخممرغ را به دور سر هر بچهای میگرداند و چیزهایی زیر لب میگفت ورد میخواند به هر بچه هم چیزی میگفت یا میپرسید به مهر و با لبخند بعد: اگه حاضره سینی را بگذارید روی آتش عقیل سینی را گذاشت روی آتش تخممرغ به دور سر همهی بچهها گردانده شد غیر از دختر ملا گفت حالا شما برید کنار خیره شد به دختر نه با لبخند گفت حالا تو مادر دخترش را آرام هل داد به طرف ملا دختر از ملا نترسید پیش آمد ملا گفت خدا حفظش کنه بزرگ شده خیلی اشارهای به اطراف کرد گفت شبیه به هیچ کس نیست تخممرغ را دور سر او چند بار چرخاند ورد خواند بعد با تخممرغش به مادر نزدیک شد آن را دور سر او هم گرداند پرسید چرا فقط همین بچه را داری؟ زن گفت خدا بیشتر نداد ملا به زن بزرگ حاجی رسیده بود او بچههای زیادی داشت که دور و برش ایستاده بودند تخممرغ را دور سر او گرداند پرسید این دو آقا فرزند تو نیستند گفتی زن بزرگ حاجی گفت بله گفته بودم که پسرها از اون زن مرحومهی حاجی هستند ملا گفت خدا حفظشون کنه تخممرغ را دور سر آنها هم گرداند نوبت به زن عقیل رسید ملا در حالی که تخم مرغ را دور سر او میگرداند گفت بلکه دوای درد تو هم از سر این تخم بیرون بریزه شفا پیدا کنی نفر بعد خواهر حاجی و سرانجام تخممرغ دور سر خود حاجی و بیبی هم گردانده شد سینی مسی حالا داغ شده سرخ میشد ملا آمد به سوی عقیل تخممرغ را به دور سر او گرداند بعد ایستاد بالای سر آتش چیزهایی به تخممرغ گفت و با ضربههای آرام میخی که آن هم از داخل کیف بیرون آمده بود یک سوراخ در پوست تخممرغ کَند دختر سرفه کرد خواست به جایی بجهد اما از نگاه تُند ملا ترسید ملا تخممرغ را وارو کرد رو به پایین سفیده بیرون زد ریخت روی سینی کمی هم بر گوشهی دیگر بچهها سر کشیدند که ببینند سفیدهها در دو جا جز و ولز کردند پختند ذرهذره سوختند سیاه شدند سیاههها خشکیدند ملا نشست گفت صبر کنیم آتش بخوابه آتش خوابید تمام شد ملا خیره شده بود به دو لکهی سیاه روی سینی تا مدتها در سکوت بعد خم شد پشت انگشت به لبهی سینی زد گفت سرد شده بلندش کن بگیرش جلو چشمام مراقب باش زخم نزنی به نشانهها به عقیل گفته بود یا اصلاً عقیل باید این کار را میکرد؟ عقیل با احتیاط دو لبهی سینی را از دو طرف گرفت هنوز داغ بود چفیه را از دور گردن باز کرد و با آن لبههای سینی را برداشت بلندش کرد و انگار آینه است گرفت جلوی روی ملا که هی نگاه میکرد به لکهها و آنها را مطابقت میداد با چشمان آدمها که دور او پراکنده بودند میبینی دو تا چشم آمده بیبی گفت ها میبینم دو تا چشم سیاه درشت حاجی هم سر در سینی کشید گفت عجب ملا باز خیره میشد به لکهها دنبال چیزی میگشت دنبال تشابهی بین لکهها و چشمان افراد همه زل زده بودند به چشمان خود ملا که نگاه جستجوگرش میگشت دنبال یک قربانی تا گناه مرگ و میر گاوها را بریزد سر او پیدا کرد از روی صندلی برخاست رفت سوی دختر سینی در دست عقیل گردانده شد طوری که ملا همچنان بتواند لکهها را بر آن ببیند دختر خود را عقب کشید مادرش پیش آمد او را از پشت به خود فشرد چشمان درشت سیاه دختر دودو زدند دنبال راهی برای فرار از نگاه ملا گشتند ملا برگشت بر صندلی نشست گفت پیدا شد بیبی گفت میدونستم و رو به یکی عروسها گفت چای بیارین سینی هنوز چون آینهای در دستهای عقیل بود حاجی آمد جلوتر نگاهی به لکهها و نگاهی به چشمان دختر انداخت گفت پیدا بود مادر دختر گفت چی شده همه زل زدین به دختر من مگه چه کار کرده؟ ملا گفت هیچ خواهرم چیزی نشده بفرمایید برید به اتاقتون حاجی گفت برین تمام شد حالا هر کی بره دنبال کار خودش زن بزرگ حاجی و بچههاش دنبال او رفتند پسرهای حاجی گُم شدند پشت در اتاقهاشان ملا گفت منقل و سینی هم کارشون تمام است جمع کنید عقیل سینی را برد گذاشت کنار تنور و باز چفیه را به دور گردن انداخت دختر با مادرش به اتاق خود رفته بودند خواهر حاجی آجرهای منقل را جمع کرد گاهی نگاهی به عقیل میانداخت صورتش باز و خوشحال بود ملا چند تا چای دیگر سر کشید صبحانه برایش آوردند خورد مرتب چیزهایی در گوش بیبی و حاجی میگفت که حالا هر دو نگاه میکردند به سمت اتاق مادر و دخترش
روز بعد روزهای بعد هم بیبی و حاجی هرگاه فرصت مییافتند آمد و شد حتی حرکات ریز دختر را زیر نظر داشتند مثل حالا که دختر و مادرش تازه از کار ملافهشویی برگشته بودند مادر ملافههای خیس را در یک سبد ریخت و به دختر داد که ببرد به پشتبام عقیل داشت قسمتی از دیوار گلی دور پشتبام را تعمیر میکرد دختر در زیر نگاه بیبی و حاجی به پشتبام آمد زنبیل را زیر بند رخت گذاشت و مشغول به پهن کردن ملافهها شد عقیل سعی کرد به او نگاه نکند دختر گفت اگه بخوای من را بدزدی عقیل گفت حرف از دزدی و از فرار نزن دختر گفت پس میخوای چه کار کنی بعد از مکث طولانی عقیل گفت بذار ببینم عجله نکن دختر پرسید پس کی؟
هنوز نمیدونم تا بعد
اگه تفنگ میخوای من جاشون را بلدم
نه توی این خونه تفنگی نیست پیش کس دیگه هم حرفش را نزن حالا برو
عقیل میدانست پسران حاجی در کار خرید و فروش تفنگ غیرقانونی هم هستند اما نمیخواست بداند
باید ملافهها را پهن کنم
یا به کشتن و کشته شدن فکر کند او میخواست زنده باشد زنده ببیند از عاشقی خود لذت ببرد
دختر در سکوت ملافهها را بر بند رخت جا داد و پیش از آن که برود گفت اگه خواستی بدونی من به تو میگم فقط به تو میگم
نه نمیخوام
او در زندگی حتی یک بار تفنگی حمل نکرده بود نخواسته بود نمیخواست تا روزی که حاجی به او گفت پسرها به کمک تو احتیاج دارند کار سختی نیس عقیل پرسید چی؟ حاجی گفت فردا دوچرخه را بیرون بیار دستی به سر و رویش بکش خودت هم تمام روز کاری نکن خسته شوی استراحت کن
امروز کسی به عقیل کاری نداشته باشه بذارین بخوابه خوب خستگی در کنه
چرا من؟
نه این که کار پسرا روی شط هست اگه شبانه توی بیابون دیده بشن تهمتها و جُرمهای دیگه بسته میشه به اونا که برای کارشون خوب نیست صلاح نیست البته که دیده نمیشن دیده نمیشی عقیل گفت شاید برای من هم خوب نباشه حاجی گفت موضوع تو فرق میکنه تو برای ژاندارمها آشنا نیستی چیزی نمیشه اگه شد بیرون کشیدن تو برای من راحتترِ خیلی راحت اصلاً دلواپس نباش بعد حاجی به او وعدهی پاداش خوبی داد وسوسهش کرد وسوسه شد
میفرستمت به مشهد سری بزنی درمان درد زن تو به همین دو کارِ عقیل پرسید دو کار؟ حاجی گفت اول انجام کار فرداشب بعد بردنِ او به مشهد یک هفته آنجا بمانید کافیِ
به خود گفت پاداش بهتری از او طلب میکنم
آن روز بعد از صبحانه پسرهای حاجی سوار بر موتورسیکلتهایشان شدند هر کدام به سویی رفتند به کجا؟ غیر از بیبی و حاجی کسی نمیدانست
عقیل دوچرخه را از توی انبار بیرون کشید آن را از در رو به نخلستان بیرون برد به تنهی درختی تکیه داد پارچهی بزرگی که همراه داشت در آب نهر خیس کرد آن را چلاند شروع کرد به تمیز کردن میلههای دوچرخه از بالا تا پایین مدت زیادی بود کسی بر آن سوار نشده بود زمانی عقیل یا پسران حاجی با همین دوچرخه بعضی امور خرید و حمل و نقل را انجام میدادند اما بعد که پسرها موتورسیکلتدار شدند دوچرخه به انبار فرستاده شد نوبت به روغنکاری زنجیرها رسید دوچرخه را وارو نشاند هی روغن ریخت و رکاب را گرداند بعد باید چرخها را باد میکرد باز آن را به حالت عادی بر زمین نشاند مشغول به کار پُمپزنی شد حس کرد کسی دارد از لای شاخهها نگاهش میکند اعتنا نکرد حالا باید ترک آهنی مخصوص حمل بار را بر دوچرخه میبست پمپ و روغندان را به انبار برد و با ترک آهنی که باید بسته پیچ میشد برگشت صدایی از لای شاخهها انگار پرندهای سخن گفته باشد گفت بذار کمکت بکنم پرنده از لای بوتهها بیرون آمد دختر بود شلوار بلند پوشیده روسری به سر بسته با لبخندش عقیل گفت نه برو از اینجا دختر گفت کمک میخوای من بلدم دوچرخه را بگیرم ببین دوید آمد از پشت درخت میلهی دوچرخه را گرفت کشید کوشید آن را چسبیده به درخت محکم نگه دارد عقیل گفت باشه همونجور بگیر و خود به بستن ترک ادامه داد پیچها را در مُهرهها میانداخت میپیچاند تا ترک سفت و محکم شد دختر گفت حالا من را سوار دوچرخهت میکنی یک دور بچرخونی؟ عقیل گفت کجا؟ دختر گفت همین جا میشینم خواست بپرد روی ترک عقیل گفت نه دختر غمگین نگاهش کرد گفت تو را به خدا فقط یه دور کوچک به کسی نمیگم به هیچ کس لبها را جمع کرد آه از آن لبها که دل عقیل را این جور میلرزاندند گفت اگر به کسی حرفی نمیزنی دختر خوشحال گفت پس تو دوچرخه را محکم بگیر تا من بپرم بالا عقیل پرسید اگه مادرت ببینه؟ دختر گفت مادرم نمیبینه رفته خونهی صدیقه بندانداز زود برنمیگرده عقیل پرسید خونهی صدیقه بندانداز؟ دختر گفت بابا به او پول داد که امروز بره خونهی صدیقه صورتش را بند بندازه؛ من هم وقتی زن بشم میرم صورتم را بند میاندازم؛ تو دوست داری؟
عقیل بر دوچرخه سوار شد پاهاش روی زمین بود هنوز گفت بپر بالا دختر سبکبال پرید بالا خود را بر ترک جای داد گفت حاضر عقیل نگاهی به اطراف انداخت دوچرخه را کمی راه برد به باریکهی راه که رسید گفت سفت بشین خود را بر زین جای داد و راند دختر خندید باد شاخ و برگ اطرافِ راه را تکانتکان میداد دختر به شادی جیغ کشید تندتر برو تندتر عقیل گفت آروم باش دختر بلندتر خندید دوچرخه میرفت عقیل فکر کرد ای کاش میتوانست همین طور برود دور شود از اینجا با او
برو جایی که دیگه برنگردیم
کجا؟
از توی بیابون برو دور برس به شهر که از اینجا دوره که هیچ کس نمیتونه آدم را پیدا کنه
نه به بیابون نمیرم بابات اونطرفهاس اگه ببینه
ترسو
خفه شو
اگه یه قایق داشتی من را سوار میکردی به کجا میبردی؟
مگه تو دلت میخواست با من میاومدی؟
به هر کجا هر چه دورتر بهتر
راه در ته خط به شط میرسید دوچرخه توقف کرد بر ساحل گِلی چند تا قایق ولو افتاده بود که دو تا از آنها قایقهای پسران حاجی بودند
ببین قایق هم اینجا حاضر و آماده
عقیل به او اعتنا نکرد راه را دور زد راند راه آمده را برگشت از روی دستانداز که میگذشتند دختر جیغ میکشید دستهایش از پشت کمر عقیل را بغل کردند یکی از دستها آرام دنبال درز پیرهن او گشت یافت انگشتان زنانه از لای درز پیرهن رفتند داخل پوست تن را لمس کردند مرد لرزید ناخودآگاه از مغز سر تا انگشتهای پا دختر سر چسباند به کمر او که میراند تا برگردد برسد به انبار رسید تن از روی زین پایین آورد پاها بر زمین گفت بپر پایین دختر دستها از پشت بر شانههای او پا شد ایستاد روی ترک دوچرخه لرزید داشت میافتاد: مراقب باش دختر پرید پایین عقیل هم از روی دوچرخه پایین آمد: حالا برو همچنان به او نگاه میکرد دختر لباس خود مرتب کرد آماده شد برای دویدن سمت خانه با خنده اما پیش از آن که شروع کند به دویدن با پوزخند خیره شد به چشمان عقیل گفت یه مردِ ترسو
مرغها و مرغابیها ترسیدند پیش از هر کس آنها صدای موتورسیکلت را شنیدند همراه با پرندگان دیگر خانگی توی حیاط از اینسو به آنسو دویدند برگشتند بعد صدای موتورسیکلت از پشت در شنیده شد عروسها دو لتهی در را از هم گشودند موتورسیکلت که پسر بزرگ بر ترک آن نشسته بود داخل شد طول حیاط را طی کرد بچهها اول خود را کنار کشیدند بعد دویدند دنبال آن که به انبار رفت حاجی گفت برین از اینجا دور شین و خود به انبار رفت دختر و خواهر حاجی با بستههای علف بر سر از دررو به نخلستان وارد شدند بارها و داسها را پشت در طویله انداختند مادر دختر از مطبخ درآمد دختر با گریه سوی مادر دوید گفت خسته شدم مادر لیوانی آب به او داد گفت بخور و همین جا بشین خستگی در کن عزیزکم
اگر او زن من باشد نمیگذارم این طور کار کند خسته شود نه نمیگذارم چون او برای کار زاده نشده بلکه برای در آغوش کشیدن و بوسهبوسه بر اندامش زدن از شکم مادر درآمده است
عقیل؛ بیا به مهمونخونه
رفت به میهمانخانه حاجی داشت دراز میکشید بر رختخواب: جلوتر بیا عقیل رفت جلوتر حاجی گفت بشین عقیل نشست حاجی پرسید تو یادت هست چندتا درخت مجنون پشت قبرستان هست؟ عقیل گفت انگار فقط یکی بود حاجی گفت ها فقط یکی عقیل خوب به یاد داشت که چند سال پیش چیزی زیر آن مجنون چال کرده بود سالی که یکی از پسربچههای حاجی مُرد پسربچه را در پنج شش سالگی ختنه کردند طبیب گفته بود باید استراحت کند به جاهای کثیف نرود اما پسربچه در زمانی که هنوز زخم داشت ورجهوورجه زیاد میکرد حتی با بچههای دیگر تن به آب کثیف نهر میزد تا این که زخم او چرک کرد وَرَم گُنده شد پسربچه به رختخواب افتاد درد کشید تا ماهها بعد که طبیب آمد گفت چرک رفته به قلبش مگر خدا کمک کنه که دیگه از طبیب کاری ساخته نیست دیر شده گذشته بیبی گفت برین دنبال ملا عزیز بیاد این بچه را درمان کنه ملاعزیز آمد زخم پسربچه را نگاه کرد دُعا نوشت نوشتهها را فرو کردند داخل یک کیسهی سبز آویختند به شانهی بچه ملا گفت صبر کنید تا ماه محرم و صفر تمام بشه هر طور شد همانی بوده که خدا میخواسته یک گوسفند زمین بزنید سرش را اما نبرید تا من برسم اواخر ماه صفر پسربچه مُرد او را به خاک سپردند و یک روز جمعه گوسفندی در حضور ملا سر بریدند وقت ناهار حاجی گفت چه بکنیم این بلا به جان پسرهای دیگه که باید به زودی ختنه بشن نیفته؟ ملا همچنان که غذا میخورد پرسید چندتا توی راه ختنه کردن داری؟ حاجی گفت نقداً دو تا ملا گفت دو تا مرغ بگیرید پا ببندید یکیش را من میبرم برای مردم مُستحق دیگری را یک مرد بالغ میبره پشت قبرستان کنار مجنون میایسته کلهی مرغ را با دستهاش از تن جدا میکنه بعد جسد را چال میکنه زیر درخت صبح پیش از طلوع این کار بشه صوابش بیشتره از همان اول معلوم بود که آن مرد بالغ کسی جز عقیل نیست گفته بود نمیتوانم یا نگفته بود؟ باری هرگز آن احساس شومِ لحظهای که کلهی مرغ را لای انگشتها گرفته بود از یادش نرفته بود با یک دست تن و با دست دیگر کلهی حیوان را گرفته با قوت تمام دستها را از هم گشود کله از تن جدا شد خون پاشید روی لباس او تن بیسر مرغ بر زمین پرپر زد افتاد توی گودال
این بار هم قربانی داریم حاجی حیوانی چیزی؟
گودال کنده شده آماده است پسر گورکن کند گفتیم یک گوسالهی مُرده از مادر زاده شده برای دفع بلای بیشتر ملا گفته بیاریمش اینجا زیر بید چالش بکنیم برای حال درخت هم خوبه پُرپُشتترش میکنه پول خوبی به او دادیم گودال کمی آنطرفه زیر درخت رو به قبله که بایستی درست رو به قبله بعد ده قدم میشمری میری که جلوت ظاهر میشه خودش تو دلواپس چیزی نباش فقط محموله را بر ترک دوچرخه میبری میاندازی داخل گودال خاک میپاشی روش تا باز بشه همسطح زمین عقیل پرسید محموله چی هست؟ حاجی گفت حالا که نه بعد از نصف شب که کسی اونطرفا نیست اگرچه هیچ وقت هیچ کس اونطرفا نیست تو دلواپس نباش عقیل گفت غیر از ژاندارمها حاجی گفت نه امشب بارون میآد خبری از اونا هم نیست اصلاً خوف به دلت راه نده کار تو فقط حمل و دفنِ نه چیز دیگه اگه هم یکوقت خدای نکرده کسی سر رسید تو پسر گورکن را خبر کن بگو با او حرف بزنن اما خاطرت جمع چیزی که بد باشه پیش نمیآد عقیل پرسید محموله چه هست؟
ورود دختر و مادرش به اتاق مکالمه را قطع کرد زن لگن در دست داشت و دختر آفتابه را آنها را گذاشتند پایین رختخواب حاجی گفت آب داغ به همین زودی حاضر شد؟ زن گفت کمی هم گلاب ریختم توی آب صورت زن بندانداخته و تمیز انگار همین حالا حاضر برای عشقورزی بود دختر ایستاده به پدر نگاه میکرد حاجی گفت چیزهایی دارم برای شما اشاره کرد به بستهای که توی تاقچه بود دختر خیز برداشت بسته را برداشت کاغذش را باز کرد حاجی به زن گفت این مال توست دختر گفت پیرهن خواب سفید زن گفت قشنگه به ناز و به شهوت گفته بود دختر گفت وَه چقدر دکمه داره سرتاسر مادر پیرهن را از دست دختر بیرون کشید گفت مال منِ حاجی گفت و برای تو از داخل کیف چند اسکناس درآورد به دختر داد گفت بچهها را ببر به دکان زینال هر چه میخواهی برای آنها و برای خودت بخر هر چه میل داری زن لبخند زد گفت بابا را بوس کن دختر اسکناس در دست خود را بروی پدر انداخت او را بوسید این اولین بار بود که عقیل میدید یکی از بچههای حاجی او را میبوسد حاجی گفت حالا برو دختر رفت حاجی پاها را در لگن گذاشت زن نشست از آفتابه آب بر روی پاهای حاجی ریخت یکی از توی حیاط داد زد هی عقیل کجایی؟ بیا حاجی به عقیل گفت برو تا بعد عقیل بلند شد پرسید بعد؟ حاجی گفت ها بعد عقیل رفت دم در حیاط پسر کوچک حاجی سوار بر موتورسیکلت منتظر او بود با این که دو لتهی در را برایش از هم گشوده بودند نمیتوانست داخل شود چون بر ترک موتورسیکلتش یک حصیر بزرگ لولشده بسته بود لولهی حصیر بلندتر از دهانهی در حیاط بود عقیل دانست که باید از زیر آن بخزد بیرون از ترک موتورسیکلت بازش کند رفت آن را باز کرد موتورسیکلت آزاد شد به داخل حیاط سُرید پسر حاجی گفت ببرش توی انبار بلندی عرض حصیر لولشده تا سینهی عقیل میرسید آن را بر شانه انداخت به طرف انبار رفت دختر و چند تا بچه از حیاط بیرون میرفتند دختر پرسید چی لای این حصیر پنهون کردهای که داری با عجله میری؟ خندید عقیل گفت این حصیره فرشِ برای زیر پا انداختن چیزی قرار نیست توش پنهون بشه دختر گفت من میتونم برم لای این پنهون بشم کسی پیدام نکنه پسری گفت خفه میشی میمیری دختر گفت نمیمیرم بعد از عقیل پرسید میذاری من برم داخل این؟ عقیل گفت نه صدای خشک بیبی بچهها را از عقیل جدا کرد دویدند رفتند بیبی داشت به مرغی که او را آزرده بود فُحش و ناسزا میداد عقیل به انبار رسید پسر حاجی داشت موتورسیکلت را پارک میکرد گفت بذارش همین جا عقیل پرسید این چی هست؟ پسر حصیر را از دست او گرفت آن را به حالت ایستاده بر زمین گذاشت گفت یه حصیر لولهشده تو چیزی بیشتر میبینی؟ عقیل گفت فقط یه حصیر لولهشده پسر گفت همین عقیل گفت عرضش خیلی بلنده حصیری به این اندازه توی این خونه نیست برای مهمونخونهس؟ پسر گفت شاید عقیل گفت یا برای این که امشب چیزی لای اون پیچیده بشه از این خونه بیرون برده بشه؟ پسر حصیر را باز به عقیل سپرده بود و از انبار خارج شد: ها؟
حاجی گفت تو بهتر هیچی ندونی بله اینطور بهتر هست بعد به او گفت که به زن خود چه بگوید اما عقیل پیش از آن که فرصت کند به زن خود دربارهی مأموریت امشب توضیح دهد ناچار شد به مادر دختر که پرسید ها عقیل شنیدم امشب نیمهشب میری بیرون کجا به سلامتی؟ بگوید: چند جای دیوار سکوی دور شط سوراخ شده اگه همین امشب سوراخها را نبندم صبح که مد بالا میآد آب میریزه توی باغ بوتههای گوجه و خیار را خراب میکنه باید نصفشب برم سراغش عصر بود مادر و دختر مرغابیها را از نخلستان به طرف خانه هدایت میکردند هر کدام چوب باریک بلندی در دست داشتند مرغابیها داد و قال راه انداخته نمیخواستند به کُله بروند مادر دختر گفت امام رضا پشت و پناهت و همچنان به دنبال مرغابیها رفت دور شد بعد دختر پیش آمد ناگهان طوری که مادر نشنود گفت من هم نصفشبی میآم وقتی که همه خوابیدن عقیل خواست بگوید نه اما دختر دوید دنبال یک مرغابی که از روی جوی پریده به نخلستان برمیگشت دختر با خنده گفت جات را بلدم از روی جوی پرید و در نگاه او گم شد هر چه چشمچشم کرد باز دختر را ببیند ندید خواهر حاجی از کجا ظاهر شد گفت برات یه جفت جوراب کلفت آوردم بگیر برای امشب به دردت میخوره
چه جورابای خوبین اینا از کجا آوردی؟
خواهر حاجی داد برای امشب
خدا عمرش بده چه مهربونه با تو
فقط برای امشب
میدونم بالاخره هم اونه که هَووی من میشه
تو همهش از زن گرفتن من حرف میزنی و از هوودار شدن خودت
زن پرسید حالا چرا باید نصفشب بری؟ عقیل گفت پس کی؟ زن گفت چرا حالا نه؟ عقیل گفت نه حالا نمیشه باید نصفشب بشه زن گفت باشه فقط تو را به خدا لباس گرم بپوش بعد سکوت بود تا نیمهشب که انگشتانی به شیشهی پنجرهی اتاق عقیل چند تقه زدند وقت رفتن بود لباس پوشیده آماده چکمهها را هم پوشید زن در تاریکروشن اتاق او را نگاه میکرد غمگین نگران گفت تو را به خدا مواظب باش عقیل گفت تو بخواب رفت خواهر حاجی زیر درخت ایستاده کمرش را با چادر سیاه بسته انگار آماده برای انجام کار مهمی بود به او علامت داد به انبار برود رفت پسرها در انبار بودند پسر بزرگ گفت تو همین جا بمون بشین آروم و بیتکون منتظر باش بعد پسرها بیرون رفتند از داخل انبار نمیشد حیاط را دید از پنجرهی انبار فقط راهی دیده میشد که نخلستان را به بیابان وصل میکرد در تاریکی و انتظار به دختر فکر کرد که حالا توی اتاق خود تنها بود چون عقیل ساعتی پیش مادر او را دیده بود که آهسته آرام در لباس خواب تازه از اتاق خود بیرون آمده به میهمانخانه رفته بود جایی که حاجی در رختخواب خود او را انتظار میکشید اگر کار امشب به سلامت انجام شود حالا همهی امید عقیل به انجام کار امشب بود بعد او را از حاجی خواستگاری میکنم جرقهای در آسمان جهید بیابان را برای لحظهای روشن کرد صدای پرندهای خاموش شد حرف دختر جدی نبود وقتی گفت من هم میآم؛ نه؛ این را فقط گفت برای سر به سر گذاشتن شیطنت کردن انگار صدای نفس زدن آدمی را شنید گوش سپرد به دیواری که انبار را از طویله جدا میکرد صدا از گاوها بود
قول میدم با زنم مهربون بمونم از او بیشتر مراقبت کنم
اما توی این حیاط دیگه جا برای یک اتاق تازه نیس
کنار انبار کمی جا هس
اونجا نزدیک به طویلهس صدای گاوا اذیتت میکنه
فقط اجازه بده با او باشم حاجی کجا مهم نیس
باشه این تو و این هم دختر خوشبخت بشی
اول پسر بزرگ وارد انبار شد با عجله آمد دست بر شانهی عقیل گذاشت او را بر چارپایه نشاند: تو فعلاً بشین بعد خواهر حاجی و پسر کوچک در حالی که حصیر لولهشده را حمل میکردند آمدند هر کدامشان یک گوشه از بار را گرفته بود عقیل خواست جلو برود اما پسر بزرگ او را نگه داشت: الان تموم میشه وسط بار را بر بشکه نفت گذاشتند خواهر حاجی به پسر کوچک گفت محکم بگیر تا من بدوزم پسر کوچک بار را بر بشکه نگه داشت خواهر حاجی فانوس و چارپایهی زیر آن را جلوتر کشید شروع کرد به دوختن سرهای لولهی حصیر پسر بزرگ عقیل را سرگرم میکرد که به بار نگاه نکند خواهر حاجی هر دو طرف لوله را طوری دوخت که آنچه وسط لوله حصیر بود بیرون نزند: حاضره پسر کوچک دوچرخه را از انبار بیرون برد پسر بزرگ و خواهر حاجی حصیر را حمل کردند بردند با طناب محکم بستند بر ترک دوچرخه: سوار شو سهنفری دوچرخه را نگه داشتند تا عقیل بتواند بر زین جای بگیرد کدامشان گفت برو عقیل راند رکاب زد بر راهی که یکراست او را به قبرستان میبرد
ما همین جا توی انبار منتظرت میمونیم تا برگردی
بادی به سر و رویش وزید قطرهای باران بر صورتش ریخت قطرهها بیشتر شدند تندتر رکاب زد انتظار داشت بار پشت دوچرخه وزن بیشتر از این داشته باشد به خود گفت نه به بار فکر کن نه به این که داری چه میکنی
حالا مادر دختر مشغول به لذت و لذت دادن است و دختر تا دم صبح در اتاق تنها میماند تنها در رختخواب خود غلت میزند زیر لحاف با فقط یک پیرهن که به راحتی میتوان از تنش کند رعد و برق ناگهانی او را ترساند نفسنفس میزد تا به گودال برسم حصیر را تند در آن میاندازم گودال را با خاک پُر میکنم برمیگردم همین بعد در چشم حاجی عزیزتر میشوم بالاخره برای این عشق کاری باید کرد میبینی که ترسو نیستم نبودم در بیابان چیزی دیده نمیشد جز سایههای ثابت نشانی از کورههای آجرپزی و سایههای کوچک متحرک که سگهای ولگرد بودند از ترس باران به هر سو سرگردان میگریختند دنبال پناهگاهی میگشتند راه نمناک میشد باید احتیاط میکرد با احتیاط میراند سایهی دیوار قبرستان نمایان شد رسید باید پابهپای دیوار میرفت قطرههای باران درشت شفاف بودند انگشتان ظریف دختر در موهای سینه مرد فرو میروند بوسهها از زیر گلو شروع میشوند چه تن سُبکی دارد چه خندههایی که مرد را به دنیای دیگر میبرد خدا را شکر من زنده هستم هنوز میتوانم بهره ببرم از اینهمه خوشی جغدی خواند سگی زیر باران نالید سگها به این سو نمیآیند چون درماندهتر از آنند که بخواهند با آدمی درگیر شوند مُردهها هم که مُردهاند و کارشان فقط دراز کشیدن در خاک است خب خدا را شکر این هم درخت بید با شاخههای سبز آویخته منتظر رسیدن او از روی زین پایین آمد با گذاشتن پاها بر زمین دوچرخه را متوقف کرد پیاده شد دوچرخه را به درخت تکیه داد نگاهش دنبال گودال گشت سایههایی که ثابت نبودند از همه سو او را نگاه میکردند میگریختند باز ظاهر میشدند گودال کمی بزرگتر از قد و قامت حصیر کمی هم عمیق دهن باز کرده منتظر بلعیدن حصیر با هر چه در آن هست گره طناب که حصیر را به ترک و به زین بسته باز کرد از روی ترک پایینش آورد بر زمین گذاشت کشید کشید ده قدم رو به قبله غلتاندش به درون گودال پرندهای نالید و خاموش شد یا زنی جیغ کشید بیلچه را برداشت خاک کنار گودال را به درون ریخت با اولین حرکت پایش بر گل لغزید افتاد داخل گودال حصیر پای او را کشید سفت گرفت لرزشی به جان و باز خود را بیرون کشید با بیلچه خاک ریخت درون گودال روی حصیر که ذرهذره گم میشد زیر خاک بعد همانطور که حاجی به او سپرده بود کف بیل را مالید روی خاک تا زمین یکسان شود اثری از بودن گودال نمایان نباشد باران به او کمک کرد تا زمین زودتر یکسان شود شد ایستاد نتیجهی کار را وارسی کرد با فشار کف پاها بر روی گودال آخرین نگرانی را برطرف کرد حالا هیچ کس تشخیص نمیداد اینجا گودالی کنده و پُرشده بیلچه را باز بست پشت دوچرخه چرا برای رفتن شتاب نداشت؟ باران بر سر و رویش میریخت و او ایستاده به محل دفن محموله نگاه میکرد مثل وقتی خواب میبینی در جایی هستی که نمیخواهی باشی تقلا میکنی خود را از خواب به بیداری بیرون بکشی نمیشود باید برم ولم کن پرید روی زین دوچرخه در تاریکی به سمت خانه راند پسرهای حاجی در انبار منتظر او بودند برادر کوچک در را برای او باز کرد وارد شد سراپا زیر گِل هم خود هم دوچرخه برادر کوچک دوچرخه را از او گرفت پرسید انجام شد؟ عقیل آرام گفت ها برادربزرگ پرسید کسی هم تو را دید؟ عقیل گفت نه برادر بزرگ پیشتر آمد با او دست داد دو مرد دستهای یکدیگر را فشردند و شانههایشان را یکی پس از دیگری به هم ساییدند عقیل لبخند زد با حسی از امید حس نزدیکیِ بیشتر به اهل خانه برادر بزرگ گفت خب پس حالا برو به اتاقت لباست را عوض کن بخواب راحت بخواب بعد به برادرش گفت تو هم برو برادر کوچک دوچرخه را به دیوار تکیه داد برادر بزرگ گفت ما میریم تو اتاقامون عمه خودش به موقع حاجی را خبر میکنه بعدم دوچرخه را میشوره عقیل از انبار در آمد باران قطع شده بود وسط حیاط زیر درخت خواهر حاجی ایستاده کمر بسته چیزی را که در دست داشت دراز کرد به طرف او یک دشداشه سفید نو همراه با یک چفیهی خاکستری عقیل آنها را گرفت زن لبخند زد عقیل فقط نگاهش کرد و به اتاق خود رفت فانوس روشن بود و زنش منتظر: خسته نباشی او هیچ نگفت زن گفت لباس خشک برات گذاشتم بپوش عقیل گفت احتیاجی نیست دارم همه لباسهای خیس را کند انداخت پشت در اتاق و لباس خشک را پوشید فانوس را خاموش کرد توی رختخواب نشست سیگاری پیچید دراز کشید پشت به زن دست زن در خیسی موهای او فرو رفت گفت خسته شدی عقیل پُک میزد به سیگار از خودش راضی بود هیچگاه تا این اندازه از خود راضی نبوده بود خواست چیزی بگوید انگشتان زن بر لبهای او لغزیدند سکوت
زن گفت میدونم سکوت زن گفت حالا بخواب نه چیزی بگو نه چیزی بشنو فقط بخواب
تو را میبرم به مشهد
مشهد یا شیراز؟
کی بود؟
بخواب مرد
خوابید به خواب برده شد شکلها و صداها یکییکی رفتند با حرکت آرام انگشتان زن بر گوش او از تماس نرمه تا غضروف آرام آرامش
چه مدت طول کشید که باز به بیداری پرت شد ناخواسته با جیغهای مقطع زنی وحشتزده که میپرسید دخترم؟ کو... کجاست؟ یا امام رضا... و مُلتمس در باد: هی
عقیل از رختخواب بیرون آمد آمادهی رفتن شد زنش گفت کجا میری؟ عقیل گفت یه چیز بدی پیش اومده انگار باید برم ببینم گیوهها را پوشید زن گفت دیگه کاری از تو ساخته نیس بمون عقیل به حیاط رفته بود مادر دختر در لباس سفید پاهای لخت همچون مرغ سر کندهای در تاریکی به هر سو میرفت برگشت مینالید عقیل به او نزدیک شد: چی شده؟ پهنای صورت زن پر از قطرههای سیاه بود سرازیر: دخترم دستم به دامنت هر چه میگردم نیس عقیل پرسید پس بقیهی افراد خانه کجا هستند چرا هیچ کس از اتاقش در نمیآد؟ زن مویه کرد: نیس نیس عقیل گفت شاید من بدونم مادر با التماس گفت میدونی؟ پس تو را به خدا پیداش کن برام عقیل دشداشه را تا زد تا کمر آورد بالا آن را با لبههای خود به هم بست گره زد دوید
از در رو به نخلستان رفت سوی شط پس دختر جدی بود وقتی گفت من هم میآم اما بدی این بود که دختر خیال کرده او واقعاً به شط رفته میدوید چرا بهش نگفتم نرو؟ برای کوتاه کردن راه از روی جویها میپرید گاهی صدای گریز پرندهای از لای نخلی لابد حالا دختر بر سکوی کنار شط ایستاده به قایقها نگاه میکند و آمدن او را انتظار میکشد تو را از پدرت خواستگاری میکنم تنها راه چارهی ما همینست عشق ما باید با آشتی با صلح به مقصد برسد نه با جنگ نه با خون عقیل به مقصد رسید هیچ کس بر سکو نبود همان بالا ایستاد به اطراف نظر انداخت علفهای روی ساحل قد کشیده آب پایین قایقها به گل نشسته غمگینانه انگار اصلاً خیال به آب زدن و رفتن نداشتند آب گلآلود آرام بود بیجنبش پس دختر کجاست؟ رفت و آمدها بر سکو جستجو در نخلستان و بر ساحل هیچکدام برای او جوابی نداشتند
هی عقیل هی
صدای خواهر حاجی را شنید بعد روشنایی فانوس او را دید در میان نخلستان: حاجی اینجاس بیا
دو سایهی جنبده در روشنایی فانوس عقیل گفت اینجا هم نیس زن گفت نه نیس بیا عقیل برگشت سر به زیر ناامید پیش از آن که به آنان برسد حاجی راه افتاد پشت به او به طرف خانه برمیگشت میگفت نترس پسرم چیزی که بد باشه پیش نمیآد تازه اگه هم پیش بیاد تو تنها نیستی
خواهر حاجی فانوس به دست منتظر او بود: شنیدی حاجی چه گفت؟ عقیل پرسید پیدا شد؟ زن گفت گفت تو دلواپس نباش اگه هم پیدا بشه تو تنها نیستی صدای حاجی از لای تاریکی شنیده شد: حالا برو توی اتاقت استراحت کن فقط بخواب استراحت کن
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 12:27  توسط وحید کریمی
|
بعد از فوت پدرم زندگی روی خوش به ما نشون نداد و هر روز وضع ما بد ترمی شد. تا جایی که خونه و مغازه رو هم مجبور شدیم بفروشیم تا جواب طلب کارها رو بدیم و از روی اجبار در یک خانه کوچک مستاجر شدیم.
برای من که تازه از خدمت سربازی اومده بودم رویا رویی با این وضعیت بسیار مشکل بود ولی چاره ای نبود باید با شرایط کنار میومدم بهمین خاطر در یک مکانیکی مشغول به کار شدم تا بتونم اجاره خونه و سایر هزینه ها رو با حقوقی که میگرفتم پرداخت کنم.
در اون روزهای تلخ نه از دوست خبری بود نه از فامیل انگار نه انگار ما در این کره خاکی زندگی میکنیم تمام کسانی که خودشون رو روزی دوست میدونستن حتی زحمت یک احوال پرسی خشک و خالی رو به خودشون نمیدادن چه برسه به کمک مالی.
فامیلهای که اکثر روزهای هفته به عناوین مختلف خودشون رو به منزل ما دعوت میکردن وقتی ما رو میدیدن روشون رو میچرخوندن به سمت دیگه. ولی از اونجا که خدا در سخترین شرایط هم بنده هاش رو تنها نمیگذاره همیشه من و مادرم رو مورد لطف خودش قرار داد و کم کم وضع ما بهتر شدو من تونستم با پشتکار زیاد یک مغاز مکانیکی بخرم و از اون وضعیت نجات پیدا کنیم. روزها در مغازه کار میکرم و شبها هم با مادرم گپ میزدیم و از روزهای خوشی که با پدر داشتیم صحبت میکردیم.
اون میگفت پدرت آرزو داشت تو ادامه تحصیل بدی و بتونی وارد دانشگاه بشی ولی تو بعد از گرفتن دیپلم وقبول نشدن در دانشگاه بی معطلی رفتی دنبال سربازی. پدرت برای دوران بعد از خدمت چه نقشهای که نکشیده بود ولی فشار کار و خرابی بازار باعث مرگ اش شد به مادرم گفتم مطرح کردن این حرفها زیاد خوشایند نیست و نباید با یاد آوری این مطالب خودت رو ناراحت کنی اون هم اشکهاش رو پاک کرد و گفت باشه پسرم منو ببخش اگه ناراحتت کردم. راستی پسرم , احمد آقا رو که میشناسی همون آقای که اوایل برای پدرت کار میکرد وبعد بخاطر بیماری زنش مجبور شد که به شهرشون برگرده امروز زنگ زده بود به خونه قبلی اونا هم تلفن اینجا رو بهش دادن.
من گفتم: خوب چیکار داشت.
مادرم گفت: وقتی خبر مرگ بابات رو شنید بغض اش ترکید و خیلی ناراحت شد بعد از اینکه آروم شد گفت یه کاری با پدرت داشته ولی با این شرایط دیگه مطرح نکرد.
من از مادرم پرسیدم: تلفن از احمد آقا داری آخه پدرم همیشه از احمد آقا تعریف میکرد شاید بیچاره پولی چیزی لازم داره بهتره کمکش کنیم مادرم با سر تایید کرد و تلفن احمد آقا رو به من داد با اینکه دیر وقت بود ولی دلم تاب نیورد و با اون تماس گرفتم.
بعد از کلی احوال پرسی از احمد آقا راجع به کاری که با پدرم داشت سوال کردم طفره (بى خیال شدن) رفت خیلی اصرار کردم که حرف بزنه ولی زیر بار نمیرفت دیدم اینجور نمیشه به روح پدرم قسم اش دادم زد زیر گریه و گفت دخترم تهرون دانشگاه قبول شده من هم قول دادم اگه بتونه قبول بشه خرج تحصیل اش رو بدم ولی بد جوری گرفتار شدم و طلب کارها امان ام رو بریدند با خودم گفتم از آقا منوچهر خواهش میکنم که تا چند ماه خرج دخترم رو بده تا وضع مالی من بهتر بشه بعد خودم خرجش رو میدم ولی از شانس بد من آقا منوچهر به رحمت خدا رفت و من هم پیش دخترم رو سیاه شدم.
من که اوضاع احمد آقا رو اینطور نابسامان دیدم و از طرفی میدونستم که چقدر در زمانی که احمد آقا پیش پدرم کار میکرد خوش خدمتی کرده بود با تایید گرفتن از مادرم از احمد آقا و دخترش دعوت کردم که به تهران بیایند و برای مشکلی که پیش آمده راه حلی پیدا کنیم اون شب خیلی با خودم کلنجار رفتم و از قولی که به احمد آقا داده بود یه جورای پشیمون بودم هنوز زندگی ما شکل و فرم خوبی بدست نیاورده بود و با مشکلات زیادی روبرو بودیم میترسیدم زیر بار این همه مشکل نتونم کمر راست کنم میخواستم فریاد بکشم و بخدا بگم که چرا پدرم رو از من گرفتی و منو با این همه گرفتاریها تنها گذاشتی چرا من بجای اینکه بفکر تشکیل زندگی باشم باید از صبح تا شب سگ دو بزنم تا بتونم روی پای خودم بایستم ولی افسوس که غرورم اجازه نمیداد.
نفهمیدم کی خوابم برد صبح که بیدار شدم حس و حال خوبی نداشتم سردرد عجیبی داشتم کمی به صورتم آب زدم وصبحانه نخورده از خونه زدم بیرون خونه ما با ترمینال فاصه زیادی نداشت برای همین ترجیح دادم پیاده روی کنم بعداز گذشت بیست دقیقه به ترمینال رسیدم و با کمی پرس و جو به محلی که احمد آقا گفته بود رسیدم.
ولی کسی اونجا نبود انگار دیر رسیده بودم میخواستم برگردم که دیدم یه دست روی دوشمه، باورم نمیشد احمد آقا بود ولی خیلی شکسته شده بود کم کم ده سال بیشتر از سن اش نشون میداد بعداز روبوسی و احوال پرسی سراغ دختراش رو گرفتم احمد آقا گفت بیرون منتظر ماست ولی قبل از اینکه بریم میخواستم در مورد موضوع مهمی با هم صحبت کنیم من که از این لحن صحبت جا خورده بودم با اشاره سر آمادگی خودمو اعلام کردم و احمد آقا در ادامه گفت مجید جان به ظاهر من نگاه نکن من از درون داغون تر ازظاهرم هستم فشار زندگی و شکست در کار از یک طرف و مرگ همسرم از طرفی دیگه از من یک بازنده ساخته و این رو هم بدون ظرف مدت امروز یا فردا با دست طلب کارها روانه زندان میشم تا به امروز هم از دست اونها فرار کردم.
اگه به تو و مادرت اعتماد نداشتم هرگز عزیزترین کسم را که یادگار همسرم هست رو بدست شما نمی سپردم این جملات رو که میگفت اشکش سرازیر شد و دیگه طاقت نیاورد برای اینکه اشکهاش رو پنهون کنه به سمت حیاط رفت و بعد از پنج دقیقه با دخترش برگشت و دخترش رو به من و من رو به دخترش معرفی کرد اسمش ندا بود چشمهای مشکی داشت با قدی متوسط و لباسی ساده متانت خاصی تو چهره اش موج میزد، کمی هم خجالتی بود بعد از معارفه به سمت خونه به راه افتادیم توی راه حرفی بین ما رد و بدل نشد هرکی به چیزی فکر میکرد و به سرنوشتی که قرار بود براش رقم بخوره می اندیشید.
صدای راننده که میگفت رسیدیم افکار همه رو بهم ریخت احمد آقا پیش دستی کرد و کرایه ماشین رو حساب کرد. بعد از احوال پرسی با مادرم و صرف چای و کیک شروع کردیم به تعریف از خاطرات گذشته گاهی از شنیدن یک خاطرت میخندیدیم و گاهی هم ناراحت میشدیم من و احمد آقا بعد ازخوردن ناهار دنبال کارهای ثبت نام دخترش رفتیم و وقتی احمد آقا از هر جهت خیالش راحت شد رو به من کرد و گفت مجید جان من دیگه تو این شهر کاری ندارم باید برگردم تو رو به خدا و دخترم رو هم به تو می سپارم همون طور که پدرت به من اعتماد داشت من هم به تو دارم از قول من از مادرت خداحافظی کن اصرارهای من برای ممانعت از رفتنش بی فایده بود احمد آقا رفت و منو با کوله باری مسئولیت تنها گذاشت.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:42  توسط وحید کریمی
|
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 20:31  توسط وحید کریمی
|
دل بی روح جنس آهنت را دوست دارم خطوط در هم پیراهنت را دوست دارم نگاه با همه بیگانه ات را دوست دارم غرور سرکش دیوانه ات را دوست دارم دوست دارم تن سوزان مثل آتشت را دوست دارم بهاری و من آن عطر خوشت را دوست دارم به هر لحظه کنارم بودنت را دوست دارم تماشائی تو هستی دیدنت را دوست دارم دوست دارم پس از تو رنگ گلها هم فریب است پس از تو روزگارم بی فروغ است
که میگوید پس از تو زنده هستم دروغ است هر که میگوید دروغ است
ای ستاره بی تو من تاریکم بی تو من به انتها نزدیکم ای ستاره بی تو من تاریکم بی تو من به انتها نزدیکم وای چه کردم من چه بود تقصیرم که چنین بود بعد تو تقدیرم
تو نخواستی من و تو ما باشیم سرنوشت این بود که تنها باشیم
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 17:2  توسط وحید کریمی
|
وقتي به کتابهايي که در باره ازدواج نوشته شده نگاه مي کنم . وقتي جزئيات مهارتهاي ارتياطي لازم براي تداوم ازدواج را مي خوانم . و وقتي به روش سهل و آسان ازدواج در اطرافيانم نگاه مي کنم واقعا متعجب مي شوم .
مطالب کتب درسي مدارس فاقد آموزشهاي لازم است . نوجوانا ن هرگز در طول تحصيلات مدرسه اي از آموزگارانشان چيزي درباره چگونگي برقراري ارتباط با جنس مخالف نمي شنوند . در دانشگاهها هم ،کلاسهاي پيش از ازدواج عموميت ندارد و جدي گرفته نمي شود . در آن جا هم جوانا ن با ازدواج به عنوان مقوله اي علمي آشنا نمي شوند . راههاي انتخاب همسر را نمي آموزند و در خصوص مشکلات زندگي مشترک چيزي نمي دانند .
واقعيت اين است که ماندن در يک رابطه طولاني مد ت با کسي ديگر آسان نيست و نيازمند يادگيري مهارتهاي ارتباطي مثبت و مهارتهاي حل تعا رض است . يادگيري اين مهارتها به استاد کلاس و مربي نياز دارد . آموزش رسمي ما براي اين موضوع چنان که شايسته آن است برنامه اي ندارد .
آمار رو به رشد طلاق در کشور براي خيلي ها نگران کنند ه وتاسف برانگيز است . نهادهايي براي رسيدگي به موضوع شکل مي گيرد و بودجه خوبي صرف اين مراکز مي شود .
وقتي موشکافانه به علل طلاق مي پردازيم در مي يابيم که اولين علت طلاق در کشور ما اعتياد است . بسياري از دست اندرکاران مراکز کاهش طلاق و يا شوراهاي حل اختلاف در اين خصوص که بايد در تصميم زنان متقاضي طلاق از همسران معتاد مداخله کرد دچار ترديد هستند . از طرفي قانون هم به اين دسته از زنان حق مي دهد که متقاضي طلاق باشند .
از اعتياد که بگذريم ازدواج تحميلي و تنفر و عدم علاقه همچنين نارضايتي جنسي از دلايل بعدي طلاق هستند .
آيا وقت آن نرسيده است که براي پيشگيري از ازدواج هاي شتابزده ، تحميلي و ناشيانه چاره اي انديشيده شود .
آيا نبايد براي تغيير شيوه همسر گزيني به روش سنتي (خواستگاري و يک يا حتي چند جلسه صحبت ) فرهنگ سازي شود ؟
چگونه ممکن است دختر يا پسر جواني که شناخت صحيحي از يکديگر و زندگي مشترک ندارند در عرض چند روز به عقد هم در آيند و با خوبي و خوشي تا آخر عمر با هم زندگي کنند و به هم وفادار بمانند .
شايد تداوم زندگي هاي بسياري از همسران ما را دچار اين توهم کند که بالاخره زندگي با هر کيفيتي پيش مي رود و زن و شوهر با هم سازگار خواهند شد . اما براي امتحان اين موضوع به شما پيشنهاد مي دهم ميزان رضايت زنا شويي اين زوجين را با چند سوال ساده بيازماييد !!!!!!
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : " می آید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را درد خود نگه می دارد ."
و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ." ، فرشتگان چشم به لبهایش دوختند .
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی و سرپناه بی کسی ام .تو همان را هم از من گرفتی . این طوفان بی موقع چه بود ؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ " و سنگینی بغضی راه را بر کلامش بست . عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند .
خدا گفت : "ماری در لانه ات بود . خواب بودی . آنگاه باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . تو از کمین مار پر گشودی ". گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .
خدا گفت : " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی ." اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد .
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 12:11  توسط وحید کریمی
|
- اگر فکر کنید کاری را می توانید یا نمی توانید انجام دهید ، در هر دو صورتدرست فکر کرده اید .
- اگر پیگیر باشید همیشه راهی پیدا می شود .
- هر اتفاقی که افتاد ، مسئولیت آن را به گردن بگیرید .
- علت گریز موفقیت ازافراد این است که بیشتر آنان در گذشته بهره کمی از موفقیت داشته اند . اما یک فردخوشبین معتقد است که : « گذشته با آینده یکسان نیست .»
- در لحظات تصمیمگیری است که زندگی شما شکل می گیرد .
- اگر بتوانید پنج یا شش جواب « نه » را تحمل کنید ، آن وقت قادرید ثروتمند شوید و می توانید زندگی دیگران را نیز تغییردهید ، ولی افراد غالباً نمی دانند چگونه از پس حتی سه جواب « نه » بربیایند .
- شما اکنون بر سر یک دو راهی قرار دارید . این فرصت برایتان پیش آمده استکه مهمترین تصمیم زندگی تان را بگیرید . گذشته خود را فراموش کنید . ببینید اکنونکی هستید ؟ چه کسی تصمیم گرفته است که شما چیزی باشید که الان هستید ؟ به چیزی کهبوده اید فکر نکنید . الان چه هستید ؟ تصمیم گرفته اید در آینده چه بشوید ؟ اینتصمیم را آگاهانه و از روی دقت بگیرید . این تصمیم را با قدرت بگیرید .
- مندریافته ام که قدرت فردی قادر است در یک لحظه ، زندگی افراد را کاملاً دگرگونسازد . منآموخته ام که ابزارهای لازم برای تبدیل رویاهایمان به واقعیت ، تماماً در وجودخودمان نهفته اند و تنها انتظار روزی را می کشند که ما تصمیم بگیریم از خواب بیدارشویم و حقمان را از زندگی طلب کنیم .
- واقعیت این است که ما قادریم ذهن ،بدن و احساساتمان را با خوشیها و یا ناخوشیها و یا هر چیز دیگری که دلمان می خواهدپیوند بزنیم . با تغییر ناخوشیها به خوشیها، قادر خواهیم بود تغییراتی پایدار دررفتارمان پدید آوریم .
- من معتقدم که زندگی ، دائماً استقامت و پایمردی مارا مورد آزمایش قرار می دهد ، و بزرگترین پاداش های زندگی متعلق به کسانی است کهبرای رسیدن به خواسته شان هرگز از تلاش باز نمی ایستند و از هیچ کوششی فروگذار نمیکنند . این افراد قادرند کوهها را جابه جا کنند . ممکن است ساده به نظر برسد ، ولیاین همان تفاوتی است میان دو گروه از انسانها وجود دارد : کسانی که زندگی ایده آلدارند و کسانی که زندگیشان در حسرت سپری می شود .
- موفقیت یعنی هر کاری کهدلتان می خواهد ، در هر زمان که دلتان می خواهد ، با کمک هر کسی که دلتان می خواهدو هر اندازه که دلتان می خواهد انجام دهید .
- شهامت واقعی آن است که برایرسیدن به خواسته خود ، هر کار لازمی را انجام دهید و بدانید که سعی و تلاش ، همیشهدارای ارزش است ، زیرا تلاش ، پاداشی است که پاداش های بزرگتر را به همراه دارد .
- یادتان باشد که در انتظار معجزه باشید .. زیرا خودتان نیز معجزه هستید . وجودتان را منبع نور سازید و نیرویی باشید در راستای خیر .
- سؤال مناسب ؛زندگی مناسبی را فراهم می آورد . انسان های موفق کسانی هستند که سؤال های بهتری میپرسند و در نتیجه ، پاسخ های بهتری نیز دریافت می کنند .
- اگر بگوییم خداییوجود ندارد ، مانند آن است که بگوییم فرهنگ لغات در اثر انفجار یک چاپخانه پدیدآمده است .
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 10:1  توسط وحید کریمی
|
جام جم آنلاين: فيلمبرداري سريال «در چشم باد» كه به بررسي وقايع تاريخي از دوره سياسي حضور ميرزا كوچكخان تا جنگ ايران و عراق ميپردازد، چندي پيش در خوزستان به پايان رسيد. فيلمبرداري اين سريال تلويزيوني از 27 مهر سال 82 در شمال كشور آغاز شد و از آن زمان تا به حال، در چند مقطع توقف داشته است.
فيلمبرداري اين سريال كه از 6 سال پيش آغاز شد؛ در حالي در خرمشهر به پايان رسيد كه اين گروه پيشتر به فيلمبرداري در شهرهاي مختلف كشور پرداخته بود، چراكه اين سريال يكي از بزرگترين پروژههاي تلويزيون محسوب ميشود و سعي دارد وقايع تاريخي 3 دوره از تاريخ ايران از زمان قيام جنگليها به رهبري ميرزا كوچكخان جنگلي تا حماسه فتح خرمشهر در سال 1361 را به نمايش بگذارد.
در چشم باد، روايت تاريخ معاصر ايران در بستر يك داستان عاشقانه است و زندگي 2نسل از خانوادهاي به نام تهراني را محور قرار داده كه پدر خانواده از همرزمان ميرزا كوچكخان جنگلي است، او پس از شهادت ميرزا، از سر اجبار به تهران كوچ ميكند و در آنجا با تاسيس يك چاپخانه به مبارزات خود ادامه ميدهد.
اين در حالي است كه براي 2پسر وي ماجراهايي پيش ميآيد كه باعث ميشود وقايع تاريخي سالهاي قبل از دهه 60 نيز روايت شوند، در اين سريال سعي شده است اين واقعيت تاريخي يادآور شود كه در طول يك قرن گذشته، حمله همسايگان و كشورهاي بيگانه به ايران همواره با جداسازي بخشي از اين سرزمين بزرگ و كهن همراه بوده و 8سال دفاع مقدس تنها نمونهاي است كه در اين حمله ناجوانمردانه حتي يك وجب از خاك ايران به دست بيگانگان نيفتاد.
در چشم باد را مسعود جعفريجوزاني نوشته و كارگرداني ميكند، او پيش از اين تواناييهاي خود را در ساخت اينگونه آثار با كارگرداني فيلم ماندگار «در مسير تند باد» به اثبات رسانده است.
اين سريال كه يكي از بزرگترين سريالهاي تاريخي شبكه يك سيما در طول حيات اين شبكه محسوب ميشود، تاكنون در 500 لوكيشن در تهران و 10 استان ايران فيلمبرداري شده است.
در چشم باد از لحاظ زمان نيز (با زماني حدود 2500 دقيقه) يكي از منحصر به فردترين سريالهاي تاريخي سيما به شمار ميآيد كه در 50 قسمت 50دقيقهاي به مدت يك سال از شبكه يك سيما پخش خواهد شد.
كارگردان اين اثر، ميرزا كوچكخان جنگلي را به لالهزار ميآورد تا 2 قيام حماسي دهه اخير ايران را به هم پيوند بدهد. روايت داستاني «درچشم باد» جوزاني از قيام ميرزا كوچكخان تا آزادي خرمشهر ادامه مييابد. به يمن حضور دوستان ميرزا، خيابان لالهزار و كوچههاي قديمي شهرك سينمايي غزالي آب و جارو شده و از نو ساخته ميشوند.
«ميرزا حسن ايراني» با فرزندانش نادر و بيژن و فاطمه حوالي بازار ساكن شدهاند. يار تاجيكي ميرزا كوچكخان هم همسايه مناسبي براي آنها خواهد بود. بيژن و ليلي سرنوشت مشتركي پيدا ميكنند، چراكه ميرزاحسنخان بناچار پس از شكست قيام جنگل و به آتش كشيده شدن كاشانهشان مجبور به ترك گيلان ميشود.
او در پايتخت هم نميتواند آرام بنشيند، بايد كاري كند، حتي اگر تفنگ به دست نداشته باشد با يك قلم و كاغذ ساده هم ميتوان كارها كرد. هر چه هست از شهريور 1320 روند تازهاي پيدا ميكند. 2 خانواده و 2 همرزم يكي ايراني و ديگري تاجيك از سال 1299 به راه ميافتند و با هم داستاني را شكل ميدهند.
مسعود جعفريجوزاني با اشاره به هدف خود براي ساخت پروژه عظيم در چشم باد ميگويد: دغدغه من در اين سريال ادامه همان دغدغههايي است كه در فيلمهاي «شير سنگي» و «در مسير تندباد» دنبال ميكردم.
ضمن اين كه سريال هشداري است به دولتها و ملتها، چراكه اگر به عنوان دولت و ملت نتوانند وفاق پيدا كنند ، آسيبپذير خواهند بود و به محض اين كه حكومتها از قدرت سوءاستفاده كنند مورد هجوم واقع ميشوند و مثل برگهاي پاييزي فرو خواهند ريخت، چون اين ملتها هستند كه حكومتها را نگه ميدارند و حكومتها نيز در استخدام ملت هستند.
در چشم باد به تنهايي تاريخ گذشته را نشان ميدهد، اين فيلم ميكوشد ماندگار باشد و حرف هميشگي را بزند. اين كه كسي به خود اجازه ندهد حقوق مردم را پايمال كند، پيام اين سريال است.
جعفريجوزاني با اشاره به ميزان وقتي كه صرف مطالعه اين سريال كرد، گفت: نزديك به 3سال صرف مطالعه و نگارش فيلمنامه شد. سعي شده كه در حقايق تاريخي تحريفي صورت نگيرد. تلاش كردهايم واقعبينانه به تاريخ اين مقطع از كشور كه ما آن را روايت ميكنيم بپردازيم.
وي به ملي بودن اين پروژه اشاره كرد و بيان داشت: وقتي ما از مليت حرف ميزنيم فقط منظور ما سرزمين نيست، بلكه به معناي واقعي بايد به اعتقادات، خاك، زبان و لباس مشترك هم پرداخته شود، چون اين عوامل مليت را به يكديگر پيوند ميدهند. ما كوشيديم با افق ملي و جهاني اين سريال را بسازيم.
اين كارگردان سپس به مشكلات پيشروي پروژه اشاره و اظهار كرد: مشكلات هميشه وجود دارد. شما وقتي روياهاي بزرگ داريد ، مشكلات بزرگ هم پيش روي شما خواهد بود. ضمن اين كه ملتها هم روياهاي بزرگ دارند و ملتي كه روياهاي بزرگي نداشته باشد، ملت فقير و كوچكي است. ما وقتي اقدام به ساخت پروژهاي با اين وسعت ميكنيم، مشكلات فراواني در برابرمان ظاهر ميشود.
وي افزود: صنعت سينما در ايران نهادينه نشده و به عرصه بلوغ نرسيده است، به همين دليل زيرساختهاي صنعت سينمايي ضعيف است. در واقع تاريخ يك مملكت را نميتوان روي كاغذ كاهي نوشت، بايد نگاتيو شود تا ماندگار بماند. وسعت جغرافيايي و تعداد بازيگراني كه اين سريال را ياري ميكنند گواه اين موضوع است كه اين سريال تا چه حد تصميم دارد تاريخ ايران را به تصوير بكشد.
جعفريجوزاني در پاسخ به اين پرسش كه براي غلبه بر مشكلاتي كه طي اين 6 سال متحمل شده، چه راهكاري را اتخاذ كرده است، گفت: تنها استقامت، پشتكار و صبر را پيشه كرديم تا موفق شويم. وي همچنين قضاوت احتمالي درباره اين سريال را به مردم واگذار كرد افزود: تمام تلاش خود را كردهام كه سريال خوبي بسازم تا مردم لذت ببرند، چون مردم حق دارند خود قضاوت كنند.
در حالي كه شبكه يك عنوان كرده است پخش اين سريال به بعد از ماه مبارك رمضان موكول ميشود، اما جعفري جوزاني گفت كه خود شبكه يك ميتواند براي زمان پخش اين سريال تصميم بگيرد.
حسين غفاري، صدابردار پروژه در چشم باد نيز كه از ابتداي شروع پروژه در ساخت اين سريال نقش داشته است ضمن خوشحالي از حضور خود براي ساخت چنين سريالي كه توام با كسب تجربيات فراوان بود، گفت: طبعا پروژههاي بزرگي مثل در چشم باد با مشكلات زيادي هنگام ساخت مواجه ميشود.
وي با اشاره به خستگي به وجود آمده در طول ساخت اين سريال اظهار كرد: 35سال است كه در حوزه صدابرداري كار ميكنم، ولي هيچگاه در يك مجموعه جنگي كار نكرده بودم و اگر زنده باشم آخرين تجربه جنگي من خواهد بود، چون امكانات موجود صدابرداري براي فيلم جنگي اصلا پاسخگو نيست، به گونهاي كه احساس ميكنم طي 6 ماه كار كردن فقط به اندازه 7 روز كار مفيد انجام دادهام.
غفاري سپس از سريال در چشم باد به عنوان يك پروژه ملي ياد كرد و گفت: فكر نميكنم سريال ديگري بزودي مثل اين پروژه ساخته شود. قطعا پروژه ديگري مثل اين سريال سالها به طول ميانجامد.
اين صدابردار پيشكسوت در ادامه به ميزان استقبال مردم از چنين سريالهايي اشاره كرد و گفت: چون اين سريال فقط به جنگ نميپردازد و ميتوان تاريخ را هم در آن با چاشني عشق، زندگي و جواني مشاهده كرد، انتظار ميرود اين سريال در نوع خود مخاطب قابل توجهي داشته باشد.
سميه غافلي
+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 11:55  توسط وحید کریمی
|
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و
گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟
لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟
دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟
معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم
لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید
و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...
من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش
دوستدار تو (ب.ش)
لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود
معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی
لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان
لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟
ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان
دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد
آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...
لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد
__________________ بدترين شرايط زندگي ما آرزوي خيلي هاي ديگه است ...
+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 10:57  توسط وحید کریمی
|
Dünýäniň iň gowy tejribesi ösüp gelýän ýaş nesliň saglygynyň goragynda
Düýn paýtagtymyzda «Çagalaryň we ýetginjekleriň saglygy hem ösüşi» strategiýasyny durmuşa geçirmegiň meselelerine bagyşlanan iki günlük milli seminar öz işini tamamlady.Forumyň guramaçylary hökmünde Türkmenistanyň Saglygy goraýyş we derman senagaty ministrligi bilen Bütindünýä saglygy goraýyş guramasynyň (BSGG) Ýewropa býurosy çykyş etdiler. Oňa gatnaşmak üçin ýurdumyzyň saglygy goraýyş we ösüp gelýän ýaş nesliň saglygynyň meseleleri bilen meşgullanýan ministrlikleriniň hem pudaklaýyn dolandyryş edaralarynyň wekilleri çagyryldy.
Seminara gatnaşyjylaryň dykgatyna «Çagalaryň we ýetginjekleriň saglygy hem ösüşi» atly Ýewropa strategiýasynyň habary hödürlendi, ol Bütindünýä saglygy goraýyş guramasynyň Ýewropa býurosy tarapyndan 2005-nji ýylda taýýarlanypdy hem makullanypdy. Şol gurama BSGG-a gatnaşyjy ýurtlaryň özboluşly «parlamenti» bolup durýar. Şol resminama bu ulgamda toplumlaýyn syýasaty işläp düzmegi göz öňünde tutýar we degişli ugurlarda yzygiderli ädimleriň tapgyryny kesgitleýär. Ozaly bilen munuň özi çagalaryň we ýetginjekleriň saglygy hem ösüşi babatda ýurtda hereket edýän maksatnamalaryň ýagdaýynyň seljerilmeginiň amala aşyrylmagyny, halkara tejribesi bilen tanyşdyrylmagyny, şeýle hem işleriň ýagdaýyna baha bermek üçin goşmaça maglumatlaryň dolanyşyga çekilmegini göz öňünde tutýar. Şonda ileri tutulýan ugurlaryň ýedisi: eneler we täze doglan çagalar, iýmit, ýokanç keseller, ýetginjeklik ýaşy, psihiki we psihososial ösüş hem beýlekiler bellenilendir. Bu işde gender prinsipleri hem hasaba alynýar.
Bütindünýä saglygy goraýyş guramasynyň «Çagalaryň we ýetginjekleriň saglygy we ösüşi» strategiýasy boýunça eksperti hanym Wiwian Barnekouyň belleýşi ýaly, Ýewropa strategiýasynyň binýadyna iň gowy dünýä tejribesi esas edilip alnandyr, BSGG ony döwletleriň öz hususy hereketleriniň meýilnamalaryny işläp düzmegi üçin hödürleýär. Bu tejribe goşmaça taslamalary we maksatnamalary taýýarlamakda hem peýdaly bolup biler. «Aşgabatda geçirilen seminaryň barşynda biz häzirki günde Türkmenistanda eýýäm bu babatda maksatnamalaryň birnäçesiniň, mysal üçin, çagalyk ýaşyndakylaryň kesellerine integrirlenen gözegçiligiň (ÇÝKIG), çaganyň irki ösüşiniň maksatnamasynyň we ene süýdi bilen iýmitlendirmek boýunça maksatnamanyň işe girizilendigini bilýäris. Ýetginjekleriň saglygyna gönükdirilen beýleki maksatnamalaryň hem bardygyna ynanýaryn. Ýöne doly aýdyňlyk üçin ýagdaýyň seljerilmegi zerur. Hususan-da, seminaryň çäklerinde geçirilen şeýle seljeriş irki çagalyk babatda esasy maksatnamalaryň hereket edýändigini görkezdi. Diýmek, 5 ýaşdan 18 ýaşa çenli aralykdakylary öz içine alýan maksatnamanyň işlenilip düzülmegine zerurlyk bar» diýip, myhman zenan belledi.
Seminar tamamlanandan soň strategiýanyň milli taslamasyny taýýarlamak boýunça pudagara toparyň düzülmegi meýilleşdirilýär, soňra onuň düzümi Türkmenistanyň hökümetiniň tassyklamagyna hödürleniler. 27.11.2008 Irina BUROWA turkmenistan.gov.tm
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 12:57  توسط وحید کریمی
|